سلام اینم از پارت6 باورتون میشه هنوز پارت اولم منتشر نشده!😧عکس پارت عکس ساکورا است
با هیجان با گیدئون و سارا سلام کردم.سارا دختر مهربان و شادی بود و به نظر می رسید برای انجام هر کاری هیجان دارد.اوستا چپ چپ به من نگاه کرد و گفت:این لباس ها برای جشن خیلی مناسب نیستند.یک لباس مجلسی تر بپوش.گفتم:باشه ولی قبلش می خواهم چند دقیقه ای توی پارک قدم بزنم.سارا گفت:با این هوای ابری و خنک خیلی زود باران می باره.ممکنه خیس بشی.با بی اهمیتی گفتم:نگران نباش!حالا که لباسم برای مهمونی مناسب نیست اشکالی نداره خیس بشه و به سمت خروجی آکادمی دویدم.
من همیشه کمی از جاهای شلوغ بدم می آید و احساس می کنم که در جاهای شلوغ استرس می گیرم و به همین دلیل می خوستم قبل جشن کمی تنها باشم.چه جایی بهتر از پارک کنار آکادمی که همیشه خلوت بود و کسی رفت و آمد نداشت؟کنار رودی که از پارک عبور می کرد تشستم.ولی بعد احساس کردم هوا نمناک می شود و دانه های خوشایند و خنک باران نواشگر صورتم می شود😄کمی بعد صدای غرشی ضعیف ولی ترسناک آمد ولی این غرش رعد و برق نبود.😱
با تعجب چرخیدم و در کمال شگفتی یک گرگ سیاه را دیدم.چقدر چشم های سیاهش آشنا بود.من این چشم هارا دیده بودم.ولی کجا؟آرام به سمتم نزدیک شد.همچنان محو چشم های آشنایش بودم.و اصلا حواسم نبود که نزدیک به یک گرگم.ناگهان با غرش ترسناکی به سمتم حمله کرد.
به سمتم مرید و من را محکم به زمین انداخت و باعث شد همه بدنم به شدت درد بگیرد.چنگال هایش را روی دستم کشید و باعث شد دستم زخمی شوم.خیلی قوی بود.توان مبارزه باهاش را نداشتم. ترسیده بودم و گرگ جوری رویم افتاده بود که دست هایم تکان نمی خورد و نمی توانستم کیریستال ظاهر کنم😭😭😭احساس کردم نیروی عجیب و دردناکی وارد بدنم می شود.چشم هایم را باز کردم.باور کردنی نبود نیروی سیاهی از دست گرگ وارد شانه های من میشد😵
پس حدسم درست بود.آن گرگ یک انسان گرگینه بود.یک تیانایی چون داشت از نیروی سایه استفاده می کرد.یاید یک کاری می کردن.در ذهنم جیغ زدم:گیدئون کمکم کن.صدای وحشت زده اش را شنیدم:آرولا چه اتفاقی افتاده؟ولی خیلی زود با استفاده از ذهنم متوجه موقیت شد و فریاد زد تحمل کن الان می رسم.چشم هایم را باز کردم و به چشم های سردش خیره شدم و زمزمه کردم:چرا می خواهی من را بکشی؟تو کی هستی؟من که با تو کاری نکردم؟
صدای گرگ را شنیدم:من آگرا هستم و به خاطر غفلت خودم.مردم سرزمینم مدتی زندانی شدند و توانستند پیروز شوند.حالا دارم انتقام این شکست را می گیریم.حالم بدتر شده بود نگاه سوالی به نور سبز کردم.آگرا با نفرت نگاهم کرد و گفت:اگه می خواهی پپرسی این چیه.جوابت اینه که این یک زهر قویه که وقتی جونت را از دست دادی تمام فدرت در اختیار من باشه😭😭😭😭😭
ناگهان نیرویی روشن و قدرتمند گرگ را محکم پرت کرد.کار گیدئون بود.آگرا سریع از آنجا دور شد انتظار نداشت گیدئون را اینجا ببیند😥سریع به سمتم دوید و جادوی درمانگرش دورم چرخید.حالم بهتر شد و توانستم بشینم.ازش تشکر کردم.چشم هایش پر از اشک بود و خیلی ترسیده بود.خیلی نگرانم بود😢با دلخوری گفت:تو همین جوری ایستاده بودی تا یک گرگ بهت حمله کنه؟جواب دادم:یگ گرگینه😲
هاج و واج نگاهم می کرد.ادامه دادم:آگرا بود.وحشت زده گفت:آگرا خیلی خطرناکه.اگه دیر می رسیدم معلوم نبود چه بلایی به سرت می آمد.بعد هر دو خسته به آکادمی برگشتیم.به اتقم رفتم و لباس خیس و گلی خود را با لباش سفید و سبزی عوض کردم.به آینه نگاه کردم.سبز زیتونی لباسم همرنگ چشم های خوش رنگم بود.😄چشمم به گل روی میزم افتاد.
لبخندی زدم.موهایم را بالای سرم جمع کردم و گل را داخل موهایم فرو کردم حالا تا پایان جشن هیچ اتفاقی برایم نمی افتاد.😊از اتاق خارج شدم و در سالن اصلی که جشن در آن برگذار می شد رفتم و روی صندلی نشستم.به همه نگاه کردم و نگاهم به گیدئون افتاد.با لبخند به موهایم نگاه کرد و وقتی متوجه شد نگاهش می کنم در ذهنم گفت:خوب کاری کردی.امشب دیده خیالم از امنیتت راحته......
اینم از این پارت.به احتمال زیاد در پارت بعدی مشخص می کنم که چرا چشم های آگرا برای آرولا آشنا بود و شما هم حدس هایی بزنید و حتما نظر بدهید.منتظر نظر های خوب شما هستم💙