سیلام بر دوستان ارمی خودم 💜💜💜💜 شوکولات هایم به نظرتون داستان رو هول هولَکی بنویسم تا زود تموم شه یا خیلی ناص و با حوصله تا تهش بریم و ازش لذت ببریم؟ نظرتون رو بگید خعلی واسم مهمه 😊.
(همچنان داستان از زبان نامجون) : تهیونگ پرستار ها رو خبر کرد و اونا هم اومدن و سریع کوک رو بردن و براش یه سُرُم وصل کردن. تهیونگ:من حالم زیادی خوش نیست😖نامجون میرم بیرون بیمارستان. من(نامجون) : باشه برو ته ته. من که خیلی نگران کوکی بودم دویدم برم ببینم چه بلایی سرش اومده 🏃🏃🏃🏃وقتی وارد اتاقش شدم دیدم هنوز بیدار نشده بخاطر همین نشستم روی یکی از صندلی ها. یه مدتی گذشت که دیدم کوکی به هوش اومده و داره سعی میکنم بلند شه از روی تخت....
ادامه داستان از زبان کوکی: داشتم سعی میکردم از روی تخت بلند شم اما هیچ توانی نداشتم 😖😖😖. نامجون اومد سمتم و بهم گفت: به خودت فشار نیار باز حالت بد میشه و کمکم کرد که بشینم روی تخت... من(کوکی) : نامجون من چرا اینجام؟. نامجون:نمیدونم چی شد خانم دکتر که از اتاق عمل اومد بیرون و گفت که حال *ا/ت* خوبه و تو همونجا غش کردی. من(کوکی) :عاااااااای نامجوووون 😭😭😭 یعنی *ا/ت* خوب میشهههه؟ 😭😭😭. ...
نامجون سَرَم رو گذاشت رو سینه اش و گفت:😢 اره، اره داداش مطمئنم خوب میشه. من(کوکی) : 😭😭😭😭😭😭. نامجون:😢😭. من(کوکی) : نامجون میشه یه درخواستی ازت داشته باشم؟. نامجون:آ... آره. من(کوکی) : میشه، میشه یه کاری کنی برم *ا/ت* رو ببینم توروخداااا خواهش میکنم😭😭😭. نامجون:بزار برم ببینم چیکار میکنم تو از اینجا تکون نخوریا. من(کوکی): باشه باشه. من همینجوری تو اتاق منتظر نامجون بودم که....
تهیونگ از در اتاق اومد تو. تهیونگاوند سمتم و محکم بغلم کرد و گفت:😭😭😭😭 عاااااااای کوکی. من(کوکی) : چیشده تهیونگ؟. تهیونگ: کوکی حالت خوبه؟ قلبم داشت میومد تو دهنم باور کن اگه چیزیت میشد میمردم 😭😭😭. من(کوکی) : دور از جونت 😭 اره خوبم من فقط... . تهیونگ:فقط چی؟... . من(کوکی) : *ا/ت* ... اگه چیزیش بشه.... 😭😭😭😭. تهیونگ: نگران *ا/ت* نباش اون زود زود خوب میشه من مطمئنم فقط تو مواظب خودت باش که اون حالش خوب شد تورو با این وضع نبینه سریعتر خوب شه....
من(کوکی): باشه... . مدتی بعد: نامجون با هول و وَلا و بدو بدو🏃اومد تو اتاق و گفت: کوکی سُرُمِت تموم شده؟. من (کوکی) : اره یه چند ثانیه پیش پرستار اومد و دَرِش اورد. تهیونگ هم حرفمو با تکون دادن سرش تأیید کرد👍. نامجون : خب پس پاشو با هزار بدبختی اجازه دادن بری *ا/ت* رو ببینی. من درجا از رو تخت پریدم پایین دویدم سمت در که وایسادم و برگشتم نامجون رو محکم بغل کردم❤ و گفتم: ممنونم. ....
بعد با همه ی توانی که داشتم دویدم سمت اتاق ای سی یو که برم پیش *ا/ت* وقتی رسیدم از این لباس های مخصوص پوشیدم و بعد وارد اتاقش شدم (اینجا درد و دل های کوکی با *ا/ت*هست) کوکی:😭😭😭😭😭 *ا/ت* چرا اینجوری شدی. ... *ا/ت* من که گفتم خعلی دوست دارم چرا اینجوری تنهام گذاشتی. (اینجا همه کوک لاورا دلاشون داره برای کوکی کباب میشه نه؟)*ا/ت* تروخدا بیدار شو دوباره باهام حرف بزن 😭😭😭😭😭😭 من بدون تو زنده نمیمونم باور کن.
😭😭😭😭😭 عاااااای دیگه توان ندارم نمی تونم بیشتر از این ازت دور باشم توروخدا زود تر خوب شو😭. *ا/ت* این انگشتر رو امشب میخواستم تو رستوران دستت کنم اما😭... . انگشتر رو دست *ا/ت* کردم وگفتم : الان بهت میدمش این مال توئه. سرش رو نوازش کردم و لبام رو روی پیشونیش گذاشتم و اروم بوسیدمش💋 یهو حس کردم یکی دستم رو گرفته ....
نگاه دستم کردم دستای *ا/ت* بود. (خب حالا که دیگه به هوش اومد ادامه داستان از زبان *ا/ت* روایت میشه) : دستاشو گرفتم و بهش گفتم : نگران نباش قرار نیست جایی برم تا ابد پیشت میمونم ❤. کوکی: ا... *ا/ت* تو... تو به هوش اومدی بزار برم پرستار ها رو خبر کنم. کوکی خیلی سریع رقت و پرستار ها رو خبر کرد اونا هم گفتن که حالم داره بهتر و بهتر میشه و فردا منتقلم میکنن به بخش 😍. کوکی:😭😭😭😭😭. من: چرا داری گریه میکنی مگه من مردم؟...
کوکی:اِ...... زبونتو گاز بگیر اینا اشک شوقه دیوونه😍😭. من: 😅😅😅😅 باشه هر اشکی میخواد باشه باشه دیگه تمومش کن گریه هم نکن من هیچ جایی نمیرم و قرارم نیست تنهات بزارم خل و چل😜😜😜😜. کوکی:😂 در بهترین و بدترین شرایط ادم رو میخندونی😁. نامجون به کوکی گفت: بفرما حال *ا/ت* هم خوب شد الان دیگه چی میخوای؟. کوکی:هیچی... . تهیونگ: هوه امشب به خیر و خوبی رفع شد باور کن بخاطر شما دوتا دیوانه قلبم داشت اِرور میداد😅😂....
خب این پارت هم تموم شد ولی این داستان همچنان ادامه دارد البته اگه دوست داشته باشید ادامه ش میدم، بدم؟ 💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜