سلام دوستان همونطور که قول دادم نظرات به بالای ۲۰ رسید داستان جدید شروع میکنم میدونم داستان قبلیم چرت و پرت بود لطفا به بزرگی خودتون ببخشید و یه شانس دیگه به من بدید امیدوارم این داستان چند پارتم حداقل خوب از اب در بیاد لطفا نظر بدید
معرفی اشخاص: مرینت لیدی باگ ادرین کت نوار تیکی پلگ کارن و املیا الکس
از زبان مرینت:از خواب پاشدم و خیلی خوشحال بودم چون قرار بود کارن و املیا و الکس ( دختر و پسر عمو های مرینت )بیان چند روز پاریس پس سریع اتاقمو تمیز کردم چون قرار بود باهم بریم خرید و بیرون و ....... (البته تو تابستون بود که مدارس تعطیله) با هم خیلی خوش گذروندیم وقتی که داشتیم راه میرفتیم تا بریم بستنی بگیریم و بعد بریم بازی من پام به سنگ گیر کرد و افتادم که یهو.....
یهو ادرین اومد و کمکم کرد(اینم بگم که دیگه دست و پاچلفتی نبود)ازش تشکر کردم و املیا و کارن و الکس رو بهش معرفی کردم(پدر ادرینم دیگه کم به ادرین گیر میداد)بعد املیا و کارن میدونستن من دوسش دارم برای همین کاری کردن که ادرینم با ما بیاد به بهونهی که الکس تنها نباشه بین سه دختر که وقتی رفتیم خونه من فهمیدم که املیا و کارن منظور اومدن ادرین چی بود و باهاشون قهر کردم اونا هم ناراحت شدن که یهو....
بچه ها ببخشید گوشیم هنگ کرد چیزی که نوشته بودم یادم رفت حالا از اینجا شروع میکنم یه شرور به مرینت حمله کرد و دست و دنده های مرینت شکست کتنوار تنهایی شرور رو با دو بار استفاده از پنجه برنده شکست داد و رفت به مرینت کمک کنه چون موقع جنگ مرینت رو دید مرینت از درد بیهوش شد بردنش بیمارستان تو آی سیو همه نگران بودن و تو بیمارستان نگرانش که یهو...
دکتر بیرون اومد و گفت:
متاسفم ضربه خلی شدیده ممکنه نتونیم عملو تموم کنیم😭😭😭اما به احتمال زیاد حالش خوب میشه چند روز گذشت اما هیچ شروری نبود هیچکش هم دلیلشو نمیدونست چون پدر ادرین هم تو بیمارستان بود و نگران مرینت چون طراح پسرش و دوست پسرش تو بیمارستان بود و کوامیشم نبرده بود و چاره ای هم نداشت خلاصه بعد چند رو مرینت بهوش اومد و از پرستار درخواست کرد که ادرین و املیا و کارن و الکس برن پیشش و تاکید کرد که هیچ کس هم نیاد مرینت ار کارن و املیا و الکس بابت بد رفتاریش عذر خواهی کرد و اونا رفتن بیرون و به ادرین گفت میدونم تو کت نواری(همون موقع که افتاده بود زمین دید که ادرین تبدیل شد)
از زبان مرینت:
من هم لیدی باگم شاید نتونم چند روزی تبدیل بشم اما ازت یه خواهشی دارم که هویتمو فاحش نکن چون وقتی خوب بشم استاد فو بهم یه چیزی میده که حافظه ی منو تو رو پاک کنه و ازت میخوام که با کوامیه من متحد بشی و چند روز از قدرتام استفاده کنی و شرورا رو نجات بدی اینم بدون دوستت دادم که ناگهان دکتر اومد و گفت وقت ملاقات تموم شده ادرین هم گریه کنان و هم خوشحال بود رفت بیرون چون هویت لیدی باگ رو فهمید و مرینت بهش گفت دوست دارم و نتراحت بود که بعدا حافظشون قراره پاک بشه که یهو.......
تمام شد.
بیخشید اما به چند دلیل زود تموم کردم ۱ چون در داستان قبلیم بقیه ناراضی بودن و هی منو تحقیر کردند
نظر بدید اگه ۲۰ به بالا شد پارت ۲ هم میزارم بای
عااااااالللللللللیییییییی زودتر پارت ۲ رو بزار
چشم ممنون
لطفا بعدی رو بزار.....علاوه بر اون مشکل نداره اگه قبلیا خوب نبودن......به هر حال .....نویسندگی دنیای خطا و آزمونه🙂
خیلی ممنون
داستانت خیلی قشنگه قسمت بعد
داستان های منم بخون
ممنون من قبلا داستاناتونو خونده بودم قشنگ بودگ
ممنون
معذرت میخوام ولی داستان روند خسته کننده ای داشت
ببخشید اما سعی میکنم درت کنم