یک روز وقتی داشتم توی پارک قدم میزدم، یکی رو دیدم، بله خیلی برام آشنا بود، به گمونم جونگ کوک بود، آره خودش بود، تا نگاش به من افتاد، دیدم 5 ثانیه همینطور به من خیره شده و کم کم داره روی لبش یه لبخند ملیح ایجاد میشه... برای خوندن ادامه داستان با ما همراه باشید 😍
یه روز توی پارک قدم میزدم که یهو چشمم به یکی افتاد، خیلی شبیه جونگ کوک از بی تی اس بود، آره، انگاری واقعاً خودش بود، تا چشمش بهم افتاد، تا 5 ثانیه همینطور بهم خیره شده بود، وسطش چند بار گوشیمو برداشتم، ولی وقتی سرمو برمیگردوندم، میدیدم هنوز که هنوزه داره منو نگاه میکنه! تا اینکه
تا اینکه یهو دیدم به خودش اومد و بهم سلام کرد و پاشد😌 منم بهش سلام کردم و احوال پرسی و اینا، دیدم عین اینایی که عاشق شدن، داره منو نگاه میکنه، منم یه لبخندی زدمو دیگه همونجا نشستیم و با هم حرف زدیم...
سرشو روی شونم گذاشت، دستامم گرفت، خیلی لحظه ی رمانتیکی بود... منم بغلش کردم... همونجا نمیدونم کی یهو خوابش برد، منم داشتم نازش میکردم، بعد که بیدار شد، بهم یه چیزی گفت، گفت که...
اون گفت که... من... من... من واقعا.... من واقعاً به شما علاقه مند هستم 😍 با من ازدواج میکنید؟
منم خشکم زد ش ش ش شما، ا ا ا ا ا الان چی گفتین؟ مگه میشه؟
اونم گفت بله، میشه یکم بهش فکر کنید، به این فکر کنید که حاضرید، همسر من باشید و محبت منو بپذیرید منم که ماتم زده بود، گفتم... راستش، چیزی هست که خارج از ارادهی منه، من نمیتونم... نمیتونم با شما باشم 😔 راستش، چیزی هست که خارج از ارادهی منه
اون هم ناراحت شد سرشو انداخت پایین و یهو افتاد روی صندلی پارک، اشک از گوشهی چشمش داشت لبریز شد، من هم نتونستم نگاش کنم،همینطور که اشک هام میریخت، سرمو برگردوندم رو به آسمون، یکم گذشت، بعد برای اینکه آرومش کنم، بهش گفتم، ما میتونیم قرار بزاریم که هر روز همدیگه رو ببینیم، اونم یهو
پاشد و با عصبانیت گفت، عزیزم، چطور ما میتونیم همدیگه رو ببینیم وقتی که اینهمه آدم دورو برمون هستن؟ ما نمیتونیم با هم حرف بزنیم، در ضمن، من میخواستم تو همیشه با من باشی، دلم میخواست هر لحظه کنار تو باشم، دلم میخواست شبا با صدای تو بخوابم...
منم همینطور نگاش میکردم و اشکام، همینطور سرازیر میشد، دلم میخواست یه جوری دلداریش بدم، ولی نمیتونستم😔بد ترین لحظه ی عمرم بود، دلم میخواست که فقط گریه کنم، اون هم همینطور سوزناک در حال اشک ریختن بود، رفتم اشکاشو پاک کردم. وقتی داشتم پاک میکردم، یهو دستام رو گرفت و بوسید و روی پوستش نوازش داد، لبخند ملیحی روی لب هر دومون نشست، همونجا یهو دستمو گذاشت پایین و...
یهو منو بوسید 😍 منم با تعجب نگاش کردم، دستمو جلوی صورتم گرفتم، دیدم دستمو از جلوی صورتم برداشت و یه بار دیگه منو بوسید، ایندفعه هم خیلی تعجب کردم، اون یهو دیدم داره نزدیک میشه، هی داشت نزدیکتر میشد، تا اینکه منو بوسید و ایندفعه کلی طول کشید...
بعد که تموم شد، گفتم، چرا نمیخوای ما هر روز همدیگه رو ببینیم؟ به بقیه کاری نداشته باش، اونا سرگرم کار خودشون هستن، بیا هر روز سر ساعت مشخصی همدیگه رو ببینیم تا زمانی که...
تا زمانی که بتونیم با هم، ازدواج کنیم😘 اون گفت، چی گفتی؟ ازدواج؟ واقعا میگی؟ منم گفتم بله بعدش جوری از جاش پرید که یهو ذهر ترک شدم! گفتم زشته جلوی مردم اینقدر بپر بپر میکنی! بعد گفت، مگه خودت نگفتی که به مردم کاری نداشته باشم؟ گفتم راست میگی، پس اشکالی نداره، بپر 😁 اونم یهو پرید تو بغلم گفت ازت ممنونم، ازت ممنونم😍♥️ منم گفتم، این حرفا چیه میزنی؟ پاشو ببینم پاشو، اصلاً لازم نیست که تشکر کنی 😌 اونم گفت
دوست دارم، واقعاً دوست دارم عشقم 💏 منم گفتم، منم دوست دارم عزیزم، منم بی نهایت ازت ممنونم... اونم گفت نمیخواد اینو بگی منم گفتم...
خوشحالم که تو رو دارم، بینهایت ازت ممنونم که هستی ♥️😍 قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید