سلام بچه ها ببخشید دیر پارت میدم هفته پیش گذاشته بودم رد شد
لطفا معرفی رو بخون..
خب داستان اونجایی تموم شد که اینا تلفنی باهم حرف زدن و دعواشون شد خب بیاید این دوتا رو به حال خودشون بزاریم و یه فلش بک بزنیم به گذشته دوسال پیش: سابین= مرینت من میخوام برم خرید میای ؟؟؟ مرینت = نه مامان من کلی درس دارم فردا امتحان ریاضی دارم سابین = باشه دخترم من زود برمیگردم سابین = رفتم بیرون و توپیاده رو بودم میخواستم از عابر پیاده رد بشم چراغذ برای عابرا قرمز بود من منتظر بودم که یهو.........
حس کردم یکی هلم داد و افتادم تو خیابون و همزمان یه ماشین اومد به من زد و اخرین چیزی که دیدم این بود که مردم دورم جمع شدن و ماشینه فرار کرد نویسنده = خب اینجا یه توضیحی بهتون بدم که سابین به ق*تل رسیده و مرینت اینا و کل شهر میدونن اون رو از عمد کشتن و مرینت قسم خورده که انت*قام مادرشو میگیره
زمان حال= مرینت: باید برای مراسم مدیرعاملی اماده میشدم داخل شرکت مراسم برگزار میشه و اخر مراسم میرفتیم بیرون تا به سوالات خبر نگارها جواب بدیم و باید اماده مکیشدم رفتم اتاق پرو
خب میخواستم یه لباس سرزسنگین خوشگل بپوشم اها این خوبه یعنی عالیه خیلی سرسنگین و مد بود عالی بود(( عکس اسلاید)) رفتم اتاق گریم یکم ارایش کردم زیاد ارایش کردن دوست نداشتم و یه رژصورتی کم رنگ و یکم گریم عادی کردم و بعد موهامو گوجه ای بستم که الیا الومد اونم لباس پوشیده بود و گفت که باید بیام و گفت که خحیلی خوشگل شدم و گفتم ممنون
بای بای ببخشید یکم کم بود بعد جبران میکنم نظر لطفا منتشر کن دفعه پیش همینا رو نوشته بودم اما رد شد برونتیجه چالش داریم
پارت 4 رو گذاشتم تو بررسی هست..
عالی بود اجی
ممنون زود پارت داستانت رو بدی زود پارت میدم
عالییییه داستانت اجی جونم خیلی خلاقی
اجی از رد شدن داستانت نترس...
من خودم هزار بار تا حالا رد شدن و از اول نوشتم
و اصلا نا امید نشو و به کارت ادامه بده:)
ممنون از حماست و دلداریت اجی
عالی لطفا ادامه بده
مرسی حتما ادامه با وجود شما که بهم انگیزه میدید مگه میشه ادامه نداد