اینم از قسمت یازدهم این قسمت خیلی چیز خاصی نداره ولی خیلی خیلی طولانی میتونم بگم طولانی ترین قسمت این داستان عکس این قسمت عکس پیتر اگه دیر اومد ببخشید تقصیر من نیست سایت دیر منتشر میکنه الان که من دارم میذارم این قسمت و شنبه ست امیدوارم بخونید و لذت ببرید
اون مرد تمام خصوصیات سایه رو داشت پس امکانش زیاد بود که اون خود تامکینز باشه ولی عجیب بود که اومده بود انتظار داشتم به خاطر سوتی اون روز من هرگز پیداش نشه به سرعت عینکی که عمه بهم داده بود رو برداشتم و زدم به چشمم وانمود کردم که همینجوری اونو زدم و شروع کردم به زیر نظر گرفتن سایه بهتره بگم احتمالا سایه چون ممکن خودش نباشه یا اینکه تغییر قیافه داده باشه داشتم یواشکی اون مرده گنده و تقریبا میانسال رو دید میزدم که ناگهان کلارا عینک رو قاپید ناله کنان و با لحنی تند گفتم:«نه نکن! پسش بده» میخواستم عینک رو از دستش بکشم ولی خیلی سفت گرفته بودش کلارا غر غر کنان گفت:«نه! ابی تو امروز خیلی عجیب و غریب رفتار میکنی تا بهم نگی اینجا چه خبره عینکو بهت پس نمیدم» دستپاچه شدم نمیدونستم چکار کنم که یه فکری به سرم زد به کلارا گفتم:«این یه عینک معمولی نیست کناره هاش آینه های کوچیک داره برای اینکه بتونی خوب پشت سرتو ببینی و وقتی دسته ی سمت چپشو میدی بالا شیشه هاش میره رو حالت زوم برای دیدن جاهای دور» میتونستم هیجان رو تو چشمای کلارا ببینم اون داشت با دقت عینک رو برسی میکرد این بهترین فرصت برای من بود در جا پلاک ماشین اون مردو یادداشت کردم به کلارا گفتم:« فکر کن اینجا خونه ی خودته از خودت پذیرایی کن من میرم دستشویی زود بر میگردم» و بعد موبایلمو برداشتم و رفتم دستشویی شماره ی تلفن پیتر رو گرفتم تا بهش بگم که چی دیدم منتظر بودم جواب بده که صدای پیغامگیر و شنیدم از بخت بد اون خونه نبود پس براش پیغام گذاشتم:« هی پیتر منم ابی فکر کنم که سایه از راه رسیده وقتی پیامو گرفتی فورا با من تماس بگیر»
سعی کردم طوری رفتار کنم که انگار هیچ چیز تو دنیا برام اهمیت نداره برگشتم به اتاق دیدم که کلارا به پنجره تکیه داده اون وقتی متوجه شد که من برگشتم گفت:« اون خیلی اینجا نموند» پرسیدم:«کی؟» جواب داد:« همون مرد گنده که بی اندازه کشته مردهش هستی» فریاد زدم:«چی! داره میره؟» کلارا پرسید:« حالا مگه اون کیه؟» جواب دادم:« شخص خاصی نیستی» بعد موبایلمو برداشتم و وحشیانه دویدم بیرون از خونه اگر میتونستم حضور سایه در اینجا رو با یه عکس ثابت کنم خیلی خوب میشد و مدرک درست و حسابی علیه خانواده بکستر بود از خونه بیرون رفتم موبایل رو طوری گرفتم که انگار دارم با تلفن حرف میزنم دنبال یه فرصت مناسب برای عکس گرفتن بودم که چشمم صحنه ای رو گرفت اون داشت با آقای بکستر دست میداد چه فرصتی از این بهتر سریع عکس گرفتم و پیروزمندانه با خودم زمزمه کردم:«گیرت انداختم😜» ناگهان شنیدم که شخصی منو صدا میکنه بله اون خانم بکستر بود و داشت به سمت من می اومد به نظر می اومد میخواست موبایل رو از من بگیره پس سریع تلفونمو سر دادم تو جیب پشتی ام کمی جلو اومد و گفت:«اه! ببخشید داشتی با تلفن حرف میزدی؟» گفتم:«نه نه چیز خاصی نبود دوستم داشت برنامه امشبمو میپرسید» اون داشت راجب پرنده های باغش حرف میزد انگار حواس منو پرت کنه تا سایه رو نبینم خب تا حدی هم موفق شده بود ولی یه صحنه توجه منو تو اون وضعیت جلب کرد آقای بکستر تکه کاغذی به دست سایه داد سایه سوار ماشین شد سایه برای آقا و خانم بکستر دستی تکان دادو به سرعت اون جارو ترک کرد منم برای اینکه طبیعی رفتار کنم واسش آروم دستمو تکون دادم برگشتم و دیدم چهره ی خانم بکستر مثل سنگ شده فهمیدم که چه گندی زدم من پلاک سایه رو یاداشت کرده بودم و وقتی دستمو تکون دادم خانم بکستر متوجه ی این شده با لحنی خشک گفت:«خب بهتره من برم و بذارم به کارت برسی و بعد لبخند وحشتناکی زد به سرعت دور شد😁»
میخواستم برگردم به خونه که صدایی گفت:« چرا از اون مرد عکس گرفتی؟» کلارا کنار در خونه ایستاده بود صداش توی کوچه پیچید سریع رفتم کنارش و هیس هیس کنان گفتم:« صدات رو بیار پایین» کلارا پرسید:«چرا؟» جواب دادم:«چون امروز شنبه بعد از ظهر روز تعطیل و همه خوابن» کلارا ادامه داد:«درسته و سایه از راه رسید هان؟» آهی کشیدم و گفتم:«تو گوش وایساده بود کار خیلی زشتی کردی» کلارا جواب داد:«درسته ولی کار زشتی نیست وقتی دوست مثل دیوونه های زنجیره ای رفتار میکنه این خل بازی ها یه ربطی به اون پیتر احمق داره؟» صداش خیلی بلند بود و من اونو هل دادم توی خونه دیگه نمیتونستم این شرایطو تحمل کنم تصمیم گرفتم یه سری چیز هارو راجب سایه و این پرونده بهش بگم اونو به اتاقم هدایت کردم و اطلاعاتی کمی به او دادم:« ببین کلارا من و پیتر......
من و پیتر وارد یه عملیات ویژه شدیم که خیلی سری لطفا نپرس بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم» کلارا نتونست جلوی خنده شو بگیره و زد زیر قهقهه و با لحنی تمسخر آمیز گفت:« شوخی میکنی باهام» حسابی عصبانی شدم و گفتم:«از اولشم میدونستم تعریف کردن این موضوع برای تو وقت تلف کردنه خنده هات زیاد طول نمیکشه پس تا میتونی بخند😡» کلارا روشو از من برگردوند و رفت کنار پنجره و خیلی آروم زمزمه کرد:« بزار حدس بزنم تو داری جاسوسی همسایه هات رو میکنی و پیتر تورو سر این کار گذاشته درست نمیگم؟» جمله مو تکرار کردم:« من بیشتر از این نمی تونم چیزی بهت بگم» کلارا هیجان زده شد به سمت من اومد و گفت:« یالا دختر همین الان تمام قصه رو برام میگی من خودم بیشترشو حدس زدم میخوام تو بقیه شو بگی🤩» خیلی خونسردانه گفتم:«نه نزدی» کلارا ادامه داد:« ببین میتونی به من اعتماد کنی قول میدم یه ذره هم نخندم باشه» اون خیلی کنجکاو شده بود و گه من بهش چیزی نمی گفتم میرفن سراغ پیتر و از اون میپرسید پس خودم براش تعریف کنم بهتره آروم درگوشش گفتم:«چیزی که بهت میگم نباید از این اتاق خارج بشه» سپس ادامه دادم:« خودتو واسه یه شوک بزرگ آماده کن پیتر در واقع یه مأمور مخفی!» کلارا بلافاصله گفت:«از کجا معلوم؟» گفتم:« نه واقعا هست! عنوان کاملش اینه: کارآموز جاسوسی تازه کار» کلارا جواب داد:«اون یکی عنوانشم اینه دروغگو ی کثیف».«اره اولش برای منم باور کردنش سخت بود ولی یکم فکر کن یه سازمان مخفی هست که از نوجوون ها استفاده میکنه چون هیچکس به اونا شک نمیکنه». «چیزی که عجیب این نیست اینه که چرا اون سازمان باید پیتر رو انتخاب کنه» گفتم:«چرا متوجه نیستی اونا کسایی رو انتخاب میکنن که کمتر جلب توجه کنن» خلاصه من سیر تا پیاز این پرونده رو براش تعریف کردم از اون شب تصادف پیتر تا همون لحظه که شاید اون مردی که امروز دیدن خود سایه باشه و من ازش عکس گرفتم و این عکس میتونه مدرکی علیه اونا باشه
من با خودم فکر کردم شاید کلارا منو توی این عملیات همراهی کنه ولی بعدش اون گفت:«هیچ شکی نیست که بعد این ماجرا کلی آدم بیاد خونه ی شما به تو مدال افتخار بدن و یه بنر بزرگ هم نصب کنن توی کوچه و روش بنویسن دختری ۱۵ ساله که جلوی جاسوسان دشمن رو گرفت» با اوقات تلخی و غر غر کفتم:«تو نمیتونی باور کنی پیتر یه جاسوس چون تصور و درک تو از جاسوس فقط تو فیلم هاس واقعا برات متاسفم» کلاراچند لحظه ای سکوت کرد و بالاخره گفت:« آره حق با تو من نمیتونم باور کنم پیتر یه جاسوس ولی میتونم اینو باور کنم که از وقتی اونا اومدن به اینجا من همه اش دیدم که پیتر تو اتوبوسچطور به تو نگاه میکرد تو دختر رویاهای اونی ولی اون هیچ راهی نداره که تورو بدست بیاره خودشم اینو میدونه اون بیرون خونه ی شما وایساده به این امید که تورو ببینه ولی چیزای احمقانه ای توی دفترچه اش نوشته تا این موضوع رو که تورو دید میزده قایم کنه اون دیوونه ی تو شده ولی هیچ راهی نبود که تو بهش توجه کنی اون میاد میاد نزدیک اینجا تا تورو دید بزنه و وقتی تو مچش رو گرفتی وانمود میکنه که یه پرنده باز ولی تو خیلی سریع حقه اش رو برملا میکنی اون میفهمه که تو عاشق کاراگاه بازی هستی پس خودش رو جای یه مأمور مخفی جا میزنه که قهرمان قصه ی تو بشه من دلم براش میسوزه چون میدونه که تو خود واقعی اش رو نمیخوای به همین خاطر تا زمانی که بتونه برات نقش بازی میکنه دقت کردی که اون چقدر راحت فیلیکس رو از سر راهش برداشت اون همیشه دقیقا زمانی با تو قرار میذاشت که میخواستی فیلیکس رو ببینی اینا اتفاقی نیست شرط می بندم وقتی عکس رو بهش نشون میدی میگه که اون مرد سایه نیست چون اگه باشه این بازی ها تموم میشه و دیگه اون نمیتونه تورو ببینه من دوست تو ام و بد تورو نمیخوام ولی باور کن داری فریب میخوری» وقتی حرفش تموم شد منو بغل کرد و رفت من حرفاش رو جدی نگرفتم چون چیزی راجب هویت عمه بهش نگفتم اگه میگفتم اون هیچکدوم از این حرف هارو نمی تونست بزنه پس داشت اشتباه بزرگی میکرد و حرف هاش همه غلط بود
بعد از اینکه کلارا رفت منم رفتم دنبال عمه می تا ازش راجب عکسی که از سایه گرفتم بپرسم اون مثل همیشه مشغول رسیدن به باغچه اش بود رفتم جلو و گفتم:«سلام عمه! امروز من یکی رو دیدم که اومده بود جلوی خونه ی بکستر ها من اونو نمیشناختم ولی مشخصاتش با سایه خیلی زیاد بود من یواشکی ازش عکس گرفتم میخواستم بپرسم این خودشه یا نه؟» عمه با مهربانی و لطافت عکس و گرفت و گفت:« خوشحالم که انقدر حواس جمعی و مواظب خونه ی بکستر ها هستی اما این مرد سایه نیست» خیلی نا امید شدم اما بعدش عمه با موبایلش عکسی نشونم داد که چهره ی واقعی و اصلی سایه بود توی اون عکس سایه و مردی که خیلی آشنا میزد تازگی ها همین اطراف دیده بودمش ولی نمیدونم کی و کجا سر یک میز نشسته بودن و داشتن شام میخوردن عمه عکس رو به من داد و اجازه داد تا نگهش دارم رفتم تو اتاقم و داشتم به عکس توجه میکردم که پیتر زنگ زد و گفت:«سلام ابی پیامتو گرفتم دارم میام اونجا تو راهم» و بعد قطع کرد دلم میخواست بهش بگم اون مرد سایه نبود ولی بدم نمی اومد که همدیگه رو ببینیم چند دقیقه بعد پیتر به خونه ی ما رسید من بهش گفتم که اون مرد سایه نبود بکم هم با هم گپ زدیم داشتیم حرف میزدیم که دلم چای خواست رفتم پایین تا دو تا لیوان چای درست کنم که ایده ای ذهنمو مشغول کرد حرف های کلارا منو به شک انداخت نکنه واقعا پیتر عاشق منه تصمیم گرفتم که اینو با یه آزمایش کوچیک بفهمم شاید راجب این آزمایش نشنیده باشید اول چند تا سوال از طرف میپرسی و بعد توی مدت زمانی که میخواد جواب بده تعداد پلک زدنش رو میشموریم اگه زیاد یا معمولی باشه یعنی راست میگه و اگر نباشه یعنی دروغ من به اتاق برگشتم و سولاتی از اون پرسیدم که نمیتونم بهتون بگم سوال ها چی بود بعد از تموم شدن سوال ها شک من به پیتر چند برابر شد چون اون فقط دو بار پلک زد و این خیلی بد بود به هر حال اوضاع به نفع پیتر پیش نمیرفت موقع پرسیدن سوال ها به حالت صورتش خیلی دقت کردم اون واقعا یه جور خیلی خاصی به من نگاه میکرد☺️یعنی کلارا راست میگفت؟😒 پیتر عاشق منه؟ این سوال مدت ها ذهنمو مشغول کرده بود حتی بعد از اینکه پیتر رفت هم این سوالو از خودم میپرسیدم و دنبال جوابی قانع کننده برای اون بودم 🧠
داشتم فکر میکردم که صدایی از پشت سر گفت:«بد جوری تو فکر فرو رفتی اتفاقی افتاده گلم🌸» برگشتم و گفتم:«چیز خاصی نیست عمه» و سعی کردم لبخندی بزنم» عمه با رویی خندون گفت:« بد جوری از پیتر خوشت اومده هر دفعه اون میاد اینجا گل از گلت میشکفه😆» جفتمون خندمون گرفت و باهم خندیدیم
مدتی بعد رفتم توی اتاقم داشتم همینجوری قدم میزدم و کتاب جدیدم که راجب خونآشام ها بود رو مطالعه میکردم🧛🏻♂️ کتاب رو گذاشتم روی میز و نگاهی به خونه ی بکستر ها انداختم چند ساعتی بود که برق هاشون خاموش بود با خودم فکر کردم که کجا میتونن رفته باشن شاید رفتن به دیدن سایه؛«سایه» یعنی کی میتونم این خلافکار تحت تعقیب رو ملاقات کنم دیگه چقدر باید برای دیدنش صبر کنم همینطور غرق تماشای خونه ی اونا بودم که دیدم یک چراغ روشن شد و بعد به سرعت خاموش شد حالا معلوم شد که بکستر ها خونه ان و دارن یه کاری انجام میدن تقریبا ناگهانی فکری به ذهنم رسید این فکر دیوانگی محض بود ولی ارزششو داشت ممکن بود بعد از این کار اونا منو بدزدن یا بلایی سرم بیارن پس روی کاغذی بزرگش نشوتم میرم خونه ی فنچ های طلایی سریع شال و کلاه کردم و رفتم سمت خونه ی بکستر ها وقتی رسیدن چند دفعه ای به در خونه ضربه زدم اولش سکوت بود اما بعد از توی خونه صدایی ضعیفی اومد نتونستم بشنوم ولی مطمئن شدم که اونا خونه ان پس محکم تر در زدم بلافاصله آقای بکستر در را باز کرد قیافه اش اصلا دوستانه نبود با صدای محکمی گفت:«شب بخیر خانم اسمیت» قبل از اینکه جواب بدم خانم بکستر هم پشت سرش ظاهر شد آقای بکستر لبخندی سرد تحویلم داد و گفت:«متاسفانه همه ی فنچ های خاکستری شب توی لونه شون می خوابن دوشیزه اسمیت(آقای بکستر همیشه لفض قلم حرف میزنه که این واقعا اعضاب خرد کنه)» گفتم:«اه! اشکالی نداره اومدم چیز دیگه ای بگم😐»
متوجه شدم که نگاهشون کاملا جدی شد قلبم داشت تو سینه ام تاپ و توپ میکرد خودمو کنترل کردم و گفتم:« چند ساعت پیش مردی اوند اینجا و دنبالتون می گشت» اونا با تعجب گفتم:«دنبال ما!؟» ادامه دادم:«اون تقریبا ۴۰ سالش بود مردی چهارشونه با موها و ریش های جو گندمی و سراغ شمارو میگرفت اه اسمش چی بود..... بهم گفت ولی انگار یادم رفته اها اسمش آقای تامکینز بود😱🤯
خب به پایان این قسمت رسیدیم من تازه گی ها یه عادت بد پیدا کردم که یکی دو تا صفحه رو الکی پر میکنم واقعا معذرت میخوام ولی برای هیجان بیشتر باید سر جاهای حساس کات کنم امیدوارم خوشتون اومده باشه نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘