داستان زندگی پنج تا پسر که تو زندگیشون سختی های زیادی کشیدن.ادمای زیادی رو از دست دادن. ولی بازم موندن و جنگیدن و همو رها نکردن. این تست اولمه و امیدوارم خوشتون بیاد.
ماشین رو کنار علفزاری پارک کردن و با هیجان به سمت علفزار دویدن صدای خنده اشون گوش فلک رو کر کرده بود.با شوق و خل بازی بالاخره بعد از مدتی از شدت خستگی روی زمین ولو شدن . چهار پسر چهار زندگی چهار گناه... یکی از پسر ها سرشو رو به اسمون بلند کرد و لبخندی به صدای خنده ای که از تو اسمون میومد زد . هیچکس به جز اون پسر نمیتونست صدای خنده رو بشنوه . خنده ای که صد برابرقشنگ تر از هر خنده ی دیگه ای بود این خنده فرق داشت این خنده خدا بود...
با لذت به موسیقی راک در حال پخش گوش می دادم و باهاش همراهی می کردم . از درخت سیبی که کنارم بود سیبی کندم سرخی سیب مثل سرخی خون بود گاز محکمی ازش زدم که مزه شیرینش تو دهنم پیچید. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی از روی ارامش زدم. از درخت های سبز گذشتم نعمت های خدا و قدرت فوقلعادش رو با تمام وجود می شد حس کرد. بعد از اینکه سیبم تموم شد بال هامو از هم باز کردم و کش و قوصی به بدنم و بالهام دادم و اماده ی پرواز شدم . اول بال راست و بعد بال چپمو حرکت دادم و در یک چشم به هم زدن در حال پرواز بودم.نسیم ارومی به صورتم میخورد . بعد از چند دقیقه پایین اومدم و به دستور خدا به سمت جایگاهم رفتم تا موضوع نقاشی امروزمو پیدا کنم. نشستم رو صندلی و تلسکوپ طلایی ام که روش serendipity حک شده بود رو برداشتم و شروع کردم به گشتن .
من یک فرشته الهی ام که با توجه به ارزو مردم و فرمان خدا زندگی ایندشون رو براشون میکشم. بعد از کلی گشتن سه تا پسر توجه منو به خودشون جلب کردن . اولین پسر پسری 26 ساله به اسم مین یونگی پسری که عاشق گیتار زدن عه و گیتار زدن رو از نوجوونی شروع کرده . هرچند پدر و مادرش به شدت مخالف هستن ولی اون همچنان رویاشو دنبال میکنه. پسر دومی اسمش جانگ هوسوک عه 25 سالشه و عاشق رقصینده مادرش ازش حمایت میکنه و دوست داره مایه افتخار مادرش باشه. و اخرین پسر . پسری 22 ساله به اسم جئون جانگکوک . این پسر یتیم عه ولی صدای فوقلعاده ای داره و رفیقاش براش با ارزش ان. تلسکپمو بستم و اماده شدم برای کشیدن که صدای کریهه ای در گوشم شروع کرد به صحبت کردن :
چی این انسان های فانی باعث شدن شما و خداتون انقدر ازشون حمایت کنین اونایی که هیچکدوم از نعمت های خداشون رو شکر نمیکنن و فقط به فکر منافع خودشونن بهترین کار رو ابلیس بزرگ کرد اونا همشون ضعیفن با اخم به طرف یکی از نوچه های شیطان لعنت شده برگشتم: شماها همتون لعنت شده اید هم توو هم اون ابلیس روح انسان ها از شما والاتره . این هم بگم انسان هایی که من انتخواب کردم خیلی قوی هستن اونقدری که خدا خواست اون هارو انتخواب کنم. با گفتن کلمه خدا تونستم حس کنم شیطان درد میکشه ولی چیزی نگفت . به چهره ای که زیر شنل مخفی شده بود و قابل مشاهده نبود پوزخندی زدم و برگشتم سرجام که با حرفی که زد به فکر فرو رفتم
نظرت با یک معامله چیه تو برای این سه تا پسر زندگی پر از گناه و زجر بکش تا به من ثابت بشه اون ها چقدر قوی هستن. اگر در برابر زندگی سختی که تو براشون در نظر گرفتی سر بلند بیرون بیان من تسلیم شما میشم اگر نه اون ها با من به جهنم میان . از حرفش خوشم اومد بلند شدم و روبه روش ایستادم و دستمو دراز کردم
قبوله پشیمون نمیشی دستش رو تو دست من گذاشت و بعد غیب شد . نشستم پشت بوم نقاشی فارق از اتفاق هایی که قراره بیوفته ...
با چشم های اشکی نشستم تو جایگاه متحم . همه فرشته ها با نفرت بهم چشم دوخته بودن. صدای پچ پچ کل فضای دادگاه رو پر کرده بود . نگاهی به جین کردن که با چشم های اشکی و ناباور بهم زل زده بود . تحمل نگاه های هیونگم رو نداشتم با صدای قاضی رومو سمتش برگردوندم. امروز همه اینجا جمع شدیم تا حکم این فرشته رو صادر کنیم . جیمین تو بزرگترین و قابل اعتماد ترین فرشته خدا بودی.تو میدونستی معامله با شیطان چه کوچیک و چه بزرگ گناهه و مجازات داره . در درجه اول تو به زمین تبعید میشی تا شاهد زجر کشیدن اونها باشی نه این برای یه فرشته خیلی بد بود در درجه دوم نصف زجر هایی که اون پسر ها قراره بکشن رو تو میکشی و در درجه سوم بالهات ازت گرفته میشن تحمل این یکی رو نداشتم دادم زدم چی میگین قاضی ضربه ای به میز زد ساکت شو این ها تازه خیلی کمه خدا واقعا بخشنده است وگرنه مجازات تو مرگ بوده. خیل خوب خطم جلسه
مسخ شده بودم و توان انجام هیچ کاری رو نداشتم . دوتا فرشته اومدن دست هامو گرفتن و منو به سمت زندان بردن . نمیتونستم حتی گریه کنم منو داخل زندان انداختن و رفتن. روز موعود فرا رسید .دوتا فرشته دیگه اومدن دستامو گرفتن و منو بردن لبه پرتگاه و بعدش هم خودشون پرواز کردن نشسته بودم رو زمین که صدایی تو گوشم پیچید: جین: چیکار کردی جیمین متاسفم هیونگ من واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم جین: این اخرین مکالمه ماست اشک هام جاری شدن میدونم من واقعا متاسفم سکوت حضور نیروی نحسی رو پشت سرم حس کردم با عصبانیت برگشتم و با شیطان روبه رو شدم خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود.
لعنت به تو همش تقصیر تو بود شیطان: اوهو تند نرو فرشته کوچولو من وضیفه امو انجام دادم اینجا چه غلطی میکنی شیطان: خوب میدونی طیق قانون فرشته ای که گناه کرده باید به دست شیطانی که اونو وسوسه کرده مجازات شه نه یعنی...
با قدرت طی العرضش اومد سمتم .صورتش یک وجبی صورتم بود شیطان: من قراره باهاتون بمونم و یکدفعه منو هول داد پایین درد بدی تو بال هام ایجاد شد داد میزدم.شیطان بشکنی زد و بالهام شروع کردن به سوختن. بالاخره تونستم چهره اش رو ببینم.اون من بود داد بلندی زدم اره لعنتی من گناهکارم ...
چشم هاشو باز کرد از روی کاناپه بلند شد تا به سمت دوستاش بره که چشمم به تابلویی که جیمین کشیده بود و اسمشو راز گذاشته بود خورد به تابلو چشمکی زد و رفت پیش هیونگاش. یونگی که پشت به دوستاش نشسته بود بی توجه به اونا داشت گیتارش می نواخت.همه با لذت به گیتار زدن پسر گوش میدادن. جیمین با لبخند به دوستاش نگاهی انداخت. اونا از هیچ چی خبر نداشتن.ولی موضوع دیگه ای باعث میشد ناراحت باشه. گوشی کوک زنگ خورد و با خوشحالی رفت تا به تلفن جواب بده . همه میدونستن کی پشت تلفنه و این باعث میشد برای جیمین ناراحت باشن ولی از طرفی برای کوک خوشحال بودن که بالاخره کسیو پیدا کرده بود . تلفن پسر که تموم شد اومد و نشست پیش هیونگاش. جیمین میخواست امروز برای همه روز خاصی باشه . پس سویچ ماشینو برداشت و به سمت ماشین به راه افتاد
... هوسوک: داشتم تو حیاط بیمارستان قدم میزدم که گوشی ام زنگ خورد و چشمم به اسم نامجون افتاد. الو هیونگ سلام نامجوناحالت چطوره مزاحمت که نشدن نه الان وقتم ازاده امروز کارت کی تموم میشه بریم همون رستوران همیشگی ام راستش یه بیمار جدید اوردن باید برم چکش کنم فکر کنم یک ساعت دیگه کارم تموم میشه باشه پس بیام دنبالت؟ نه من خودم میام دنبالت باشه پس فلا بای ا راستی بله؟ یکدفعه قطع کرد خنده ای کردم اسکل
به سمت اتاق بیمار جدید به راه افتادم چند تا پرستار اومدن و مشخصاتشو گفتن اسمش پارک جیمین عه 24 سالش به نظر میاد کتکش زده باشن یکی از دنده های سمت چپش و دست راستش شکسته باشه خیلی ممنونم به سمت اتاق پارک به راه افتادن در زدم و بعد وارد شدم سلام جیمین پسر برگشت سمتم و لبخندی زد با لبخند همیشگی ام ادامه دادم من دکترت هستم اسمم هوسوک
تعجب کردم تو اسم منو از کجا میدونی همونطور که بهم نگاه میکرد لبخند محزونی زد و جوابمو نداد کتکت زدن؟ خیلی جذابی خجالت زده سرمو انداختم پایین ممنون امم بدون حرف دیگه ای رفتم و وضعیت سرمش وچیز های دیگرو چک کردم بعد از اینکه کارم تموم شد با لبخند دستمو به سمتش دراز کردم از اشناییت خوشوقتم دستمو گرفت من هم همینطور یکدفعه در اتاق باز شد و دوتا پسر اومدن تو و بی توجه به من به سمت جیمین رفتن....
ممنون که داستانو خوندین اگر خوشتون اومد ادامه اش هم میزارم.راستی نمیدونم گفتم یا نه ولی این تست اولمه