سلام اینم از قسمت ۱۲ از اینجا به بعد خیلی داره هیچانی و معمایی میشه و بگم که همه ی عوامل داستان با یه شوک خیلی عجیب روبرو خواهند شد جدیدا سایت دیر منتشر میکنه تست هارو پس مجبورم تند تند بذارم الان اگه لیست تست هامو نگاه کنید میبینید ۴ تا در حال برسی دارم یه مژده هم بدم که کم کم داریم به انتهای داستان نزدیک میشیم منو ببخشید اگه خیلی کم مینویسم چون حساب کتاب قسمت ها از دستم در رفته و من دلم میخواد قسمت ها حداقل۱۶ تا بشه ولی چون دارم سوال هارو طولانی تر مینوسم خیلی قسمت ها تعدادشون کمتر میشه عکس این قسمت عکس پیتر ابیگیل وقتی همدیگه رو بغل میکنن امیدوارم بخونید و لذت ببرید نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘
سردرگمی عمیقی در صورتشون موج میزد چند لحظه ای سکوت فضا رو پر کرد و بالاخره خانم بکستر سکوت رو شکست:« ما کسی رو به این اسم نمیشناسیم» آقای بکستر هم گفت:« تامکینز! من اصلا همچین اسمی رویادم نمیاد» و بعد شانه هایش را بالا انداخت ولی من نمیخواستم تسلیم بشم چون میدونستم اونا مأمور های حرفه ای و تعلیم دیده ای هستن پس ادامه دادم:« ولی خیلی عجیبه چون آقای تامکینز خیلی مشتاق بود شمارو ببینه بهم گفت که بهتون بگم بعدا حتما دوباره بهتون سر میزنه» آقای بکستر مثل همیشه بیخیال و خونسرد گفت:« خب پس وقتی دوباره بیاد می فهمیم قضیه چی بوده» برعکس آقای بکستر خانومش نگران به نظر میرسید آروم گفت:« چرا اون مرد میخواست مارو ببینه بهت چیزی نگفت» جواب دادم:«نه چیزی نگفت ولی به نظر میرسید کارش خیلی ضروریه» آقای بکستر گفت:« ممنون که خبر دادی خانم اسمیت» میخواستم پافشاری کنم و ادامه بدم اوضاع برای این کار اصلا مناسب نبود پس به سرعت صحنه رو ترک کردم به خونه برگشتم از بخت بد آزمایشم بی نتیجه بود اونا خیلی حرفه ای بودن حتی یه ذره هم کنجکاو نشدن خیلی خونسرد و معمولی میخواستم بشینم و تلویزیون تماشا کنم که چشمم ساعت رو گرفت ساعت ۱۰ بود و هنوز خبری از عمه می نبود اون همیشه اینجور مواقع یا خواب یا توی اتاقش کتاب میخونه ولی الان پالتوی سبز رنگ اش رو برداشته بود و خونه رو ترک کرده بود به هر حال منم کمکم خوابم گرفته بود بیخیال تلویزیون شدم و رفتم خوابیدم😴
صبح روز بعد با عجله بیدار شدم برای پیتر نامه ای نوشتم که توی اون ماجرای دیشب با بکستر هارو براش توضیح دادم وقتی سوار اتوبوس مدرسه شدم میخواستم نامه رو بهش بدم ولی نمیدونستم چطوری یه فکری به ذهنم رسید ولی انجامش توی اتوبوس یکم سخت بود پلی ارزششو داشت من به سرعت رفتم و پیتر رو بغل کردم و نامه مو توی جیب چپش انداختم پیتر با این حرکت خیلی شوکه شد ولی کاملا غافلگیر شدم اونم یه نامه توی جیب من گذاشت وقتی نامه رو گرفتم اینطور نوشته شده بود:«ابی طبق آخرین چیزی که از سایه فهمیدم این بوده که دیشب یکی از دوربین های مدار بسته ی فرودگاه آلمان اونو موقع سوار شدن به هواپیما گرفته به احتمال خیلی زیاد امشب ملاقاتش میکنیم»وقتی نامه رو خوندم دیدم که کلارا برامیه عکس فرستاده بازش کردم دیگه واقعا اعصابم داشت از دستش خرد میشد اون از صحنه ای که منو و پیتر همدیگه رو بغل کردیم عکس گرفته بود چند تا قلب و نوشته های عاشقانه هم توی عکس گذاشته بود و اونو توی صفحه اش پست کرده بود دلم میخواست موهای قهوه ای رنگشو بکشم برای همین چند تا شکلک عصبانی براش فرستادم اونم نوشت که بیام توی کافی شاپ نزدیک خونشون تا باهم گپ بزنیم وقت اینکار هارو نداشتم ولی بدم نمی اومد برم وقتی رسیدم کلارا سر یه میز نشسته بود و داشت با موبایلش ور میرفت رفتم و سر میز نشستم کلارا موبایلشو زمین گذاشت و گفت:«کجا بودی؟ نگرانت شدم فکر کردم مأمور های دشمن ترورت کردن😂» و بعد از ته دل خندید خب منم یکم خنده ام گرفت کلارا ادامه داد:« خبر تازه ای از خلافکار بزرگ نشده؟» میدونستم اگه جواب بدم مسخره ام میکنه پس چیزی نگفتم ولی یاد اون عکس نفرت انگیز افتادم و با عصبانیت به کلارا پرخاش کردم:«ببینم تو چرا اون کارو کردی میخوای منو اذیت کنی بین منو و پیتر هیچی نیست اون چیزی هایی هم که راجب عشق علاقه بهت گفتم همه اش دروغ بود میخواستم یه پوشش خوب درست کنم» کلارا لبخندی زد و گفت:«خب من که میدونستم اونارو دروغ گفتی ولی به عنوان بهترین دوستت میپرسم هم من و هم تو میدونیم که پیتر دیوونه وار تورو دوست داره ولی سوال اصلی اینجاست که تو هم به اون علاقه داری یا نه؟» چند لحظه ای مکث کردم و بعد گفتم:« خب پیتر پسر مهربون و خوش قلبی خب دوسش دارم نه اینکه نداشته باشم ولی نه در اون حد جدی که تو فکر میکنی😍»
دهن کلارا به طرز وحشتناکی باز موند و با تعجب فراوان گفت:«خب پس حالا که این عشق دوران نوجوونی دو طرفه ست پس هیچ دلیلی نداری که من اون پست و پاک کنم» من خیلی آروم گفتم:«کلارا نبینم به کسی اینو بگی بین خودمون باشهنمیخام دوباره تو مدرسه و بین این و اون سوژه ی خنده بشم» کلارا جواب داد:«نترس عزیزم من به هیچ کس نمیگم که تو عاشق مزخرف ترین و حوصله سر بر ترین پسر دنیا شدی» و بعد لبخند تمسخر آمیزی زد که باعث میشد حس بدی بهم دست بده😆 کلارا ادامه داد:«راستی ابی من و چند تا از بچه های کلاس امشب دعوتیم خونه ی فیلیکس» پرسیدم:«مگه خونه اش چه خبره؟» جواب داد:« امشب تولدشه تو هم بیا» زمزمه کردم:«اون دیگه منو فراموش کرده» کلارا گفت:« خب شاید حق با تو باشه ولی امشب ما میخوایم به عنوان همکلاسی و دوست های مدرسه اش تولدشو جشن بگیریم نه چیز دیگه ای خب حالا میای» دلم میخواست قبول کنم ولی یاد نامه ی پیتر افتادم امشب به احتمال زیاد سر و کله ی سایه پیدا میشه پس با نا امیدی گفتم:« دوست دارم بیام ولی امشب با پیتر قرار دارم» کلارا خندید و گفت:«اها یادم رفت امشب میخواستید به صورت مخفیانه مثل دو تا جاسوسی برید خونه ی همسایه و بمب ساعتیرو غیر فعال کنید و کل بریتانیا رو نجات بدید» و بعد انقدر خندید که مجبور شد بره دستشویی🤣 منم میخواستم برگردم خونه که موبایلم زنگ خرد پیتر بود داشت راجب نامه میپرسید من همه چیزو بهش گفتم اونم یه جور هایی کارمو تأیید کرد قرار شد شب ساعت ۷/۳۰ همدیگه رو ملاقات کنیم در همین حین کلارا از دستشویی برگشتم و با لحنی تعنه دار گفت:« به به! کفتر های عاشق وقتی من میرم به هم زنگ میزنید» من با صدای بلند جواب دادم:«کلارررا😤»
بعد از اینکه چای خوردیم خداحافظی کردیم وقتی برگشتم خونه یه پیامک کوچولو برای تبریک تولد فیلیکس براش فرستادم کلارا درست میگفت منو فیلیکس هنوزم با هم دوستیم پس دور از ادب و رفاقت بود که تولدشو بهش تبریک نگم بعد از فرستادن پیامک خانم بکستر رو از پنجره دیدم که داشت تو خونه قدم میزد در کشو رو باز کردم تا عینکمو بردارم و با دقت اونو تماشا کنم میخواستم عینکو بردارم که جشمم عکس سایه رو گرفت همون عکسی که عمه بهم داده بود برداشتمش و نگاهش کردم اون مردی که کنار سایه نشسته بود تو رستوران واقعا آشنا بود من اونو یه جایی همین نزدیکیا دیده بودم حسابی کنجکاو شدم رفتم پیش عمه تا ازش راجب اون مرد بپرسم اون بهم گفت که اون مرد مافوق سایه ست و یه جورایی کل این عملیات به اون مربوط ولی ما نمیتونیم اونو دستگیر کنیم اون همیشه دورش پر از محافظ و خیلی کم از خونه بیرون میاد هدف ما توی این پرونده خود سایه ست خب موضوع تازه جالب شد خیلی فکر کردم دلم نمیخواست که از این معمای سخت و پیچیده بگذرم من همین تازگیا اونو دیده بودم پس میشه گفت خونه ی اون باید توی دهکده باشه تصمیم گرفتم که عکس اونو به همه ی همسایه ها به غیر از بکستر ها نشون بدم تا بفهمم کسی اونو میشناسه از همه پرسیدم ولی هیچکس حتی یه دفعه هم اون مردو ندیده بود
ساعت ۷/۳۰ شد ولی خبری از پیتر نشد موبایلش هم در دسترس نبود حوصله ام حسابی تو خونه سر رفته بود تصمیم گرفتم دوباره به جست و جوی اون مرد برم گشتم و گشتم تا اینکه دیگه خسته شدم رفتم و روی صندلی های پارک نشستم هوا تاریک بود و پارک هم خیلی سوت و کور بود حتی پرنده هم پر نمیزد سکوت ناخوشایندی در پارک حکم فرما شده بود من هیچ جوره نمیخواستم از تلاش دست بر دارم تو فکر بودم که اون مردو کجا دیدم ناگهان صدایی خلوت منو در تاریکی شب به هم زد:«ابیگیل اسمیت» عجیب بود یه نفر این وقت شب خودشو مخفی کرده بود و منو صدا میزد صدا در پارک میپیچید صدای یک مرد بود صدایی دورگه و کلفت صدا دوباره اسم منو آورد دیگه واقعا داشتم میترسیدم چراغ قوه موبایلمو روشن کردم داشتم توی پارک دنبال صاحب صدا میگشتم اما چیزی نمیدیدم با ترس گفتم:«تو کی هستی خودتو نشون بده» صدا دوباره گفت:«بالاخره میفهمی تو دختر باهوشی هستی ولی بذار یه هشدار بهت بدم پات رو از مسائلی که بهت مربوط نمیشه بیرون بکش اگه به این کار ادامه بدی پشیمون میشی» من موبایلمو بردم رو حالت ضبط صدا و پرسیدم:« کدوم کار راجب چی حرف میزنی؟» صدا گفت:«خودت خوب میدونی راجب چی حرف میزنم» سوالمو دوباره تکرار کردم ولی دیگه اون جوابی نداد خوشبختانه همون چند کلمه ای هم که صحبت کرده بود رو ضبط کردم با اون میتونستم بفهمم صاحب صدا کیه یکم به حرف هاش و جمله هاش دقت کردم شبیه اون هشدار هایی بود که اون روز آقای بکستر توی پارک بهم گفت همون روزی که روزنامه دستش بود پس خیلی دور از ذهن نبود که کار بکستر ها باشه دسگه واقعا ترس وجودمو پر کرده بود دوان دوان و به سرعت به خونه برگشتم🥴
وقتی برگشتم خونه سریع به پیتر زنگ زدم و از اون پرسیدم که چرا نیومده ظاهرا حال مادرش بد بوده و اونو برده بیمارستان با پیتر خداحافظی کردم و به سرعت شال و کلاه کردم و زدم بیرون از خونه همون لحظه باران تند و تیزی گرفت و من یکم خیس شدم بالاخره به هر زحمتی که بود خودمو به بیمارستان رسوندم رفتم و از بخش پذیرش شماره ی اتاق مادر پیتر رو پرسیدم بهم گفتن انتهای راهرو تابلو زده مه باید کدوم اتاق برم رفتم ولی تابلویی ندیدم ناگهان مردی قدبلند و چشم و ابرو مشکی با شال و کلاه زمستونی از توی اتاقی بیرون اومد اون خیلی سریع راه میرفت شالش رو جلوی صورتش پوشونده بود فقط میشد چشم هاش رو دید ازش پرسیدم اتاق۱۶ کجاست اونم بهم نشون داد همون اتاقی بود که خودش ازش بیرون اومد چند قدم رفتم جلو یادم افتادکه ازش تشکر نکردم بر گشتم تا ازش تشکر کنم دیدم که اون به انتهای راهرو رسیده و شالش رو از جلوی صورتش کنار زده اون لحظه با شوک کاملا خیره کننده ای مواجه شدم اون مرد همونی بود که دنبالش میگشتم😵😵😵
به سرعت دویدم تا بهش برسم انقدر سریع دویدم که خوردم زمین بلند شدم و دنبالش دویدم اون داشت میرفت سمت در خروجی دنبالش کردم و وقتی به جلوی در خروجی رسیدم اثری از اون مرد نبود خیلی چشم چشم کردم تا ببینمش ولی اون انگار نا پدید شده بود خیلی عجیب بود اون اینجا چه کار میکرد و از همه مهم تر چرا رفته بود تو اتاق مادر پیتر نکنه میخواسته بلایی سرش بیاره نفس زنان رفتم به اتاق مادر پیتر اون بیهوش روی تخت خوابیده بود و پیتر هم اونجا نبود نشستم روی صندلی تا پیتر برگرده برام سوال تقریبا حل نکردنی پیش اومده بود که اون کی بود چرا اومده بود اینجا محافظ هاش کجا بودن تو همین فکر بودم که یهو😱...
پیتر با یه بطری آب معدنی وارد شد روبه من کرد گفت:«اه ابی خوشحالم که اومدی من معذرت میخوام خودت که میبینی دلم میخواست امشب بیام ولی یهو مادرم حالش بد شد و غش کرد» از روی صندلی بلند شدم رفتم جلو و گفتم:«نه! نه! اصلا اشکال نداره من خونه ی بکستر هارو سپردم به عمه شاید اگه تو امشب می اومدی خونه ی ما اتفاقی عجیبی که امشب برام افتاد هرگز نمی افتاد پس چه بهتر که نیومدی» و بعد پیتر رو بغل کردم و گفتم:«واقعا برای اتفاقی که برای مادرت افتاده متأسفم خدا زودتر شفا بده منم دلم واسه ی مامانم خیلی تنگ شده تقریبا یه ماه میشه که ندیدمش خیلی سخته درک میکنم» پیتر پرسید:« خیلی از همدردی ات ممنون ام ابیگیل دکتر ها گفتن حالش خوب میشه تا چند ساعت دیگه بر میگردیم خونه حالا میشه برام بگی اون اتفاق شگفت انگیز چی بوده که دارم می میرم از کنجکاوی» اون نشست روی صندلی و منم کنارش نشستم و اون عکسی که عمه داده بود رو نشونش دادم و گفتم:«این که خودت میدونی سایه است ولی الان حرف من راجب اون مرد کنار دستش عمه می بهم گفت که اون رهبر عملیات ولی هدف ما اون نیست سایه ست عمه میگفت گرفتن اون مرد غیر ممکن اون خیلی کم خودشو نشون میده و کلی هم محافظ داره من اون مردو قبلا یه جایی دیده بودم توی همین دهکده پس از صبح تاحالا دارم میگردن تا بفهمم که اون کیه اما چیزی دستگیرم نشد امروز عصر هم داشتم ث دنبالش میگشتم که......»من همه و همه ی این هارو گفتم از شنیدن اون صدا و دیدن اون مرد توی بیمارستان پیتر گفت:« خب حالا صدایی رو که ضبط کردی پخش کن شاید بتونیم بفهمیم صدا مال کیه من اونو پخش کردم ولی شخص خاصی به ذهنم نرسید پیتر هم همینطور خلاصه ما چند ساعتی پیش هم بودیم بعدشمن رفتم خونه و اونم مادرشو برد خونه شب توی تخت خوابم کمی با خودم فکر کردم صاحب اون صدا خانم یا آقای بکستر نبود یک بار دیگه صدا رو برای خودم پخشکردم ناگهان جرقه ای ذهنم رو روشن کرد این صدا همون صدا بود صاحب صدا همون مرد توی بیمارستان بود وقتی اینو فهمیدم متوجه چیز عجیب تری هم شدم اون مرد همونی بود که روز اول آشنایی ام با پیتر دیدمش همون دکتری که پیتر رو معاینه کرد و صبح روز بعد همه ی پرسنل بیمارستان گفتن همچین کسی نداریم یعنی همون دکتر توماس😧😱😵
خب به پایان این قسمت رسیدیم شرمنده اگه کمه منم اینجوری دوست ندارم ولی مجبورم یکم کمتربنویسم و برای هیجان بیشتر باید سر جاهای حساس کات کنم اگه کم و کثری داشت به بزرگیتون ببخشید نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘
امروز سه شنبه ست که دارم این قسمتو میذارم اگه دیر اومد از طرف سایت معذرت خواهی میکنم چون تعداد تست ها بالا رفته متأسفانه تست ها دیر می آد منتظر قسمت بعد باشید به همین زودیا میاد قسمت بعد هیجانی تر هم میشه خدانگهدار👋
عالی
وایی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود قسمت بعدی رو بزار