سیلام علیک 😁😁😁 من امده امممممممممم😅 این قسمت یه عکس دختر کُش از کوکی واستون گذاشتم رو عکس تست راستی یه قسمت خعلی گوگولیه این قسمت توصیه میشه پزشک بالا سر تون باشه چون اب قند کمه😂
من و کوکی با حرف تهیونگ کلی خنده مون گرفت 😂😂😂. تهیونگ: نخندید بی مزه ها. همینجوری داشتیم میگفتیم و میخندیدیم منم خودم داشتم حس میکردم حالم رو به بهبودیه💜ولی یهو یکی از این پرستار ضدحال های بیریخت اومد گفت:برید بیرون لطفا اقایون دور مریض رو خلوت کنید😤. دلم میخواست با همون حالم پا شم جعرش بدم (😂😂😂). تهیونگ و نامجون رفتن بیرون همراه با پرستار....
کوکی هنوز تو اتاق بود. کوکی یه اشکی تو چشاش حلقه زد یه لحظه و گفت:بهم قول دادی یادت نره. من یه شکلک براش در اوردم و گفتم : 😜یادم نمیره اقای همیشه نگران😜. کوکی:😂😂بی مزه😂😂. من:اوهو... خودتو ندیدی از من بی مزه تری. کوکی:😂هرکی ندونه با این خنده هایی که من دارم میکنم میگن خودم این بلا رو سرت اوردم انقدر نخندونم. کوکی لباش رو گذاشت رو پیشونیم و گفت: دیگه تکرار نکنم تو قول دادی باید سر قولت بمونی . و اروم پیشونیم رو بوسید💋(خود نویسنده اینجا یه سکته ناقص زد اما برگشت خدا رو شکر😂)
من:💜💜💜. داستان از زبان تهیونگ: ساعت ۲ نصف شب بود کوکی بعد از ما از اتاق اومد بیرون دور از جونش عین جنازه بود همینجوری وِلو شد روی صندلی بیرون اتاق آی سی یو و سرش رو گذاشت رو شونم. همینجوری داشتم فکر میکردم که تا به خودم اومدم دیدم کوکی خوابش برده😴😴😴😴. دلم نیومد بیدارش کنم به نامجون گفتم :من پیشش میمونم اما تو برو بچه ها نگران میشن راستی ... . نامجون: راستی؟... .
من(تهیونگ)به بچه ها درباره *ا/ت* چیزی نگو شاید کوکی فعلا دلش نخواد کسی چیزی بدونه... . نامجون:اوک، راست میگی راستی ببخشید ها دلم نمیخواست تنها.... . حرف نامجون رو قطع کردم و گفتم:حرف الکی نزن برو پیش بچه ها به فکر خودت نیستی به فکر اونا باش نگرانن😇. نامجون : تَنکیو ته ته بای.... . من(تهیونگ) : بای👋. ادامه داستان از زبان کوکی: صبح شدم دیدم روی صندلی بیمارستان خوابم برده سرم رو هم گذاشتم روی شونه ها ی ته ته و اسیرش کردم😫😫....
همه اینا به کنار خواستم یواشکی برم پیش *ا/ت* تا پرستار ها نیومدن... رفتم تو اتاق اما کسی نبود یه دونه محکم زدن تو سرم(😂چرا برادر من) که یه دفعه یادم افتاد قرار بوده منتقلش کنن به بخش کوکی دیوانه چرا میزنی تو سر خودت ای سرم درد گرفت خداییش(داشت با خودش حرف میزد😅) دو دیدم از اتاق اومدم بیرون و. خواستم بدوم برم سمت بخش که دیدم تهیونگ بلند شده بیمارستان و گذاشته رو سرش (😂😂😂)...
گفتم: اوووووی ته ته. تهیونگ: زهر مار و ته ته کجا بودی دیوانه زنجیری قلبم ترکید نه *ا/ت* تو اتاق بود نه تو. من(کوکی) :😂😂😂😂😂. تهیونگ: نخند بی مزه قلبم هنوز تو معده مه از شدت نگرانی. من(کوکی) : نگران نشو *ا/ت* رو منتقل کردن بخش منم میخواستم برم تو اتاق دیدم نیست جات خالی یدونه محکم زدم تو سر خودم فکر های ناجور کردم (اینکه مثلا خدایی نکرده *ا/ت* چیزیش شده باشه) اومدم بیرون که برم تو بخش.... 😂😂😂 تا تو رو دیدم 😂😂😂
تهیونگ: هِر هِر هِر بی مزه کاش من یدونه میزدم تو سرت راه بیفت بریم پیش *ا/ت*. من(کوکی):😂بریم... . رسیدیم پیش *ا/ت* تهیونگ گفت:من برم یکم خوراکی بخرم بیام، تو برو پیشش تنها نباشه . من(کوکی) : تَنکیو... . رفتم توی اتاق دیدم *ا/ت* هندزفری گوششِ و چشماش رو بسته ولی از گوشه چشماش معلومه که داره گریه میکنه (😭) رفتم پیشش ببینم داره چی گوش میده که دیدم اهنگ منه (وات د فاخخخ) هندزفریمو از گوشش در اوردم و گفتم : چرا گریه میکنی؟.
به خودش اومد اشکاشو پاک کرد و گفت: نه گریه کجا بود... . رفتم پیشش دستمو گرفتم زیر چونش و گفتم باز چیشده. *ا/ت* بغضش ترکید و گفت: 😭😭😭😭 باورم نمیشه پیش توئم ولی با این وجود... باید به زودی تَرکِت کنم😭😭😭. من(کوکی) : نمیزارم تَرکم کنی از پیشم جُم بخوری یه دیقه زنده نمیمونم هرجور شده، نگاه کن به چشمام *ا/ت* به چشمام نگاه کرد. من(کوکی) :هر جور شده نمیزارم ازم دور شی میدونم مشکلت پدرته همه این مشکل رو دارن اما اون مشکل رو هم حل میکنم از دستت نمیدم نه... .
*ا/ت* : اخه چجوری😭. من(کوکی):هرجوری... درستش میکنم همین امروز حالا دیگه بی خیال. بحث رو عوض کردم و گفتم: خواننده ی این اهنگی که داشتی گوش میدادی روبه روت نشسته بعد تو داری از توی گوشیت گوشش میدی؟. *ا/ت*: یعنی، یعنی میشه برام بخونیییی. من(کوکی): یه شرط داره. *ا/ت*:هر شرطی باشه قبوله. من(کوکی) محکم بغلش کردم و گفتم : دیگه نگی که قراره ترکَم کنی😭. *ا/ت*: باشه... . ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من) : ....
ایییییی ببخشید باز جای حساس تموم شدددد😭 قول میدم. بعدی رو. زود میزارم البته اگه دوست داشته باشید...