سلام اینم از قسمت ۱۳ احتمالا قسمت بعدی و یا قسمت ۱۵ قسمت آخر امیدوارم بخونید و لذت ببرید این قسمت یکم کوتاه ولی خیلی هیجانی نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘
مثل روز برام روشن بود که اون مرد دکتر نیست ولی اگه نیست پس کیه فرمانده عملیات چرا باید خودشو جای یه دکتر جابزنه یا اصلاچرا باید مخفیانه و بدون محافظ بیاد بیمارستان این فکر ها تمام شب خوابمو گرفت و مانع از این شد که یه دقیقه چشم رو هم بذارم
صبح روز بعد☀️رفتم پیش عمه ازش پرسیدم:« راجب سایه خبری نشد» عمه هم با کمی ناامیدی گفت:«من دیشب چیز خاصی ندیدم» حل کردن این معما که اون مرد کیه کار خیلی سختی بود پس همه چیزو برای عمه تعریف کردم کل ماجرای دیروز و براش گفتم به امید اینکه بتونه کمکم کنه اون بهم گفت:«ابیگیل من میدونم تو چقدر این کارو دوست داری ولی دیگه شرایط جدی ازت میخوام دیگه بیخیال سایه،بکستر ها و اون مرد بشی این هارو بسپار به من این آدما به هیچکس رحم نمیکنن تو متوجه نیستی باید دیگه بیخیال اینا بشی من نمیخوام حتی یه مو از سر برادرزاده ام کم بشه دیگه بهت اجازه نمیدم تو این عملیات شریک باشی فهمیدی» میخواستم چیزی بگم که عمه گفت:«حرف نباشه حواسم بهت هست نبینم یواشکی کاری میکنی😠» هیچ کاری از دستم بر نمی اومد تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بهش بگم:« عمه من یکی دو ساعت میرم خونه ی پیتر اینا میخواستم بگم اون بیاد اینجا ولی مادرش مریضه از اون پرستاری میکنه من میخوام برم اونجا زود بر میگردم» عمه حرفی نزد ظاهرا موافق بود پس منم سریع حاضر شدم 👟🕶🧣🧤و راه افتادم به سمت خونه ی پیتر
تو راه خونه ی پیتر با خودم گفتم:«شاید عمه نخواد ولی من میتونم یواشکی یه کار هایی بکنم اون از کجا میخواد بفهمه روحشم خبردار نمیشه» من اون روز عینک دودی رو که عمه بهم داده بود زدم همون که آینه داشت دلیل خاصی برای زدنش نداشتم همینجوری به خاطر قشنگی توی راه متوجه ی شدم که یه رویز رویز قرمز از جلوی در خونه تا نزدیکی خونه ی پیتر با من هم مسیر شیشه های ماشین دودی بود و نمیشد توی ماشینو دید اتفاقی به نظر نمی اومد یعنی ممکن کار بکستر ها و سایه باشه اونا میخواستن منو تعقیب کنن یا شایدم کار عمه باشه اون یکی رو گذاشته تا منو زیر نظر داشته باشه یا شایدم اصلا دارم اشتباه فکر میکنم اون یه آدم عادی و هیچ کاری با من نداره خلاصه که خیلی مشکوک بود بالاخره به خونه ی پیتر رسیدم در زدم پیتر درو باز کرد و منو به اتاقش دعوت کرد پیتر پرسید«خبری از اون مرد نشد هنوز نفهمیدی اون کیه؟» واقعا از دروغ گفتن به پیتر حس بدی داشتم ولی دلم نمیخواست راجب اون مرد و چیز هایی رو فهمیدم بهش بگم چون بالاخره اون با عمه می در ارتباط ممکن بود ناخواسته به عمه بگه چون من به عمه نگفتم که اون مرد همون دکتر ست و اون صدا صدای خودش پس گفتم:«نه فعلا که خبری نشده» پیتر دوباره پرسید:«از سایه چی؟ از اونم خبری نیست» جواب قبلی مو تکرار کردم قبل از اینکه بخواد سوال دیگه ای بپرسه گفتم:«پیتر امروز عمه ازم خواست به خاطر امنیت خودم دیگه هیچ کارب انجام ندم» پیتر با ناراحتی جواب داد:«اه! اخه چرا؟» گفتم:«به خاطر تهدید های اون صدای آشنا» پیتر دست منو گرفت و گفت:«نیاز به نگرانی نیست ما باهم این پرونده رو میبندیم من و تو» رو به پیتر کردم و ادامه دادم که:« خیلی از روحیه دادنت ممنونم پیتر» پیتر جواب داد:« قابلی نداشت فقط ابی یه سوال امروز فقط برای همین اومدی اینجا فکر میکردم موضوع چیز جدی تری» گفتم:« نمیدونم همینجوری یه حسی بهم گفت بیام اینجا یکم با هم حرف بزنیم ولی اگه ناراحتی من میرم مشکلی نیست🤣» و بعد هردو خنده مون گرفت
خلاصه راجب چیز خاصی صحبت نکردیم فقط رفته بودم اونجا تا پیتر رو ببینم وگرنه دلیل دیگه ای نداشتم بهمون خیلی خوش گذشت ساعت تقریبا ۲/۱۵ بود تو راه برگشتبه خونه دوباره اون رویز رویز قدیمی رو دیدم حالا دیگه مطمئن شدم این اتفاقی نیست سریع موبایلمو در اوردم از اونجایی که یه درصد کمی احتمال میدادم اون ماشین از طرف عمه منو دنبال میکنه به عمه می زنگ نزدم و با پیتر تماس گرفتم و گفتم:« سلام پیتر من الان دارم بر میگردم خونه یه چیزی تو راه اومدنی خونه ی شما و تو راه برگشت توجه ام رو جلب کرد یه رویز رویز که داره تعقیبم میکنه» پیتر پرسید:« میتونی پلاکشو بهم بگی؟» خیلی آروم و محتاتانه برگشتم و پلاکشو به پیتر گفتم:«29thp03» پیتر پلاکو یادداشت کرد و گفت:«ابیگیل خیلی سریع خودتو گم و گور کن صبح وقتی من رفته بودم دارو های مادرمو بگیرم یه لندکروز مشکی دنبال من بود نمیدونم قضیه چیه ولی ظاهرا دارن مارو تعقیب میکنن خیلی سریع از اون جا دور شو کاریکن گمت کنه» گفتم:«باشه» و بعد قطع کردم خب انگار حق با عمه می اوضاع خیلی خطرناک اونا واقعا به منو و پیتر مشکوک شدن به هر درد سری بود گمش کردم قبل از اینکه برگردم خونه رفتم سوپرمارکت خانم جنکینز تا شیرکاکائو بخرم من واقعا عاشق کاکائو و شکلات ام خانم جنکینز زنی ۵۰ ساله و بسیار تپل و چاغ است توی مغازه ی اون هر چیزی که بخوای پیدا میشه امروز بر عکس همیشه توی مغازه ای خانم جنکینز هیچکس نبود فقط من بودم و اون خریدمو کردم وقتی میخواستم از مغازه خارج بشم خانم جنگینز به سمت من اومد و کاغذی دستم داد و گفت:«اینو جا گذاشتی عزیزم» از مغازه خارج شدم روی کاغذ نوشته بود احتیاط کن! مأمور جوان🤔😧😮
این کاغذ دو تا معنی میتونست داشته باشه اولی این بود که خانم جنکینز یه مأمور خودی و میخواسته خودشو به من معرفی کنه و هم یه اخطار درباره ی بکستر ها و سایه بده و یا اینکه اون مأمور دشمن و میخواسته با این کار بفهمه من واقعا از چیزی خبر دارم یا نه نمیشد بهش اعتماد کرد با خودم گفتم وقتی برگردم خونه از عمه میپرسم بعد از چند دقیقه پیاده روی به خونه رسیدم اما خبری از عمه نبود همون موقع در جا کلارا زنگ زد و گفت:«سلام ابی چطوری؟» جواب دادم:«سلام هی بد نیست» کلارا پرسید:«از مأموران دشمن خبری نیست؟» میتونستم صدای خنده شو از پشت تلفن بشنوم گفتم:« شاید باورت نشه ولی یه لندکروز از صبح تا حالا دنبال منه» کلارا قهقهه ای زد و گفت:« تو یه ماشین و دو بار در روز دیدی و فکر کردی داره تعقیبت میکنه واقعا مسخره ست ابیگیل هیچ کس تو رو تعقیب مگه اینکه مأمور های دیوونه خونه دنبالت باشن🤣» بهش گفتم:«خیلی خب من تو رو به یه شرطبندی خوب دعوت میکنم اگه دوست داشته باشی» کلارا گفت:«شرطبندی باکمال میل قبول میکنم که شکستت بدم» جواب دادم:«میبینیم کی کی و شکست میده» کلارا پرسید:«خب حالا باید چیکار کنم» گفتم:«همین الان بیا خونه ی ما تا بهت بگم وقتی داری میای خیلی جلب توجه نکن» کلارا خیلی آروم زمزمه کرد:«از الان خودتو برای باختن آماده کن😉»
چند دقیقه بعد کلارا خودشو به در پشتی خونه ی ما رسوند و به خاطر اینکه توی همچین غروب سرد و مه آلودی از خونه بیرون کشیدمش کلی سرم غر غر کرد ولی همونطور که من براش توضیح دادم این هوا برای حقه ای که قرار بود بزنم کاملا مناسب و عالی بود😈
حدود بیست دقیقه بعد کلارا خونه ی مارو ترک کرد در حالی که پیراهن من همراه با کت و شال و کلاه همیشگی منو پوشیده بود😦 چکمه های ساق بلند من هم به پاش بود👢چند دقیقه ای هم با هاش تمرین کردم تا مثل من راه بره ولی بی فایده بود اون اصلا یاد نگرفت قبل از اینکه بره بهش گفتم که:« برو بیرون از خونه و یه گشت کوتاهی توی این منطقه بزن و برگرد خونه» همچنین اضافه کردم که:«مطمئنم تو راه برگشت به خونه یه لندکروز خاکستری میبینی که مدام دنبالت وقتی این اتفاق افتاد باید ساعت ها به پام بی افتی و از من طلب بخشش کنی😆» کلارا هم در جواب گفت:«حالا میبینیم ولی این تویی که از من طلب بخشش میکنی» واقعا حس میکردم باید بهش هشدار بدم پس عکس سایه رو بهش نشون دادم و گفتم چهره شو به خاطر بسپار و برای محکم کاری اون انگشتر ردیاب دار هم بهش دادم و گفتم هرجا میری اینو از دستت در نیار بهش تاکید کردم که وقتی اون ماشینو دیدی فورا با من تماس بگیر📞 کلارا خنده ای سر داد و گفت:«من تا نرسم خونه نمیتونم بهت زنگ بزنم چون تلفنمو گذاشتم خونه و راستی اعتبارش هم تموم شده باید یه کوچولو صبر کنی و همونطور که تو دلش به من میخندید از خونه خارج شد
تقریبا دویست باری شد که دور اتاقم قدم زدم و منتظر تماس کلارا بودم تلفن زنگ خرد به سرعت اونو برداشتم و منتظر یه عذرخواهی درست و حسابی بودم ولی با شوک عجیبی روبرو شدم مامانم زنگ زده بود و گفت که همین الان با بابام بلیط خریدن و احتمالا تا شب رسیدن خونه خیلی از شنیدن این پیام ذوق کردم😊 دلم واسه ی مامان و بابا خیلی تنگ شده بود😞و بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید اما چرا الان دقیقا موقعی که دنبال سایه هستیم این خیلی هم اتفاق خوشحال کننده ای نبود چون اگه اونا می اومدن دست و بالم بسته میشد و عمه هم از اینجا میرفت و بر میگشت لندن ولی خب چاره ای نبود نمیشه جلوی اومدنشون وگرفت چند دقیقه ای گذشت و هنوز خبری از کلارا نشد این تأخیرش واقعا اعصاب خرد کن بود ناگهان زنگ در به صدا در اومد رفتم طبقه ی پایین تا درو باز کنم و با صحنه ای خیلی خیلی شوکه کننده ای مواجه شدم!!!
فیلیکس پشت در بود🤯 اون گفت:«سلام ابیگیل حالت چطوره بد موقع که مزاحم نشدم» داشتم از استرس میترکیدم اخه چرا باید یهویی سر و کله ی اون پیدا بشه گفتم:« خوبم تو چطوری؟ نه این چه حرفیه بیا تو» من یه تعارف الکی زدم و در اون لحظه همه اش میترسیدم که قبول کنه و بیاد تو خوشبختانه گفت نه همینجا راحتم» میخواستم زودتر ردش کنم بره پی کارش گفتم:«راستی تولدت مبارک ببخشید اگه نتونستم بیام کلارا گفت که منم دعوتم» فیلیکس گفت:« نه نه درک میکنم کار واسه همه پیش میاد میخواستم ازت راجب یه مسئله ای سوال کنم راستش یه چند وقتی من کلارا به هم خیلی نزدیک شدیم باهم قرار میذاریم و میریم بیرون میخواستم بدونم از نظر تو این اشکالی نداره؟» در حالی که داشتم کلارا رو تو دلم فحش میدادم با صدایی لرزان جواب دادم:«نه! نه! چرا باید مشکلی داشته باشم برای هردوتون خوشحالم» بعدش یکم باهم راجب مدرسه و اینجور چیز ها صحبت کردیم و فیلیکس رفت کلارای آب زیره کاه این همه مدت با فیلیکس قرار میذاشتی و به من نمیگفتی اگه امروز خودش نمی اومد و نمیگفت معلوم نبود تا کی میخوای اینو ازم مخفی کنی یهو یادم افتاد که الان تقریبا نیم ساعتی هستی کلارا رفته و حتی یه تک زنگ هم نزده تلفن ام رو برداشتم و بهش زنگ زدم اما خاموش بود با اینکه کلارا گفته بود موبایلشو چند ساعت پیش زده به شارژ پشت پنجره نشسته بودم و منتظر تماس اون بودم در همون لحظه یک ماشین رویز رویز آلبالویی تقریبا قدیمی رفت تو گاراژ بکستر ها کسی از ماشین پیاده شد همزمان هم در کاراژ داشت بسته میشد نتونستم کسی که پیاده شد و ببینم فقط تونستم سایه ی مردی بزرگ و هیکلی رو ببینم که افتاده بود رو در گاراژ احتمال داشت که کلارا داخل اون ماشین باشه سریع جی پی اس حلقه رو فعال کردم اون توی ایستگاه اتوبوس بالای خیابون بود ولی همون جا ثابت وایستاده بود و حرکتی نمیکرد سریع لباس پوشیدم و رفتم به ایستگاه اتوبوس کلارا اونجا نبود ولی حلقه ای که بهش داده بودم روی زمین افتاده بود😱😵🤯
خب به پایان این قسمت رسیدیم ببخشید اگه خیلی کمه چون آخرای داستان و باید کم تر بنویسم قسمت بعدی به همین زودیا میاد خدانگهدار