یه سناریو از بی تس اس که امیدوارم خوشتمون بیاد. لطفا نظر فراموش نشه. ماچ به کلتون
ماشین رو کنار علفزاری پارک کردن و با هیجان به سمت علفزار دویدن صدای خنده اشون گوش فلک رو کر کرده بود.با شوق و خل بازی بالاخره بعد از مدتی از شدت خستگی روی زمین ولو شدن . چهار پسر چهار زندگی چهار گناه... یکی از پسر ها سرشو رو به اسمون بلند کرد و لبخندی به صدای خنده ای که از تو اسمون میومد زد . هیچکس به جز اون پسر نمیتونست صدای خنده رو بشنوه . خنده ای که صد برابرقشنگ تر از هر خنده ی دیگه ای بود این خنده فرق داشت این خنده خدا بود... با لذت به موسیقی راک در حال پخش گوش می دادم و باهاش همراهی می کردم . از درخت سیبی که کنارم بود سیبی کندم سرخی سیب مثل سرخی خون بود گاز محکمی ازش زدم که مزه شیرینش تو دهنم پیچید. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی از روی ارامش زدم. از درخت های سبز گذشتم نعمت های خدا و قدرت فوقلعادش رو با تمام وجود می شد حس کرد. بعد از اینکه سیبم تموم شد بال هامو از هم باز کردم و کش و قوصی به بدنم و بالهام دادم و اماده ی پرواز شدم . اول بال راست و بعد بال چپمو حرکت دادم و در یک چشم به هم زدن در حال پرواز بودم.نسیم ارومی به صورتم میخورد . بعد از چند دقیقه پایین اومدم و به دستور خدا به سمت جایگاهم رفتم تا موضوع نقاشی امروزمو پیدا کنم. نشستم رو صندلی و تلسکوپ طلایی ام که روش serendipity حک شده بود رو برداشتم و شروع کردم به گشتن . من یک فرشته الهی ام که با توجه به ارزو مردم و فرمان خدا زندگی ایندشون رو براشون میکشم. بعد از کلی گشتن سه تا پسر توجه منو به خودشون جلب کردن . اولین پسر پسری 26 ساله به اسم مین یونگی پسری که عاشق گیتار زدن عه و گیتار زدن رو از نوجوونی شروع کرده . هرچند پدر و مادرش به شدت مخالف هستن ولی اون همچنان رویاشو دنبال میکنه. پسر دومی اسمش جانگ هوسوک عه 25 سالشه و عاشق رقصینده مادرش ازش حمایت میکنه و دوست داره مایه افتخار مادرش باشه. و اخرین پسر . پسری 22 ساله به اسم جئون جانگکوک . این پسر یتیم عه ولی صدای فوقلعاده ای داره و رفیقاش براش با ارزش ان.
تلسکپمو بستم و اماده شدم برای کشیدن که صدای کریهه ای در گوشم شروع کرد به صحبت کردن : چی این انسان های فانی باعث شدن شما و خداتون انقدر ازشون حمایت کنین اونایی که هیچکدوم از نعمت های خداشون رو شکر نمیکنن و فقط به فکر منافع خودشونن بهترین کار رو ابلیس بزرگ کرد اونا همشون ضعیفن با اخم به طرف یکی از نوچه های شیطان لعنت شده برگشتم: شماها همتون لعنت شده اید هم توو هم اون ابلیس روح انسان ها از شما والاتره . این هم بگم انسان هایی که من انتخواب کردم خیلی قوی هستن اونقدری که خدا خواست اون هارو انتخواب کنم. با گفتن کلمه خدا تونستم حس کنم شیطان درد میکشه ولی چیزی نگفت . به چهره ای که زیر شنل مخفی شده بود و قابل مشاهده نبود پوزخندی زدم و برگشتم سرجام که با حرفی که زد به فکر فرو رفتم نظرت با یک معامله چیه تو برای این سه تا پسر زندگی پر از گناه و زجر بکش تا به من ثابت بشه اون ها چقدر قوی هستن. اگر در برابر زندگی سختی که تو براشون در نظر گرفتی سر بلند بیرون بیان من تسلیم شما میشم اگر نه اون ها با من به جهنم میان . از حرفش خوشم اومد بلند شدم و روبه روش ایستادم و دستمو دراز کردم
قبوله پشیمون نمیشی دستش رو تو دست من گذاشت و بعد غیب شد . نشستم پشت بوم نقاشی فارق از اتفاق هایی که قراره بیوفته ... با چشم های اشکی نشستم تو جایگاه متحم . همه فرشته ها با نفرت بهم چشم دوخته بودن. صدای پچ پچ کل فضای دادگاه رو پر کرده بود . نگاهی به جین کردن که با چشم های اشکی و ناباور بهم زل زده بود . تحمل نگاه های هیونگم رو نداشتم با صدای قاضی رومو سمتش برگردوندم. امروز همه اینجا جمع شدیم تا حکم این فرشته رو صادر کنیم . جیمین تو بزرگترین و قابل اعتماد ترین فرشته خدا بودی.تو میدونستی معامله با شیطان چه کوچیک و چه بزرگ گناهه و مجازات داره . در درجه اول تو به زمین تبعید میشی تا شاهد زجر کشیدن اونها باشی نه این برای یه فرشته خیلی بد بود در درجه دوم نصف زجر هایی که اون پسر ها قراره بکشن رو تو میکشی و در درجه سوم بالهات ازت گرفته میشن تحمل این یکی رو نداشتم دادم زدم چی میگین قاضی ضربه ای به میز زد ساکت شو این ها تازه خیلی کمه خدا واقعا بخشنده است وگرنه مجازات تو مرگ بوده. خیل خوب خطم جلسه مسخ شده بودم و توان انجام هیچ کاری رو نداشتم . دوتا فرشته اومدن دست هامو گرفتن و منو به سمت زندان بردن . نمیتونستم حتی گریه کنم منو داخل زندان انداختن و رفتن. روز موعود فرا رسید .دوتا فرشته دیگه اومدن دستامو گرفتن و منو بردن لبه پرتگاه و بعدش هم خودشون پرواز کردن نشسته بودم رو زمین که صدایی تو گوشم پیچید: جین: چیکار کردی جیمین متاسفم هیونگ من واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم جین: این اخرین مکالمه ماست اشک هام جاری شدن میدونم من واقعا متاسفم سکوت
حضور نیروی نحسی رو پشت سرم حس کردم با عصبانیت برگشتم و با شیطان روبه رو شدم خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود. لعنت به تو همش تقصیر تو بود شیطان: اوهو تند نرو فرشته کوچولو من وضیفه امو انجام دادم اینجا چه غلطی میکنی شیطان: خوب میدونی طیق قانون فرشته ای که گناه کرده باید به دست شیطانی که اونو وسوسه کرده مجازات شه نه یعنی با قدرت طی العرضش اومد سمتم .صورتش یک وجبی صورتم بود شیطان: من قراره باهاتون بمونم و یکدفعه منو هول داد پایین درد بدی تو بال هام ایجاد شد داد میزدم.شیطان بشکنی زد و بالهام شروع کردن به سوختن. بالاخره تونستم چهره اش رو ببینم.اون من بود داد بلندی زدم اره لعنتی من گناهکارم ...
چشم هاشو باز کرد از روی کاناپه بلند شد تا به سمت دوستاش بره که چشمم به تابلویی که جیمین کشیده بود و اسمشو راز گذاشته بود خورد به تابلو چشمکی زد و رفت پیش هیونگاش. یونگی که پشت به دوستاش نشسته بود بی توجه به اونا داشت گیتارشو.همه با لذت به گیتار زدن پسر گوش میدادن. جیمین با لبخند به دوستاش نگاهی انداخت. اونا از هیچ چی خبر نداشتن.ولی موضوع دیگه ای باعث میشد ناراحت باشه. گوشی کوک زنگ خورد و با خوشحالی رفت تا به تلفن جواب بده . همه میدونستن کی پشت تلفنه و این باعث میشد برای جیمین ناراحت باشن ولی از طرفی برای کوک خوشحال بودن که بالاخره کسیو پیدا کرده بود . تلفن پسر که تموم شد اومد و نشست پیش هیونگاش. جیمین میخواست امروز برای همه روز خاصی باشه . پس سویچ ماشینو برداشت و به سمت ماشین به راه افتاد. ... هوسوک: داشتم تو حیاط بیمارستان قدم میزدم که گوشی ام زنگ خورد و چشمم به اسم نامجون افتاد. الو هیونگ سلام نامجونا حالت چطوره مزاحمت که نشدن نه الان وقتم ازاده امروز کارت کی تموم میشه بریم همون رستوران همیشگی ام راستش یه بیمار جدید اوردن باید برم چکش کنم فکر کنم یک ساعت دیگه کارم تموم میشه باشه پس بیام دنبالت؟ نه من خودم میام دنبالت باشه پس فلا بای ا راستی بله؟ یکدفعه قطع کرد خنده ای کردم اسکل به سمت اتاق بیمار جدید به راه افتادم چند تا پرستار اومدن و مشخصاتشو گفتن اسمش پارک جیمین عه 24 سالش به نظر میاد کتکش زده باشن یکی از دنده های سمت چپش و دست راستش شکسته باشه خیلی ممنونم به سمت اتاق پارک به راه افتادن در زدم و بعد وارد شدم سلام جیمین پسر برگشت سمتم و لبخندی زد با لبخند همیشگی ام ادامه دادم من دکترت هستم اسمم جیمین: هوسوک
تعجب کردم تو اسم منو از کجا میدونی همونطور که بهم نگاه میکرد لبخند محزونی زد و جوابمو نداد کتکت زدن؟ خیلی جذابی خجالت زده سرمو انداختم پایین ممنون امم بدون حرف دیگه ای رفتم و وضعیت سرمش وچیز های دیگرو چک کردم بعد از اینکه کارم تموم شد با لبخند دستمو به سمتش دراز کردم از اشناییت خوشوقتم دستمو گرفت من هم همینطور یکدفعه در اتاق باز شد و دوتا پسر اومدن تو و بی توجه به من به سمت جیمین رفتن هیونگ با خودت چیکار کردی کله پوک جیمین: اهم بچه ها ایشون هوسوک هستن پسرا به سمت من برگشتن اون یکی که قیافش از بقیه بزرگ تر به نظر میرسید دستشو سمتم دراز کرد بی ادبی مارو ببخش من یونگی ام با لبخند دستشو گرفتم خوشوقتم یونگی: همچنین اون یکی هم دستشو دراز کرد منم اسم جانگکوکه از ملاقاتت خوشوختم منم از ملاقاتت خوشوقتم . خوب من میرم بیرون شما راحت باشین یونگی: تنکس فعلا جیمین و کوک خدافظ به سمت اتاقم راه افتادم لباسامو عوض کردم سویچ ماشینمو برداشتم و به سمت خونه نامجون به راه افتادم ...
فلش بک} در حالی که صورتم از جای مشتش میسوخت ولی باز هم داد زدم: دست از سر ما بردار شیطان: خوبه خودت میدونی نمیتونم یقه ام رو گرفت شیطان: من اومدم تا شما رو نابود کنم به سمت بزرگراه پشت سرم که خالی از ماشین بود هولم داد و غیب شد. نور ماشین رو دیدم و درد بدی که تو بدنم پیچید و بعد تاریکی... {پایان فلش بک} کوک: با استرس از ماشین پیاده شدم و روبه روی بدن پسر نشستم استرس تمام وجودمو فرا گرفته بود. سرشو گرفتم و بالا اوردم و با چهره جیمین روبه رو شدم.داد بلندی زدم که صدای هیونا رو از پشت سرم شنیدم. هیونا: جانگکوک چی شده جیمین اون داد زد سوار شو چیی اون باید بره بیمارستان ارع فک کنم اینجا تصادف شده نامجون: اومم با تعجب داشتم به رد خون نگاه می کردم که صدای غارغار کلاغی رو از پشت سرم حس کردم و حضور یک نفر دیگه. نامجون: هوسوک یقه نامجون رو گرفتم و کوبوندمش به سکو خفه شو ناجون حوصله تو یکی رو ندارم نامجون: داری چه... هلش دادم پایین نامجون داد میزد. صدای شلپ آب اومد به خودم اومدم افتادم رو زمین من من چه غلطی کردم ناجون اون برادرم بود به سمت سکو دویدم و به پایین نگاهی کردم هیچی نبود خیلی ترسیده بودن اشک هام صورتمو پوشوندن. رفتم سوار ماشین شدم میخواستم هرچه سریعتر از اونجا دور شم از اونجا متنفر بودم سویچ رو چرخوندم که در کمال تعجب ماشین روشن شد. پامو گذاشتم رو پدال گاز و به سمت خونه روندم. درو باز کردم و به سمت اتاقم رفتم و درو بستم. مامانم در می زد و صداش نگران بود مامان: هوسوک پسرم چی شده مامان لطفا الان میخوام تنها باشم دیگه صدای مادرمو نشنیدم الان تنها چیزی که میتونست منو اروم کنه رقص بود پس اهنگ گذاشتم و شروع کردم به رقصیدن. تمام خاطراتی که با نامجون داشتم رو به یاد اوردم اون برای من بیشتر از یک دوست بود. بعد از اینکه رقصم تموم شد نگاهی به ساعت کردم عقربه ساعت 12 شب رو نشون می داد . سویچ ماشینو برداشتم و اروم در اتاقمو باز کردم و به سمت ماشین رفتم . ماشینو روشن کردم و به سمت بیمارستان به راه افتادم رقصیدن ارومم نکرده بود و بیشتر حالمو خراب کرده بود حس می کردم الان تنها کسی که میتونه آرومم کنه جیمین عه. رسیدم بیمارستان و رفتم سمت اتاقی که جیمین توش بستری بود. درو اتاقو باز کردم. جیمین سرشو به سمت در برگردوند لبخند غمگینی داشت. رفتم سمتش . هق هق می کردم جیمین... دوستم. من
جیمین سرم رو تو اغوشش گرفت اشکام با شدت بیشتری جاری شدن جیمین: ششش هوسوکا میدونم صداش غمگین بود من من کشتمش همش تقصیر من بود جیمین سر ام رو از اغوشش بیرون اورد و به چشمام نگاهی کرد. جیمین: هوسوک عیب نداره میتونی به من اعتماد کنی من پیشت میمونم به من اعتماد کن باشه بهش اطمینان داشتم . ولی چرا؟ بهت اعتماد میکنم جیمین ... مسخ شده و بی حس به سنگ قبر روبه روم خیره شدم خالی از حس . از کارم استعفا دادم و نزدیک دو هفته اس مادرمو از دست دادم دیگه هیچ امیدی ندارم. زیر بارون قدم میزدم تا به خونه برسم. رفتم تو اتاقم پدرم خونه نبود. میتونستم با خیال راحت برقصم. ظبط رو روشن کردم و شروع کردم به رقصیدن که یکدفعه در اتاقم باز شد با ترس به صورت پدرم خیره شدم که زیر چشاش گود افتاده بود و اثر مستی از رو رفتاراش معلوم بود. کشیده کشیده شروع کرد به صحبت کردن. پدر: مگه بهتت نگگفتهه بودم ح حق نداری برقصی ها اومد زد تو گوشم دستمو گذاشتم رو گوشم و به زمین خیره شدم چشمام پر اشک بود ولی جرئت نداشتن ببیارن. پدرم اومد سمتم و گلومو گرفت با تعجب بهش نگاه می کردم شروع کرد به فشار دادن گردن تقلا می کردم که ولم کنه. به جای حساسش لگدی زدم با درد افتاد رو زمین سریع از خونه زدم بیرون و تا جایی که می شد دویدم . پدرم چرا انقدر تغییر کرده بود. مگه من عزیز دردونه پدر مادرم نبودم چرا از وقتی مادرم مرده بود رفتارش انقدر با من بد شده بود. راه خونه جیمین رو پیش گرفتم. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده بود . نمیتونستم رو پاهام وایستم احساس خفگی میکردم گلوم درد میکرد. در زدم و بعد بیهوش افتادم رو زمین.
جیمین: مشغول درست کردن قهوه بودم که زنگ در زده شد . یونگی رو مبل بود و داشت با گوشیش ور می رفت هی یونگ پشو درو باز کن من دستم بنده یونگی: کوک تو باز کن کوک از تو دستشویی داد زد خیر سرم دسشوییم اهه بدو باز کن دیگه یونگ یونگی در حالی که داشت زیر لب به ما فحش می داد رفت درو باز کنه یونگی: هوسوک یا مسیح دویدم بیرون که کوک هم همزمان با من از دسشویی خارج شد . هوسوک بیهوش رو دستای یونگی بود رفتم کمکش کردم که بذارتش رو کاناپه یونگی : شت چش شده در حالی که درد بال هام شروع شده بود نمیدونم کوک: من می رم براش اب بیارم یونگی می زد به صورت هوسوک من هم نگران کنارش نشسته بودم یونگی: هی هوسوک پاشو درد بال هام بیشتر شد دستامو مشت کردم و چشمامو از درد روی هم فشار دادم. کوکی اومد و نشست کنار هوسوک کوک: حالا چطوری بهش آب بدم یونگی زد پس کله اش: عقل کل اب رو می پاشن رو صورتش بعد هم دستشو تو لیوان اب کرد و پاشید رو صورت هوسوک . هوسوک پلکی زد و به ارومی چشماشو باز کرد هممون نگران رفتیم بالا سرش کوکی: هیونگ حالت خوبه هوسوکا چه اتفاقی افتاده هوسوک خواست بشینه کمکش کردم و بعد از این که نشست شروع کرد به صحبت کردن. میدونستم چی شده و شنیدینش واقعا برام زجر اور بود هوسوک: من رفتم خونه صداش کمی خش دار بود داشتم می رقصیدم که پدرم اومد جانگکوک هینی کرد. یونگی: ساکت شو ببینیم چی میگه هوسوک: زد تو گوشم و بعد خواست یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید . درد امونمو بریده بود ناخونام تو دستم فرو رفته بود هوسوک: منو بکشه
بلند شدم نفس نفس می زدم یونگی: واقعا ؟؟؟ مطمئنی اون پدرته کوکی: مگه پدرت عاشقت نبود مگه باعث افتخارش نبودی هوسوک: نمیدونم فکر میکنم با رفتن مادرم اینطوری شده . همش تقصیر من بود برگشتم سمتش رفتم کنارش و سرشو به اغوش کشیدم شونه هاش شروع کردن به لرزیدن نه هیونگ تقصیر تو نبود کوکی نگران به هوسوک چشم دوخته بود یونگی هم نگران داشت اروم به پشت هوسوک ضربه میزد. تو ذهنم مدام ازشون معذرت خواهی می کردم. این اولشه بالاخره بعد از یک ساعت اشک ریختن هوسوک رو کاناپه خوابش برده بود و درد من هم تموم شده بود کوک: حالا چی میشه هوسوک فعلا میاد خونه من زندگی کنه تا بعدش ببینیم چی پیش میاد کوکی: ولی خونه تو برای چهار تا پسر کوچیک نی؟ چاره ای نداریم یونگی که تا اون لحظه ساکت بود شروع کرد به صحبت کردن یونگ:جیمین راست میگه درسته که خونه اش کوچیکه ولی مجبوریم هوسوک الان تو شرایط بدیه ما باید کنارش بمونیم اهوم کوکی: دلم برای هوسوک میسوزه یونگی: منم چشمامو بستم واقعا پشیمون بودم این پسر ها حقشون نیست . به سمت اتاق رفتم و درو بستم و به بوم نقاشی خیره شدم نه من نمیتونم این کار رو بکنم نشستن رو زمین و سرمو گذاشتم رو زانو هام ... جانگکوک:
تو جنگل مشغول جمع کردن هیزم بودم و زیر لب هم برای خودم اواز میخوندم که چیزی رو زمین توجه ام رو جلب کرد . یه مایع قرمز رنگ شبیه خون رو چمن ها ریخته بود رد رو دنبال کردن که به یک پسر مو قرمز رسیدم. بدنش پر از زخم بود هیزم ها از دستم افتاد به سمت پسر رفتم بیهوش بود گذاشتمش رو کولم و به سمت کلبه ام دویدم. نفس نفس زنان از خواب بیدار شدم لعنتی باز هم همون خواب همیشگی . رفتم جلوی اینه که چشمم به عکس جی هوپ افتاد. قطره اشکی از گوشه چشمم چکید من چطور تونستم همچین کاری باهاش بکنم.لعنت. زنگ در زده شد تعجب کردم اخه معمولا کسی نمیاد. رفتم و درو باز کردم. که با یک پسر روبه رو شدم. پسر سرشو بالا اورد و لبخندی بهم زد پسر: ببخشید مزاحم شدم من اینجا گم شدم میتونین کمکم کنین؟ بله البته رفتم کنار و به داخل هدایتش کردم بفرمایید تو پسر اومد تو پسر:خونه قشنگی داری ممنون بشینین رو مبل پسر نشست رو مبل چیزی میخورین براتون بیارم؟ پسر : نه مرسی ام ببخشید من خودمو معرفی نکردم من جیمین هستم دستشو که به سمتم گرفته بود گرفتم من هم جانگکوک هستم لبخندش ارامش عجیبی بهم می داد یه حسی که انگار می گفت بهم اعتماد کن. بلند شد و به سمت عکس های جی هوپ رفت. جیمین: دوست جذابی داری لبخند غمگینی زدم اره جیمین: اسمش چیه هوسوک جیمین: اممم ولی تو بهش میگی جی هوپ نه؟ ...
پسر رو با هر زحمتی که بود گذاشتم رو مبل. رد های خون رو بدنش رو پاک کردم و زخم هاشو هم پانسمان کردم و یکی از لباس های خودو تنش کردم. حالا حالا ها بهوش نمیاد بلند شدم تا به کار هام برسم. بعد از کلی کار با خستگی رو مبل نشستم هفت ساعت گذشته بود و پسر هنوز بهوش نیومده بود. به صورتش خیره شده بودم که یکدفعه سرشو تکون داد رفتم بالا سرش شروع کرد به ناله کردن پسر: دست از س..سرم ب.ر.دارین هی پسر پاشو بدنش حسابی عرق کرده بود و لباسی که تنش کرده بودم خیس بود. داشت تقلا می کرد تکونش دادم پاشو داری کابوس میبینی چشماشو تا ته باز کرد و نفس نفس زنان نشست رو تخت چشمش به من خورد کمی ترسید اروم باش من کاریت ندارم پسر: تو کی هستی من اسمم جانگکوکه چه بلایی سرت اومده با به یاد اوردن چیزی دستاشو مشت کرد و با عصبانیت گفت یه سری موجود عوضی بهم حمله کردن همونجوری بهش خیره شده بودم نگاهی بهم کرد و لبخند دندون نمایی زد پسر: فک نمی کردم در این حد جذاب باشم خجالت زده سرمو انداختم پایین اه ببخشید حواسم نبود پسر: عیب نداره اسم من هوسوک عه منم اسمم جانگکوک عه هوسوک: میگم جانگکوک من خیلی گشنمه با سرعت بلند شدم الان برات یه چیزی میارم هوسوک: مرسی از غذایی که درست کرده بودم و براش نگه داشته بودم کمی کشیدم تو یک ظرف و براش بردم. مشغول خوردن شد منم همینجوری بهش نگاه می کردم هوسوک: کوکی؟ من با اضطراب دست از نگاه کردنش برداشتم ب.بله هوسوک: اوم یه چیزی میگم ناراحت نشی چی هوسوک: برای چی انقدر منو نگا میکنی؟ با شرمندگی سرمو انداختم پایین امممم
هوسوک خنده ای کرد :داری چشم چرونی میکنی بلا؟؟؟ لبخند کوچیکی زدم: نه راستش خیلی وقته کسیو ندادم هوسوک:خوب... چند سالته؟ من بیست و دو سالمه هوسوک: منم بیست و پنج سالمه پس باید بهت بگم هیونگ هوسوک: ارع فک کنم ”خونه قشنگی داری اوم مرسی هوسوک: میدونی حس میکنم خونه تو قلب این جنگله خودتم فرشته نجاتی لبخند خجولی زدم نه بابا هوسوک: تو چرا انقدر خجالتی ای خنده ای کرد هوسوک: با من راحت باش لبخندی دیگه ای زدم باشه سعی میکنم هوسوک لبخندی زد هوسوک: ممنون خیلی لطف کردی نه بابا این چه حرفیه ... هوسوک درو باز کرد و دوید بیرون دادی از سر خوشحالی زد و شروع کرد به پریدن و دیوانه بازی خنده بلندی کردم. اومد دستشو انداخت دو گردنم و لپمو کشید. به سمت بوته رزی که کنار کلبه ام بود رفت و نشست کنارش هوسوک: کوک از من یه عکس بگیر اوک با دوربین تو دستم ازش یه عکس گرفتم . خورشید داشت طلوع می کرد و واقعا عکس قشنگی شده بود ای جان چی گرفتم کوک بیا اینجا رفتم کنارش به قنچه ای که داشت شکوفا می شد اشاره کرد هوسوک: خعلی قشنگه نه ارع هوسوک: کوک میدونستی من موقع طلوع خورشید به دنیا اومدم؟ بخاطر همین همه بهم میگن جی هوپ جدا؟ ولی خورشید چه ربطی به اسم مستعارت داره زد پس کله ام اخخ هیونگ چیکار میکنی هوسوک: اینو زدم تا درس عبرتی شه هیونگتو دیگه ضایع نکنی بعدم خنده ای کرد و بغلم کرد منم بغلش کردم. بعد از مدت ها یکی رو پیدا کردم . یه دوست یه برادر و واقعا خوشحال بودم من تمام عمرم تنها بودم و الان هوسوک برای من امید بود به قول خودش جی هوپ امید من... جیمین: خوب شماها که خیلی باهم دیگه صمیمی بودین چه اتفاقی افتاد؟ لبخند تلخی زدم و چشمامو بستم همه چیز تا اون لحظه خوب بود ...
به لی و ال و پنگ نگاهی کردن لی: اه جانگکوک بس کن تو به اون بچه نیازی نداری ال: اون لیاقتتو نداره پنگ: بکشش چی میگین شماها ما به هم نیاز داریم من بعد از مدت ها یه دوست برای خودم پیدا کردم اون مثل برادرمه لی و پنگ و ال نگاهی بهم کردن و سری از روی تاسف تکون دادن لی: نه تو به اون نیاز داری نه اون به تو تو تمام مدت تنها بودی تو تنهایی تو یه گرگ تنهایی صدایی در گوشم زمزمه کرد: بکشش بلند شدم و به سمت خونه به راه افتادم {فلش بک } جیمین چاغویی که زیر پاش بود رو لگد کرد و به سمت من اومد عقب عقب می رفتم که پرتم کرد رو زمین و با پاش گلومو فشار داد سرفه پر خونی کردم شیطان: هه می بیبینم داری شکست میخوری من.هی.هیچوقت ا.از توی ل.لعنتی شکست.ن.نمی خوردم با اخم بهش خیره شده بودم پاشو از رو گلوم برداشت نفس عمیقی کشیدم شنلشو برداشت روبه روی من زانو زد از اینکه توی عوضی شبیه من هستی احساس تاسف می کنم شیطان: هه کی به کی میگه تو در گوشم زمزمه کرد شیطان: تو از من ضعیف تری. خنده بلندی کرد شیطان:تنها راه کشتن من نابود کردنمه بلند شد شیطان : که تو جرئتشو نداری عقب عقب رفت و همونطور که داشت ازم دور می شد شنلشو سرش کرد و گفت شیطان: موفق باشی بازنده {پایان فلش بک}
لاوام.مرسی که تا اینجا همراهم بودین نظر فراموش نشه. بقیشو هم میزارم اگه نظرا بالا بود ماچ به کلتونbts.army forever