سلام،اومدم با پارت پنجم😁😎🥰🤩😍💖
از دید آدرین:داشتم می رفتم طرف مرینت.مرینت تا منو دید،خوست بلند شه بره که من دستش رو گرفتم و گفتم :&مرینت اگه میشه یه لحظه صبر کن.....*چی شده آدرین؟....&باید یه چیزی بهت بگم.....*چی،بگو......*اِ..اِ...اِ من...م..من(چون نمی تونستم همون لحظه بهش ابراز عشق کنم،گفتم)من امشب یه مهمونی دارم،میای؟......*شاید نتونم بیام.....&لطفا مرینت🙏🏻🙏🏻🙏🏻....*باشه......&ایول،منتظرم ساعت ۷.....*باشه فعلا آدرین
(آخ...دستم درد گرفت 😖😣.....ولی به خاطر شما می نویسم🙂🥰😊)از زبان آدرین میریم به وسط های مهمونی شب:موقع رقصیدن بود.تمام دختر های مهمونی با یه ذوقی بهم نگاه می کردن🙄....َاه...بَده آدم انقدر معروف باشه ها...همه دخترا دنبال آدمن به خدا🤦🏻♀️🙄😒ولی برای من مرینت الان مهم تر بود.رفتم سمت مرینت و دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:
بانو مرینت افتخار رقص میدی؟.......*نه آدرین ممنون.....از دید مرینت:بلافاصله دیدم پیتر اومد سمت من و گفت:افتخار رقص رو می دی بانو مرینت؟....منم گفت:بله،البته......آدرین برام مهم نبود،برای همین نگاهش نکردم....بعد از رقص با پیتر،رفتم نشستم.آدرین اومد کنارم نشست و گفت:مرینت....میشه یه چیزی بهت بگم؟.....*بگو آدرین......&میشه بریم اونجا بهت بگم؟(آدرین با دستش به سمت اتاقی اشاره کرد)*باشه.....رفتیم اونجا و من گفتم:چی کارم داری آدرین؟.....& از دید آدرین:راستش(یه شاخه گل از پشتم آوردم بیرون و تقدیمش کردم🙂)مرینت...من دوست دارم☺😍🥰......*ولی من ندارم....&💔ولی آخه چرا؟😟......*من کسه دیگه رو دوست دارم آدرین......&اون کیه؟.......*شرمنده نمی تونم بگم آدرین😑
و بعد مرینت اتاق رو ترک و رفت.منم همونجا نشستم وسط اتاق....خیلی ناراحت بودم...بالاخره عاشق یه نفر توی کلاسمون شدم،ولی اون منو دوست نداره...آخه انصافه خدااا😖همه دخترای پاریس برای من میرن ولی این یکی نه😫(کاری به این نداشته باش سعی کن دلش رو بدست بیاری😉/چطوری آخه؟/یکم فکر کن/فکر؟؟؟.......🤔.......آهاااا یافتم🤩/احسنت😎)&پلگ؟پلگ کجایی؟نظرت چیه امشب بریم دیدار پرنسس؟🤩.....^پرنسس کیه؟🤨......&مرینت دیگه.......^نمی دونم هر جور خودت می خوای.....حدود ساعت ۱۰🕙بود که مهمونی رو تموم کردم و رفتم که تبدیل بشم.بعد از تبدیل یه شاخه گل برداشتم و رفتم که برم سمت خونه مرینت🌷.......رسیدم...رفتم توی بالکن
آروم درش رو باز کردم که فقط از لای در نگاش کنم ببینم چی کار می کنه.....دیدم خوابیده😍وای خدا چقدر قشنگ خوابیده😊پتو روش نبود....دستو و پاشو جمع کرده بود،،،انگاری سردش بود.رفتم توی اتاقش،خیلی آروم که بیدار نشه....پتو رو کشیدم روش و مو هاشو و از روی صورت خوشگلش کنار زدم...خدایا،چرا من از اول عاشق این دختر نشدم و اول عاشق لیدی باگ شدم؟(آدرین هنوز نفهمیدی؟🤨با اون شیز...../باشه می دونم با شیز جاست فرند گفتم،باشه🙄،،،،،ما یه چیزی گفتیم اول داستان ول کن دیگه نویسنده😑/ با همون حرف جناب عالی همرو بهم ریختی😒،نباید می گفتی تقصیر خودته.ولی چون پسر خوبی هستی می بخشمت😊🥰،قهوه هم ندادی ها؟!🤔/باشه قهوه هم میدم مرسی😁😊)خیلی ناز خوابیده بود،دلم نیومد بیدارش کنم بگم من اومدم...چند دقیقه نشستم و فقط نگاش کردم و بعدش با انگشتم خیلی آروم لپش رو ناز کردم و آروم گونه اش رو بوسیدم و رفتم.
صبح از دید مرینت:وای چقدر خوابم میاد ولی باید برم مدرسه🥴وای این چیه روی میزم؟🤨یه شاخه گل صورتی؟🤔برداشتم و بردمش پایین،گفتم مامان بابا صبح به خیر این گل از طرف شماست؟خیلی خوشگله😊......ولی اونها گفتن:نه ما نزاشتیم توی اتاقت دخترم😳😯خدایا پس از طرف کیه؟🤔...*باشه ممنون من دیگه باید برم مدرسه🙂.....(خستتون نمی کنم...بریم به بعد از مدرسه😁) *آخیش...چه روز خسته کننده ای بود(مرینت پس خوب شد نیومدم سر کلاس نه؟😁/آره خوب کردی،خانم مندلیف اومده بود و خودت می دونی + آزمایش های شیمی🥴/خیلی خب فهمیدم،توضیح نده😂)روی تختم خوابیدم که یه دفعه
هشدار آکوما فعال شد .کامپیوتر رو روشن کردم.دیدم یه نفر آکوماتیز(شرور)شده.....نادیا شاماک گزارش می کرد:نترسید این فقط اخباره(آره جونت خودت،نترسید😒،هر بار اینو می گی ،یه اتفاق بدی افتاده🙄.بعد چطور نترسیم؟😬/^گیر نده نِگین😄/تو کی هستی؟🤨/من وجدان توام،ممکنه بعضی وقتا بیام توی داستان😊😁/واو😯😯😯 من وجدان هم نداشتم؟😂ایول خوش اومدی🤩پس از این به بعد تو هم با من تو داستان پارازیت بنداز😂/نه خیر کاره درستی نیست.😑تو هم نکن.حالا هم زیاد حرف زدی برو ادامه/باشه چشم،اسمت چیه؟اینو بگو میرم😁/اسم من میلا هست😊/خوشبختم من برم ادامه داستان😅)
کجا بودم؟...آها ...نادیا شاماک:مثل اینکه یه نفر از دبیرستان دوپان شرور شده...شخص آکومایی شده الان داره پاریس رو به شدت تخریب می کنه،دختر کفشدوزکی ،گربه سیاه زود بیاید لطفا. *وای خدا،،،،گوشواره هام کو؟آها یادم رفته بود درش آورده بودم...گوشواره هارو انداختم....*سلام تیکی دلم برات تنگ شده بود...#منم همین طور ولی چرا اون موقع گوشواره هارو در آوردی؟....*شرمنده تیکی اون موقع حالم خوب نبود......(تیکی خال ها روشن)
رفتم ببینم شرور کیه و چه شکلیه🤔.......دیدم 🧐انگاری اون کیم هست😯و قدرتش هم پرتاب گلوله آتیش بود(حتما تو مغازه ترقه فروشی،بهش ترقه ندادن😂/میلا:آره موافقم😁/*ای بابا پس گربه کجاست نویسنده؟/الان میاد مرینت جان😊)شرور با دست هاش گلوله پرت می کرد به مردم،مردم هم جیغ می زدن و فرار می کردن که گربه اومد.....*بالاخره اومدی پیشی؟😏.....&آره ،بریم سراغ ماموریت لیدی باگ ...(*یکم ناراحت شدم که دیگه بانوی من صدام نمی کنه😕)....*باشه،آکوما باید توی وسیله دور گردنش باشه،باید طبق معلوم حواسش رو پرت کنیم......&آره فکر خوبیه.............یه دفعه دیدم فایر مَن(مرد آتیشی=کیم=fire man)داره یه گلوله و به سمت کت نوآر شلیک می کنه ولی کت نوآر حواسش نیست😦😧.....برای همین منم سریع هلش دادم و گلوله خورد به من....یه دفعه تمام بدنم داغ شد و فقط گرما رو تو بدنم حس می کردم 😣خیلی گرمم بود......از دید کت نوار:خواستم بگم که من حواسش رو پرت می کنم که یه دفعه دیدم لیدی باگ هلم داد و من پرت شدم روی زمین....وقتی چشامو باز کردم ...دیدم .........
آنچه خواهید:لیدی باگ:اصلا برات مهم هست؟.........کت نوار:نباید می کردی........مرینت:این گل از طرف تو بود؟.........می دونم بد جا کات کردم.ولی ببخشید سعی می کنم زود بعدی رو بزارم🥰😇😊کامنت یادتون نره دوستان خوبم😍😘💖🌷