اینم از پارت جدید.فکر کنم این پارت را کمی زود گذاشتم🌹عکس این پارت عکس آرولا با لباس جشن تولد آکادمی😊
از خواب بیدار شدم و سریع دست و صورتم را شستم.ساعت 7 صبح بود و خیلی ها خواب بودند ولی من به همرا چند نفر دیگه قرار بود کیک و شیرینی درست کنیم.همان طور که به سمت آشپز خانه می رفتم در ذهنم گفتم:سلام گیدئون.فکر کنم دیشب اتفاق بدی افتاده.حالا چی شده؟صدای خواب آلود و خسته گیدئون را شنیدم:آرولا الان صبح زوده از خواب بیدارم کردی😠
تازه یادم آمد الان ساعت هفت صبحه😆گفتم:باشه تو فعلا بخواب.هر وقت بیدار شدیم دوباره حرف می زنیم.ولی جوابی نداد.فکر کنم دوباره خوابش برد😩😅⏰6 ساعت بعد⏰تقریبا همه خوراکی ها آماده شده بود ولی من دوباره سردرد گرفتم.به اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم.خیلی زود حالم بهتر شد.از تختم بلند شدم و به سمت در رفتم تا از اتاقم خارج شوم
همین لحظه صدای گیدئون آمد:امشب من و سارا هم می توانیم به جشن آکادمی بیایم؟با حواس پرتی گفتم:البته.ناگهان از تعجب خشکم زد و گفتم:متاسفم شما دعوت نامه ندارید.گفت:خیلی خوب پس در حیاط آکادمی منتضر می مانیم.با تعجب گفتم:داری سر به سرم می گذاری؟مگه قرار نبود فقط سارا دنبالمان بیاید؟چرا دیگه تو می آیی؟
گفت:چرا.متاسفانه سارا خانم یکی از طلسم های دروازه ساز را فراموش کرده و توی دردسر افتاده و منم مجبور شدم کمکش کنم و هردو با هم می آیم و امروز عصر می رسی.با تعجب پرسیدم:طلسم دروازه ساز؟مگه نمی شه یک دریچه راحت ساخت؟پاسخ داد:نه فکر کنم خواهر عزیزم فراموش کرده در مورد جادوگران توظیح بده😆
گفتم:خب حالاجادوگران چکارایی انجام می دهند و چند نفرند؟جواب داد:کسایی هستند که با خواندن ورد و یا حرکت دست هایشان ویا گفتن کلمات باستانی جادو های مختلفی را به اجرا در بیاورند.من،سارا،مورگان و دو نفر دیگه جادوگر هستیم.از مردم تیانا هم مادرم،آگرا،آنا و پادشاهشان و دو سه نفر دیگه جادوگرند.
با ذوق گفتم:چه جالب ای کاش منم جادوگر بودم😢گفت:هستی.نه!نه!قبلا بودی!نه!کلا نیستی!فکر کنم بیچاره دست و پایش را گم کرد😕پرسیدم:آخر چی شدم؟گفت:نیستی ولی شاید باشی.خیلی داشت مشکوک می زد.با دلخوری گفتم:چرا احساس می کنم باهام روراست نیستی؟گفت:هر وقت اومدی ویانا همه چیز را برایت توظیح می دهم😤
بعد ادامه داد:سال ها پیش تعداد زیادی از مردم سرزمین نور و سایه به سرزمین ها و دنیاهای دیگه رفتند و خیلی از آنها تصمیم گرفتند در زمین و عادی زندگی کنند چون بیشتر از زمین خوششان آمده بود فرمانرای آن زمان یعنی پادشاه وی یک جادوگر قدرتمند هم بود ولی چون جمعیت هر دو سرزمین داشت کم می شدو بچه های دورگه ای که به دنیا می آمدند بیشتر عادی بودند.پادشاه با ملکه ناری ملکه تیانا حرف زد و هردو کاری کردند که فقط جادوگران قدرتمند بتوانند به زمین رفت و آمد داشته باشند😉
گفتم چه جالب⏰4ساعت بعد⏰ه لباس زدر و کرمی که پوشیده بودم نگاه کردم.ساده ولی زیبا بود.چشمم به گل نقره ای و زیبایی روی میزم افتاد.گیدئون گفته بود جادویی و الت حفاظت کننده داره و بهره میش خودم نگه دارمش.اول گل را در موهایم فرو بردم.ولی بعد منصرف شدم و دوباره آن را روی میزم گذاشتم.یک حسی بهم می گفت امشب قراره اتفاق بدی بیوفته و اگه گل همراهم نباشه ممکنه صدمه ببینم
ولی بدون توجه به حسم از اتاق خارج شدم😨ناگهان اوستا از پشت سرم فریاد زد:آرولا دو تا مهمان عالی داریم.لبخندی زدم.می دانستم دو مهمانمان چه کسانی هستند.برگشتم و با دیدن گیدئون به همراه دختری شاد و مهربان به نام سارها ذوق زده شدم و به سمتشان رفتم تا سلام کنم😄😁😊
اینم از این پارت.پارت بعدی اتفاق بعدی می افته😰نظر فراموش نشه چون نظرات شما بسیار مهمه و من را خیلی خوش حال می کنه😊