سلام دوستان گلم😅داستان تازه دارم درمورد جادوعه حالا خودتون میتونید بخونید ببینید دیگه😜
سلام اسم من لنیِ من یه ماگل زادم چند ساعت دیگه باید برم سکوی نه و سه چهارم اما نمیدونم چطوری چند ساعت بعد درحال حرکت دادن چرخ دستیم بودم که دیدم یه نفر یه چیزی گفت بین جملش گفت ماگل حدس میزنم جادوگر باشه رفتم جلو دیدم ....
دیدم داره میگه لونا اول تو برو بعدش لوری تو برو جک حالا تو برو لیسا تو برو لیسا : من که لیسا نیستم من لوسی ام چطوری میتونی خودتو مادرمون بدونی خانم : او معذرت میخواهم لوسی تو برو لیسا: شوخی کردم من لیسام خانم : هوف ،لوسی حالا تو برو من : ام سلام ببخشید چطوری میتونم برم تو سکو خانم: او دختر کوچولو اولین بارته میری هاگوارتز من :بله خانم: اشکال نداره لوری ما هم اولین بارشه فقط کافیه بری بین سکو های نه و ده اگه نگرانی میتونی سمتش بدویی
من: ممنون خانم همون کاری که اون خانم گفت رو کردم وای رد شدم قطار هاگوارتز چقدر بزرگ بود رفتم تو یه کوپه چند دقیقه بعد همون دختره که اسمش لوری بود اومد گفت : ام سلام اینجا گفتم: خالیه میتونی بیای لوری: ممنون لوری ادامه داد : این اسکبرزه ( یه نکته وسط داستان بگم لنی قبلا خرید هاشو کرده ) لوری گفت: خیلی تنبله قبلا موش برادرم جک بوده گفتم : چه جالب
از زبان لوری: به اون دختر دقت کردم بلافاصله فهمیدم کیه بهش گفتم : و....وا.....وا....وای تو لنی لوپینی ؟ لنی گفت : اره تو از کجا میدونی گفتم : وای تو خیلی معروفی پس اون واقعیت داره او ...اون.. لنی : چی؟ گفتم: اون زخم لنی: او اره
یه چیز دیگه هم بگم این داستان دقیقا خود خود هری پاتر فقط کمی تغیرش دادم داستانش فرق نکرده فقط اسما و جنسیتاشون فرق کرده
از زبان لنی: یه زن درزد گفت: چیزی نمیخواهید دخترا لوری گفت : نه ممنون من لقمه دارم من گفتم : همشو بده ( یه نکته دیگه😂😂من کاملا یادم رفت قسمت گالوین و ارث و داستان لنی (همون هری ) رو با ولدرمورت بنویسم دیگه پاتر هدا میدونن خودشون برای خودشون تعریف کنن😂 )
من از تمام چیزایی که تووچرخ دستی بود یدونه برداشتم و با لوری شروع کردم به خوردن که یهو یه دختر اومد تو گفت : سلام من جینی لاوگودم یه پسر به نام دیوید وزغشو گم کرده شما ندیدینش گفتیم : نه گفت : خیلی خب و با ناراحتی رفت بلند صداش کردم : هی جینی دوست داری پیش ما بشینی برگشت و گفت : البته
جینی اومد نشست و گفت : بهتره چمدوناتون رو بردارید کم مونده برسیم تارسیدن ما یه عالمه گفتیم و خندیدیم جینی هم درمورد درس ها میگفت ماهم مشتاقانه بهش گوش میدادیم رسیدیم و به همراه قایق هاو کلید دار هاگوارتز که اسمش هاگرید بود به سمت هاگوارتز رفتیم جای باشکوهی بود رفتیم داخل یه خانمی به نام مک گوناگال گفت :...
: سلام خوش امد میگم من پروفسور مک گوناگال هستم تا چند دقیقه دیگه شما از این در ها وارد میشیدو به هم گروهی ها تون میپیوندین ولی قبلش باید گروه بندی بشید هممون استرس داشتیم رفتیم داخل اول جینی رو صدا کرد کلاه رو گذاشت رو سرش و کمی بعد کلاه فریاد زد : گریفیندور جینی با خوشحالی رفت سر میز گریفیندور
بعد لوری رو صدا کرد ( فامیلی لوری پاف هستش ) بعد کلاه گفت : اوه یه پاف دیگه میدونم با تو چیکار کنم: گریفیندور لوری هم باخوشحالی به جینی و خواهر برادر ها و بقیه گریفیندوری ها پیوست نوبت من شد پروفسور گفت : لنی لوپین من رفتم کلاه رو گذاشت روی سرم کلاه گفت : هوم کار سختیه ذهنت که بدک نیست توانایی هم که داری زیر لب گفتم : اسلایترین نه اسلایترین نه کلاه گفت : هوم پس اسلایترین نه مطماینی اسلایترینی ها میتونن کمکت کنن ولی حالا که انقدر اصرار داری : گریفیندور با خوشحالی و سرعت هرچه تمام تر رفتم پیش بقیه ولی یهو ـــــ پارت بعد وقتی کامنت ها به ۵ رسید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
توجه توجه
پارت بعد کنسله
چرا ؟؟😭😭😭
اولا چون میخواهم یه داستان دیگه بنویسم
دوما نظرات خیلی کم بود و از داستان استقبال نشد
سوما یه داستان دیگه دارم مینویسم