خب خب من اومدم با ادامه داستان من و کوکی سعی کردم هیییییجانی بشه 😊امیدوارم خوشتون بیاد 💜
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و موهامو چلگیس کردم 😍 بعدن یه صبحونه مفصل خوردم و نشستن رو تختم یکم نگاه کردم به اتاقم و گفتم نه اینجوری نمیشه پا شدم عکسای کوکی جانم رو چسبوندم به دار و دیوار اتاقم 💜بعدشم گردنبندی رو که دیشب بهم کادو داده هم بود به گردنم بستم و گوشواره هاش رو گوشم کردم بعداز یه مدتی خر ذوق شدن برای دکور اتاقی که درست کرده بودو گردنبد و گوشواره ها از اتاق بیرون اومدم
خیلی ذوق داشتم کره رو ببینم اما حال نداشتم برم بیرون اگرم میخواستم برم باید موها مو باز میکردم و ممکن بود زمان از دستم در بره و قرار امشب پاک یادم بره و تا ساعت ۹ شب تو خیابون های کره وِلو باشم😅 پس کلا بیخیال شدم و چمدونم رو خالی کردم وسط خونه یه دست لباس خوشمل از توی چمدونم در اوردم(دامن مشکی چین دار جوراب سفید تا زیر زانو کفش های عروسکی مشکی و یه لباس سفید دکمه دار استین کوتاه که از دکمه وسطش تا استین سمت چپ زنجیر طلایی داشت😍😍) ...
تصمیم گرفتم یه جوری سر خودم رو گرم کنم تا ساعت ۷ بشه 🕗نشستم پای تلویزیون رفتم یه ناهار واسه خودم اماده کردم و خوردم همینجوری زمان داشت میگذشت که خوابم برد😴😴وقتی بیدار شدم ساعت ۶ و ۵۹🕗دقیقه بود اوه چه شانسی اوردم سریع پا شدم یه ابی به دست و صورتم زدم خواب الود نباشم لباس هامو به همراه گوشواره و گردنبندی که کوکی بهم داد رو پوشیدم و یکم ارایش کردم در اتاقم رو هم که کلی براش صبح زحمت کشیدم قفل کردم چون با ارزش ترین دارایی هام توی اون اتاق بود😊 و یه ماشین گرفتم و راه افتادم....
مدتی بعد: به رستورانی که کوکی ادرسش رو بهم اس ام اس کرده بود رسیدم پیاده شدم اما رستورانی ندیدم... کوکی سر و کله ش پیدا شد. کوکی:ببخشید یکم دیر رسیدم🙏. من:نه بابا اتفاقا منم همین الان رسیدم. کوکی:هوه خدا رو شکر. من:😅... راستی اینجا که رستورانی نیست. کوکی: اره... راستش میدونی من توی این خیابون کلی خاطره دارم دلم میخواست تو هم اضافه شی به اون خاطره ها البته به عنوان بهترینشون. من:💜💜💜. من و کوکی همینجور داشتیم راه میرفتیم که یهو من دلشوره گرفتم نمدونم چرا...
به کوکی چیزی نگفتم اما یه لحظه احساس مردم یکی داره تعقیبمون میکنه برگشتم....😯 . کوکی:چرا وایسادی. کوکی هم برگشت و مثل من خشکش زد. یه شخصی که چهره ش معلوم نبود تفنگشو گرفته بود سمت کوکی😧 دستش رو گذاشت رو ماشه من تنها چیزی که یادم میاد خودم رو انداختم جلوی کوکی و صدای گلوله شنیدم... . (نکته:چون*ا/ت* اینجای داستان تیر خورده پس داستان از اینجا به بعد از زبان کوکیه) ....
ادامه داستان از زبان کوکی: نههههه *ا/ت* توروخدا توروخدا دووم بیار الان امبولانس میاد. همه مردم دور تا دور من و *ا/ت* جمع شدن خیلی حالم بده این امبولانس لعنتی هم که نمیاد دیگه طاغت نیاوردم*ا/ت*رو بغل کردم و دویدم سمت نزدیک ترین بیمارستان فقط گریه میکردم و داد میزدم که *ا/ت* طاغت بیار😭😭😭. وقتی وارد بیمارستان شدم پرستاری که منو دید سریع یه تخت اورد و *ا/ت* رو خوابوند روش با سرعت تمام به سمت اتاق عمل بردش
وقتی رسیدین به پشت در اتاق عمل دیگه نزاشتن من حلو. تر برم. همینجوری میزدم تو سر خودمو گریه میکردم 😭😭😭 به نامجون زنگ زدم و بهش گفتم امشب نمیام خوابگاه. ادامه داستان از زبان نامجون: کوکی زنگ زد و گفت شب نمیاد خوابگاه من یکم ترسیدم و گفتم بچه ها من یه کاری برام پیش اومده میرم زود بر میگرم که تهیونگ گفت: نامجون میشه باهات بیام... . کشیدمش کنار و گفتم:نمیخوام بقیه ی اعضا رو نگران کنم اما احساس میکنم کوکی یه اتفاقی براش افتاده...
تهیونگ : صداتو شنیدم موقعی که داشتی باهاش حرف میزدی مال همونه که خواستم باهات بیام پس خواهش میکنم بزار بیام🙏 . تهیونگ انقدر اصرار کرد که قبول کردم زنگ زدم به کوکی📲 و به هزار بدبختی از زیر زبونش کشیدم که کجاست و با تهیونگ با سرعت تمام رفتیم سمت اون بیمارستانی که کوکی گفت🏃🏃 وقتی رسیدیم به بیمارستان همونطور که کوکی گفته بود رفتیم سمت اتاق عمل وقتی رسیدیم دیدیم کوکی نشسته رو زمین و زانو هاشو بغل کرده دویدیم سمت کوکی من و تهیونگ
دستمو گرفتم زیر چونش و سرشو بالا اوردم دیدم انقدر گریه کرده چشاش قرمز شده و پف کرده دستاشم خونیه با هزار بدبختی به حرف اوردمش و برام ماجرا رو تعریف کرد حالم خیلی خراب شد😖😖😖. یه چند دقیقه بعد پزشک از در اتاق عمل اومد بیرون کوکی خیلی سریع دوید سمتش و گفت:چیشده خانم دکتر😭😭😭. خانم دکتر:حالشون خوبه دارن بهترم میشن نگران نباشین. خانم دکتر همین رو که گفت کوکی از حال رفت و غش کرد تهیونگ سریع رفت پرستار ها رو خبر کرد و.....
خودمم میدونم بد جا کات کردم 😅 ببخشید بعدی رو سریع میزارم قول میدم. البته اگه دوست داشته باشید. دوست دارید پارت بعد رو بزارم؟