
جملات طلایی : عاشقتم ، مراقب خودت باش پرنسس ، کل چهرم از شدت خجالت قرمز شد.
- برای چی میخندی ؟ - چون ... تو داری گریه میکنی ؟ چرا دختر ؟ - به خاطر اینکه تو رو ناراحت کردم . - من در ماه بیش از 10 بار هاک ماث رو ناراحت میکنم . نگاهم یه طور عجیبی شد و وقتی متوجه شدم که منظورش چی بوده خندم گرفت ، اما این خنده نمی تونست جلوی اون گریه های عاشقانه رو بگیره .
- عاشقتم ... منظورم اینه که خیلی باحالی (بچه ها معادل اینگلیسیشون شبیه همه : I love you , I like you ) چرا اشتباهی این گفتم ؟ نباید اینو می گفتم نکنه فهمیده باشه ؟ اگه فهمیده باشه چی ؟ قطعا فهمیده ! تمام اینا سوالاتی بودن که توی ذهنم پرسه می زدن و بهم اجازه تمرکز روی هیچ چیز رو نمی دادن ، حس می کنم فقط یک مشت قطره اشک از روی صورتم رد میشدن . - مرینت ، مرینت .... - نمی دونم ... متاسفم که ناراحتت کردم ...
- خودتو اذیت نکن ... پیش میاد ... با دست هام بازی کردم و سعی کردم بعض توی گلوم رو قورت بدم و گریم رو کنترل کنم ، اما این واقعا برام خیلی خیلی سخت بود . شروع کردم که یه حرفی بزنم و توی همون لحظه بغض توی گلوم ترکید . اما اینبار ... اون منو توی آغوشش کشید و موهام رو نوازش کرد . وقتی توی بغلش بودم اصلا حواسم به این نبود که چرا اون منو اینطوری در آغوشش کشیده و اینقدر بهم احساس امنیت منتقل میکنه ، انگار من برای اون یه فرقی داشتم . ناخوآگاه زیر لب زمزه کردم ، «عاشقتم»
بعد از اون واژه اون منو محکم فشار داد انگار فهمیده بود که من عاشقشم . انگار فهمیده بود بهش چی گفتم . چند لحظه گذشت و بعد از اون تونستم قطرات آب رو روی لباسم حس کنم . از توی بغلش بییرون اومدم و سعی کردم به چشماش نگاه نکنم چون ممکن بود هر لحظه چشمام پر از اشک بشه . هر چند اون هم تلاش میکرد یه جوری قایم کنه که داره گریه میکنه ، البته باز هم من چیزی از درون اون نمی دونستم .
- ممنونم ، که حقیقت رو گفتی ... تو فوق العاده ای ... و موهای باز شدم رو پشت گوشم گذاشت . کل چهرم از شدت خجالت قرمز شد و برای چند لحظه یادم رفت کی هستم ! - مراقب خودت باش پرنسس - تو هم همینطور
وقتی رفتم توی اتاقم کاملا کل بدنم از بیرون یخ کرده بود و از درون در حال سوختن بودم . تیکی بیدار شده و با اون چشم های درشتش زیرکانه بهم نگاه میکرد . روی تخت دراز کشیدم اما یکهو حس کردم با دیدن عکس های آدرین که روی صفحه ی دیوار بود ، دوباره گریه های طولانیم تا خود صبح ادامه پیدا کرد و تیکی تا صبح منو دلداری داد، ای کاش دوباره حسش کنم .
_ مرینت ...کجایی دختر ؟ _ چی الیا ... و پرید روی قفسه ی سینم و نتونستم نفس بکشم . نور خورشید مستقیم توی صورتم بود و همین باعث میشد نتونم به صورتش نگاه کنم و کاری انجام بدم . _ الیا ... بیخیال دختر ... _ مرینت بهم واقعیتو بهم بگو ... نمیتونستم نفس بکشم ، داشتم کاملا از حال میرفتم که همون لحظه پدرم اومد و الیا رو از روی بدنم برداشت . دیوونه شده بود ؟ نه اون تنها نبود کل مردم پاریس دیوونه شده بودن . _ این فقط میتونه تاثیر آکوما باشه ...
یچه ها یادتون باشه برای سری بعدی اهنگ روح زیبا از تیلور سویفیت رو دانلود کنید .
پارت بعدی قراره خیلی اتفاقات مهمی بیوفته . راستی فک کنم داستانمون با خود میراکلس هم هماهنگ شده 😎😂

صدام کن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حتما ادامش بده
فالو شدی❤
حتما
عالی بود اگر فالوم کنی فالوت میکنم به داستان من هم سر بزن و نظرت رو بگو مرسی ❤️
مرسی ، داستانت خیلی خیلی قشنگ یود 😍
مرسی😍
لطفا بزار عالی بود
چشم . حتما قسمت بعدی قراره باحال باشه .
زود بزارررر
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزار
چشم .