اینم پارت دو و اینکه این پارت رو با یکی از دوستانم مینویسم
این داستان : آرزوی بزرگ یسنا
تارا:گفتم که امروز تو راه اومدن به مدرسه یه کتاب پیدا کردم که در مورد عجایب دنیا و زمین نوشته این مطلب ها رو هیچ دانشمندی کشف نکرده نفس:تارا تو این خرافات رو باور میکنی؟ یسنا:خب عجایب تو دنیا خیلی هست که هنوز هیچ کس کشف نکرده حالا چیش برای تو جالبه؟ تارا:برام این جالبه بعد تارا کتاب رو بالا اورد و صفحه ای که در مورد ان موجود مثلثی بود گفت تارا:این رو مورد یه موجود مثلثیه که همه چی رو میدونه راز احضارش هم گفته ما با این میتونم به پرسش ها مون جواب بدیم
از زبان یسنا :من همیشه یه آرزو داشتم پس بهتره اون موجود رو احضار کنم بعد گفتم میشه اون کتاب رو امروز داشته باشم تارا:شما که میگید خرافات هست پس چرا باید بهتون بدمش؟ یسنا:نفس میگه من که نمیگم یهو خانم مدیر میاد و میگه مدیر:توجه توجه امروز قراره طوفان شدیدی بیاید پس همین الان به سمت خونه حرکت کنید تارا:رفتم سمت کلاس کتاب رو تو کیفم گذاشتم و داشتم میرفتم یهو خانم گفت امروز هم فارسی هم اجتماعی و هم علوم میخوانی و فردا ازت میپرسم تارا:باشه خانم و بعد رفتم
تارا:از نفس و یسنا خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه از زبان یسنا:به مامانم پیام دادم که امروز دیر میام خونه اون هم قبول کرد بعد راه افتادم برا تعقیب تارا و از پشت سعی میکردم زیپ کیفش رو باز کنم و کتاب رو بردارم ولی اینقدر ورجو وورجه میکرد که نمیشد😐😑 بعد رفت تو خونه از زبان تارا:گفتم که امروز قراره طوفان بیاد برا همین مدرسه رو زود تر بسته اند خانواده ام هم تایید کردن و رفتم طبقه بالا لباس مدرسه ام رو در آوردم و کتاب ها رو از کیف در آوردم و نشستم خوندم تا رسید به کتاب علوم
که یهو مامانم صدام کرد مامانم:تارا بیا ناهار تارا:الان میام از زبان یسنا :رفتم تو خونه رفتم تو اتاق تارا همه جا رو گشتم ولی کتاب نبود باید یکم برا خودم وقت میخریدم یهو چشمم خورد به کتاب علوم تارا فهمیدم داشت میخوند کتاب رو برا همین کتاب رو قایم کردم تا یکم برا خودم وقت بخرم کتاب علوم رو برداشتم و گذاشتمش تو کمد لباس های تارا بعد یهو دیدم صدای پا میاد سریع رفتم از اتاق تارا بیرون و رفتم تو اتاق مادر بزرگ تارا رفتم تو اتاق یهو دیدم
که یهو مامانم صدام کرد مامانم:تارا بیا ناهار تارا:الان میام از زبان یسنا :رفتم تو خونه رفتم تو اتاق تارا همه جا رو گشتم ولی کتاب نبود باید یکم برا خودم وقت میخریدم یهو چشمم خورد به کتاب علوم تارا فهمیدم داشت میخوند کتاب رو برا همین کتاب رو قایم کردم تا یکم برا خودم وقت بخرم کتاب علوم رو برداشتم و گذاشتمش تو کمد لباس های تارا بعد یهو دیدم صدای پا میاد سریع رفتم از اتاق تارا بیرون و رفتم تو اتاق مادر بزرگ تارا رفتم تو اتاق یهو دیدم
یهو دیدم کنار میز آرایش مادر بزرگ تارا یه عکس هست که آون عکس پدر بزرگ تارا هم توش هست یهو دیدن پدر بزرگ تارا شش انگشتیه یهو یه خاطره توی ذهنم اومد که آون کتاب روی جلدش علامت شش انگشتیه یعنی ممکنه نویسنده ی کتاب پدر بزرگ تارا باشه؟ بعد دیدم صدا اومد سریع رفتم زیر تخت قایم شدم دیدم مادر بزرگ تاراست سریع پا به فرار گذاشتم و از خونه رفتم بیرون یهو دیدم تارا داره میره سمت خونه ی روشا ولی من اهمیت ندادم و رفتم
از زبان تارا:بعد از ناهار رفتم علومم رو بخونم ولی هر چه گشتم نبود برا همین رفتم پیش روشا که همسایه ی ما بود و بهش گفتم که کتاب علومم نیست و اگه میشه کتابش رو قرض بگیرم اون هم قبول و منو دعوت کرد به خونش نمیخواستم برم ولی مجبورم کرد😣 ولی بعد از یک ساعت خواستم برم اون هم قبول کرد داشتم میرفتم یهو دستم رو گرفت و گفت امروز یه جورایی مشکوک میزنی چیزی شده؟ تارا:نه بابا فقط یکم خسته بعد خداحافظی کردم و رفتم
فردا صبح.......
از زبان تارا:صبح زود بیدار شدم و سریع رفتم به سوی مدرسه نفس و یسنا هم بودن نفس:قراره اون موجود رو احضار کنیم تارا:واقعا حالا چه کسی این کار رو میکنه؟ نفس و یسنا بهم نگاه کردن بعد یسنا گفت........
خب خب این پارت تموم شد و من این پارت رو با دوستم یعنی یسنا نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد و تا پارت بعدی پنج تا کامنت