
سلام سلام حرف خاصی ندارم برین بخونین👇🏻👇🏻👇🏻
مرینت : *وقتی در آسانسور رو باز کردیم یهووووو همه بچه ها به سمتمون هجوم آوردن من از ترس و شک یهو پریدم پشت آدرین. وقتی دیدم بچه ها هستن خیالم راحت شد*. آدرین : بچه ها چتونه چرا اینجوری میاین سکته کردیم. آلیا : کجا بدون اینکه خبر بدین رفته بودین. بقیه : آلیا راست میگه مردیم از نگرانی. آدرین : رفته بودیم بیمارستان. مرینت از پشتم بیا بیرون. مرینت : *اومدم بیرون. وقتی بچه ها اما رو تو بقلم دیدن. هجوم آوردن سمت اما*. بچه ها دارین اما رو میترسونین. آروم. آدرین : بچه ها بزارین بریم لباسامو رو عوض کنیم و بیایم. مرینت : *لباسم رو عوض کردم و لباس اما رو هم پوشوندم. پیشونیش بوسیدم *خوشگل من. اما : ااههاهاهاااهوو. مرینت : 🙂عزیزممممم. آدرین : مرینت میخوای بریم بیرون یا میخوای بازم بمونی؟
مرینت : اگه میشه چند دقیقه ی دیگه بمونیم. دلم میخواد برای چند دقیقه من و تو و اما تنها باشیم. (چند دقیقه بعد) مرینت : *اما رو بقل کردم*خب دیگه میتونیم بریم. آدرین : باشه بریم. مرینت : *وقتی رفتیم بیرون آلیا و زویی اومدن و سه تایی نشستیم رو مبل. اونا داشتن با اما بازی میکردن منم داشتم اما رو میدیدم که با دستش یکی از انگشتام گرفت منم با اون یکی دستم صورتش رو نوازش کردم*بچه ها من میرم اما رو بخوابونم تا بتونیم بزاریم تو کالسکه و بریم دانشگاه (اجازه گرفتن یکم دیر تر برن)
مرینت : اما رو خوابوندم و خودم هم آماده شدم. آدرین هم آماده شده بود. (میریم وقتی که از دانشگاه برگشتن) آلیا : بچه ها میاین بریم بیرون. خیلی وقتا نرفتیم. مرینت : من امروز خیلی خستم. بدون من برین. آدرین : منم میمونم پیش مرینت و اما. زویی و لوکا و نینو و آلیا : باشه پس ما میریم. فعلا. مرینت : *خیلی خسته بودم اما رو بقل کردم کردم رفتم تو اتاق. آدرین هم اومد. به اما شیر دادم و خوابوندمش. وقتی خوابید من و آدرین هم رفتیم خوابیدیم. ( 3 ساعت بعد) مرینت : *با صدای گریه ی اما پاشدم. رفتم بقلش کردم و نشستم رو تخت و تکیه دادم به تاج تخت*چرا گریه میکنی قشنگم.
مرینت : *آدرین خوب بود. اما رو بقل کردم و رفتم تو حیاط رو تاب نشتم آروم خودمو تاب دادم. اما خیلی خوشش اومده بود*پس خوشت اومده آره. اما : اهاهاههااهااهااهوهوهاوو. مرینت : از دست تو. آدرین : *بیدار شدم دیدم مرینت و اما نیستن. رفتم تو سالن دنبالشون بگردم ولی نبودن. رفتم تو حیاط دیدم مرینت اما رو بقل کرد و رو تاب نشسته و داره خودشو تاب میده. آروم و بی سر و صدا رفتم پشت سرش* سلام بانوی من و اما کوچولو. مرینت : آدرین ترسیدم. بیا بشین.
مرینت : آدرین هیچوقت فکر نمی کردم بتونم بهت برسم. چون هر بار میخواستم بهت بگم عاشقتم لکنت میگرفتم. ولی الان میبینم که هم به هم دیگه رسیدیم و هم مامان بابا شدیم. آدرین : من میدونستم بلاخره هر چقدر هم دیر بشه بهت میرسم ولی فکر نمی کردم به این زودی مامان بابا بشیم.
از زبون آلیا : بچه ها ساعت دیگه ۶ برگردیم خونه. (وقتی برمیگردن مرینت و إدرین و اما رو تو حیاط میبینن و با اون ها میرم بالا) آلیا : بچه ها شما چی میخورین من و زویی درست کنیم؟ مرینت : منم کمکتون میکنم. آلیا : نه اصلا نمیشه. تو این چندوقت باید استراحت کنی. زویی : به نظر من ماکارونی درست کنیم. آلیا : باشه بیا بریم درست کنیم.
ببخشید کم بود وسط کلاس دارم اینو مینویسم. برین نتیجه چالش داریم.
در اصل کارتون دارم. ناظر عزیز لطفا منتشرش کن 🍒
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آجی اوین معرکه است
عرررررررررر کومائویووووو
اهان دیدم هردو توی یک تست است
عالی بود اجی پارت ۱۵ کو؟ 🙂
عالیییییییییییییییییییی 😍😍😘😘
مقسیییی🍒
عالی بود
مرسی🍒
عالی اجی من منتشرش کردم:)
مرسی آجی 🍒🍒🌹🌹❤️❤️
دمت گرممممممم عالی بود
مرسی🍒