اینم پارت چهارم امیدوارم خوشتون بیاد
که مهدی از امیر سبقت گرفت و با سرعت پیچید طرف ورودی جنگل جوری که کسایی که اون دروبر بودن برگشتن سمت ما تو اونا اشنا هم بود نیما و رضا چند تا دیگه از بچه ها مهرداد هم چون حواسش نبود سرش خورد به پنجره مهرداد زد تو سر مهدی گفت : مثل ادم رانندگی کن سرم داغون شد مهدی خندید گفت : به من چه میخواست حواست باشه این دوتا داشتن بحث میکردن که
که صدای بوق کر کننده ماشین ها از پشت سر بلند شد خب راه گرفته بودیم مهدی راه افتاد بعد دو ساعت بالا و پایین کردن بالاخره یه جا نشستیم یاد اون موقع مهدی پیچید همه ما رو نگاه کردن افتادم که نیما داشت با تعجب نگاه میکردن احتمالا فکر کرده چیزیم شده که ملیسا بهش نگفته قیافه اش خنده دار شده بود یه دفعه زدم زیر خنده که فاطمه گفت : هر هر بلند شو کمک کن رفتم کمک اش کردم
بعدش رفتم از توی صندق عقب ماشین وسایل ام در اوردم و مقنعه در اوردم و شال سرم کردم مهرداد توپ برداشت از تو دستش انداخت تو این یکی دستش گفت : کی میاد والیبال همه با هم گفتیم : من مهرداد : به به گروه سرود تشکیل دادین همه خندیدن بلند شدیم تا والیبال بازی کنیم یکم که گذشت نفس گرفت دیگه گفتم من بازی نمیکنم همش هم به خاطر این پسره نیما است چون حالم بد شده امروز یکم بازی کردم زود بدنم عکس العمل نشون داد نشستم به بچه ها نگاه کردم
یکم گذشت گشنم شده بود دیدم نه اینا گرم بازی هستن برای همین صداشون زدم من : بچه ها بیاین غذا درست کنیم من گشنمه از صبح فقط صبحونه خوردم بچه ها گفتن باشه اومدن امیر و مهدی جوجه ها رو سیخ میزدن من فاطمه هم گوجه ها رو ریز میکردیم مهرداد و آرش هم اتیش روشن کردن جوجه ها کم کم پخته میشدن با فاطمه سفره پهن کردیم مهدی جوجه ها رو گذاشت تو ظرف رفت تا گوجه ها رو بزاره رو آتیش آرش هی ناخونک میزد به غذا مهرداد زد رو دستش گفت : ناخونک نزن بچه آرش گفت : من از تو بزرگ ترم پسر کوچولو مهرداد : بزرگی به سن نیست به عقل که من بیشتر از تو دارم آرش افتاد دنبال مهرداد مهرداد هی کمک کمک میکرد ادا در می اورد همه داشتیم به اینا میخندیدیم مهدی گفت : بچه ها بسه ابرومون رو بردید بیاین غذا بخوریم بچه ها اومدن کنار هم مشغول خوردن غذا شدیم
بعد غذا بلند شدیم یکم قدم بزنیم امیر و فاطمه با هم من و مهدی هم با هم مهرداد و آرش هم با هم هر چی به این مهرداد و آرش گفتم با ما بیاین گفتن ما تنها میریم معلوم نیست میخوان چه اتیشی بسوزنن داشتیم قدم میزدیم که......
نیما و رضا رو دیدیم که در حالی که سر به سر هم میزارن دارن راه میرن نیما نگاه اش افتاد به من یه پوزخند زد خدا کمک کن نرم خفه اش کنم برای پوزخند میزنه تو زدی من تا دم مرگ بردی بعد پوزخند میزنه اه اصلا ولش مهدی : رها من : بله مهدی : خسته شدم برگردیم دیگه منم با دیدن این نیما دیگه حس قدم زدن نداشتم برای همین گفتم : باشه و برگشتیم
رسیدیم با ما فاطمه و امیر هم رسیدن مهرداد و آرش همون جا بودن از قبل من : شما مگه نرفتین مهرداد : دیوونه که نیستیم مثل شما جنگل متر کنیم من : اتفاقا دیوونه شما هستین که نرفتین تو جنگل قدم بزنین آرش : به جاش براتون اب میوه گرفتیم تعجب کردم باز میخوان چه آتیشی به سوزونن اب میوه ها رو گرفتیم مشکوک نگاهشون کردم همه خوردن من منتظر بودم که یه دفعه...
صورت بچه ها جمع شد و به سرفه افتادن من مهرداد آرش هم میخندیدم امیر : رو اب بخندین این چی بود آرش : اب میوه و نمک و فلفل به مقدار لازم و بعد با مهراد خندیدن من میدونستم اینا الکی مهربون نمیشن بالاخره بعد چند ساعت بلند شدیم تا بریم تو راه هیچ کس حال نداشت تا خونه عمو همه ساکت بودیم بعد هم از مهرداد خداحافظی کردیم و رفتیم خونه
اومدیم خونه بعد سلام و علیک با مامان و بابا رفتم بالا تا برم حموم از حموم بیرون امدم یه لباس صورتی کم رنگ با شلوار طوسی پوشیدم و حوله ام رو دور موهام بستم و پریدم رو تخت تا یکم بخوابم
خب بچه ها میخوام شخصیت های داستان رو کامل معرفی کنم البته فقط اونا که تا الان باهاشون اشنا شدیم مهدی برادر بزرگ رها یعنی شما هست و 23 سالشه مهرداد هم پسر عمو ی رها هست و 17 سال داره که اول داستان رفت تو 18 سال اگه یادتون باشه فاطمه هم دختر عمه رها و 24 سالشه و امیر همسر فاطمه هست و 25 سال داره آرش برادر فاطمه و پسر عمه رها هست 22 سال داره این از خانواده رها حالا بقیه ملیسا و نازنین با رها هم سن هستن یعنی 19 سالشون هست رضا هم 21 سالشه و نیما هم 21 سالشه تمام شد تا پارت بعد بابای