سلام اینم از قسمت اول داستان جدید خوب حمایت بشه و نظرات تا30 تا بشه بعدی رو زود میزارم این رو برای کسایی که فضا و اینا دوست دارن گذاشتم نظر یادتون نره🌌😉
دختری در آمریکا به دنیا اومد به اسم لیانا در شهر نیویورک این دختر در کنار مادر و پدرش بزرگ شد زندگی عادی داشتن لیانا بزرگ شد و شد8 سالش . لیانا دختری عاشق فضا بود و همیشه دوست داشت یه فضا نورد بشه پوستر های فضایی جمع میکرد و به دیوار اتاقش میچسباند 🌌❤️
از زبان لیانا. از خواب بلند شدم و صورتم رو شستم و. رفتم صبحونه بخورم به مادر و پدرم سلام کردم. مامانم گفت دیرت نشه عزیزم من گفتم نگران نباش مامان 😁 صبحونم که تموم شد لباسم رو پوشیدم و روز اول مدرسه بود من وارد کلاس دوم شدم 😍 سرویسم اومد و منو به مدرسه رسوند من با اشتیاق از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل مدرسه و رفتم داخل کلاس بچه های زیادی تو کلاس بودن یه دختری کنار من نشسته بود و به من سلام کرد من: یکم مضطرب بودم منم سلام کردم و گفتم اسم من لیانا هست. دختره: گفت خوشبختم منم کریستینا هستم . معلم وارد کلاس شد معلم علوم بود. سلام کرد و گفت بچه من خانم اگنس هستم ❤️ خانم اگنس شروع کرد به درس دادن درس اولمون درباره ی فضا بود
از زبان لیانا: من با دقت به خانم اگنس گوش میکردم و واقعا از این درس خیلی خوشم اومد😍 بلاخره بعد از رفتن چند تا کلاس مدرسه تموم شد من با سرویس برگشتم خونه و از رفتم طبقه بالا از خستگی افتادم رو تخت و خوابم برد هر روز. ماه. و سالی که میگذشت من بیشتر میخواستم که که یه فضا نورد بشم 😍🌌
چند سال بعد...... لیانا بزرگ شده بود حدودا 18 سالش شده بود شده بود یه دختر خیلی قشنگ و مهربون😍 ( چه قدر زود بزرگ شد🥺) خب از زبان لیانا. مامان و بابا من میرم دانشگاه آکسفورد تا پرونده ام و نمراتم رو نشون بدم که بتونم وارد دانشگاه بشم بابام گفت موفق باشی دخترم من: ممنون بابا
تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه پول رو دادم و از ماشین پیاده شدم 🚕 👈👈👈
یه نفس عمیق کشیدم و وارد دانشگاه شدم رفتم طبقه بالا در زدم اتاق مدیر بود گفت بفرمایین تو. من در رو باز کردم گفتم سلامم. من لیانا جانسون هستم آقای مدیر گفت بله قبلا صحبتی داشتیم بشینین لطفا نشستم گفت میتونم نمرات و پرونده تون رو ببینم گفتم بله بفرمایین😅
نگاهی انداخت و گفت دختر باهوش و درس خونی به نظر میای من گفتم امم ممنون نظر لطف شماست😅 گفت خوشحال میشم تو دانشگاه ببینمتون از شنبه هفته دیگه تشریف بیارین قبلش لطفا این فرم ها رو پر کنید گفتم بله حتما خیلی ممنوون😅😇🤗🤗 پر کردم و از آقای مدیر تشکر کردم و با خوشحالی از دانشگاه بدو بدو رفتم خونه تا این خبر خوب رو به مامان و بابام بگم 😍داشتم از پله بدو بدو میرم پایین که افتادم زمین اوخخ یه پسری اونجا بود کمکم کرد بلند شم گفتم اهه ببخشید خیلی ممنون پسره گفت خواهش میکنم یه سوال شما تازه اومدی گفتم امم بله همینطوره ممنون من باید برم خدافظ👋🏻
رسیدم خونه در رو باز کردم با خوشحالی گفتم مامان و بابا قبول شدممممم مامان و بابام منو بغل کردن و گفتن بهت افتخار میکنیم😍🤗❤️ گفت بیا ناهار بخوریم گفتم باشه مامان ناهارم رو خوردم و رفتم طبقه بالا شب شده بود دیگه داشتم از تو اینترنت درباره ی اطلاعات ناسا میخوندم که رو میز خوابم برد😴😴😴😴
ممنون که داستانم رو خوندید 🌺🌺❤️نظر یادتون نرهههه😇 قراره داستان خیلی جالب بشه
بای 😇👋🏻👋🏻👋🏻❤️