سلام پارت سوم داستان ، امیدوارم خوشتان بیاد
بعد من کش سرو برداشتم بعد به موهام بسته ام . استاد فو گفت:نکته ی اول هیچ وقت کش سرو از سرت درنیار ، نکته دوم نذار هویت معلوم بشه،نکته سوم نذار هاک ماث به معجزهگرت برسه و نکته ی آخر معجزه گر تو ویژگی اینو داره که هویت دیگران رو ببینی پس حواست به رفتارت باشه.
-فهمیدم استاد فو بعد فلوروم گفت:اگه می خوای تبدیل بشی باید بگی فلوروم دندون ها بیرون بعد به ساعتم نگاه کردم و گفتم:باشه برای یه وقت دیگه الان دیرم شده باید بریم بعد دویدم به سمت در همین که می خواستم درو باز کنم و برم، برگشتم و گفتم:ممنون استاد فو .بعد درو باز کردم و از پله ها پایین دویدم و از آپارتمان خارج شدم .
کمی گذشت ،فلوروم توی کیفم بود و داشت درمورد خودش برای من حرف می زد و منم با علاقه گوش میدادم که فلوروم به من گفت :اِما چیزی برای خوردن داری؟من خیلی گرسنمه .
-متاسفم فلوروم چیزی ندارم ولی اگه چیزی پیدا کردم که خواستی برات می خرم فلوروم . فلوروم هم سرشو تکون داد. کمی که گذشت رسیدیم به یه مغازه،انگار نانوایی بود بعد دیدم توی ویترین مغازه ماکارون گذاشته بودند.
بعد به فلوروم گفتم:ماکارون دوست داری؟ -اره بعد من وارد مغازه شدم ،توی مغازه یه دختر هم سن من بود که پشتش به من بود و داشت زمزمه میکرد ،دختر موهای مشکی کوتاهی داشت و موهاشو از دو طرف با کش بسته بود. من رفتم جلوتر و گفتم:سلام دختر پرید هوا و بعد برگشت به سمت من و گفت:سلام ببخشید حواسم نبود شما وارد مغازه شدید .
-اشکالی نداره منم بدون سر و صدا اومدم. -چیزی می خواستید؟ -بله یه بسته ی کوچیک ماکارون می خواستم. بعد دختر یه بسته ی کوچیک به من داد و گفت:۳یورو لطفاً منم سرمو تکون دادم و دستم رو کردم توی کیفم و یه ۵ یورویی آوردم بیرون و دادم بهش و گفتم:راستی من گم شدم،من دنبال خونه ی گابریل آگرست می گردم،شما ادرسشو بلدید؟
ناگهان یه آقایی قد بلند اومد بیرون و گفت:بله مرینت بلده چون پسرش با مرینت همکلاسی هستش. -میشه ادرسشو به من بدید؟ مرینت گفت:می خوای من ببرمت اونجا؟ -ممنون اَما نمی خوام مزاحم شما باشم،خودم می تونم برم.
اقای قد بلند گفت:اشکالی نداره که مرینت باهات بیاد. منو همسرم کارهارو انجام میدیم ،شما برید. مرینت گفت:بیا بریم من همیشه با دوستام میرم بیرون.بعد دست منو گرفت و باهم از مغازه خارج شدیم،توی راه هر دو تامون توی فکر بودیم
وقتی توی راه بودیم سکوت خاصی بین من و دختره بود من برای اینکه سکوت رو بشکنم گفتم :اسمت چیه؟ گفت:مرینت -چه اسمه قشنگی داری . -ممنونم ، اسمتو چیه ؟ - اِما -اسم تو هم قشنگه -ممنون مرینت بعد دیگه از من سوالی نپرسید و همش توی فکر بود . داشتیم راه میرفتیم که ناگهان وایستاد من حواسم اصلا نبود که به خونه رسیده بودیم که مرینت گفت :اینجا خونه ی گابریل آگرست هستش . من سرمو به سمت خونه چرخوندم و یه نگاهی به خونه انداختم و بعد سمت مرینت برگشتم و از مرینت تشکر کردم . مرینت گفت:من که کاری نکردم بعد از هم خداحافظی کردیم و مرینت به سمت خونه اش برگشت .
خب امیدوارم از داستان خوشتون امده و لطفاً کامنت بزارید که من با انگیزه ی بیشتری پیش برم 🌹 دوستون دارم .... خدانگهدار