هیییی حرفی ندارم یکم کمه ببخشید
دیگه نمی تونستم مقاومت کنم . دستام شل شد چشمام بسته شد . ولی یهو یه چیز یخ روی لبم احساس کردم چشمام رو باز کردم و دیدم وسط صورت من و آیدو یه سینی گرده . کوران گفت : ای ببخشید مزاحم شدم؟ گفتم: کوران کمکم کن ... کوران سینی رو کوبوند تو صورت آیدو و کمر من رو گرفت و کشید و من رو چسبوند به خودش . نفس راحتی کشیدم و کوران رو بغل کردم . کوران به آیدو گفت : با که مثل... سگ دنبال مایی . آیدو دماغش رو مالید و گفت : شت مثل سگ ها !؟ کوران گفت : اوهوم مثل سگ اصلا تو جای ما رو از کجا می دونستی ؟ آیدو گفت : تو که باهوش بودی . کوران گفت : والا از کار های تو انیشتین هم سر در نمیاره حالا چی می خوای ؟ آیدو گفت : هه یعنی نفهمیدی من می خوام یوکی رو ... کوران من رو بیشتر فشار داد و گفت: تو با یوکی هیچ غلطی نمی کنی . آیدو گفت : راستی یوکی پیام های زیبامون رو به کوران نشون دادی ؟ گفتم : چی داری میگی کدوم پیام ها ؟ آیدو گوشیش رو در اورد و پیام ها رو نشون داد . کوران هر لحظه چشاش گرد تر می شد . دستش رو اورد پایین و من رو ول کرد . گفتم : دیدی من چیزی ... کوران گفت : دیدم . آیدو یه لبخند شیطانی زد و گفت : خب نظرت چیه ؟ کوران نزدیک آیدو شد و گفت : خب هدفت از این کار چیه ؟ بس نیست اذیت کردن من و یوکی ؟ آیدو گفت: نه بس نیست می خوای چیکار کنی ؟ کوران سرش رو انداخت پایین . امکان نداره جلوی آیدو کم آورده باشه . یهو با دست محکم زد تو صورت آیدو . آیدو پخش زمین شد ( اینم برای کسانی که از آیدو بدشون میاد )
کوران گفت : باشه بچرخ تا بچرخیم . آیدو صورتش رو پاک کرد و آستین لباس کوران رو گرفت و در گوشش یه چیزی گفت نمی دونم چی گفت ولی هر چی که بود چیزی جالبی نبود چون کوران عصبانی شد و دستش رو کشید و یقه آیدو رو گرفت گفت : بهتره لال شی . کوران از کنارم رد شد . به آیدو نگاه کردم صورتش یکم زخمی شده بود . کوران یقه لباس رو از عقب گرفت و گفت : به تو هم باید بگم که بیای ؟ گفتم : نه ... الان .... الان میام . اومدم برم تو آیدو از پشت بغلم کرد و گفت : بالاخره یه روز مال خودم میشی . گفتم : چی چی داری بلغور می کنی این خوابا چیه میبینی ؟ آیدو گفت : وقتی که کوران رو کامل از راه به در کردم دیگه حق انتخاب نداری . گفتم : اگه جرعت داری به کوران صدمه بزنی . آیدو گفت : جرعتش رو دارم چی فکر کردی ؟ با ارنج زدم تو پهلو آیدو و خودم رو ازش جدا کردم و گفت : تو غلط میکنی بهش صدمه بزنی من ... آیدو گفت : تو چی تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی عشقم ... گفتم : ساکت شو . خیلی عصبانی بودم احساس می کردم یه چیزی از درونم در حال فورانه . آیدو گفت : گونه هات سرخ شده چی شد ساکت ... گفتم : ببند دستم رو سمت آیدو گرفتم و ... احساس کردم از یه جایی پرت شدم به خودم اومدم و دیدم کوران جلوی دستم رو گرفته و بین دست من و کوران جرغه میزنه
بغضم گرفت و سریع رفتم بغلش کردم کوران گفت : خوبی ؟ گفتم : خوبم ولی از کنار کوران به آیدو نگاه کردم همچنان همون خنده مسخره اش سر جاش بود . کوران رو زدم کنار و گفتم : چرا جلوم ... کوران اومد پشتم و دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت : اگه نمی گرفتم هویت اصلی ات لو میرفت . گفتم : ولی خیلی رو مخم بود . کوران لبخند زد و گفت : براش دارم ولی الان جاش نیست بیا بریم .گفتم : باشه . کوران از پله ها رفت بالا ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم یقه لباس آیدو رو گرفتم و گفتم : دیگه دور و بر ما نمیای . آیدو گفت : باشه هر چی تو بگی . گفتم : برو بمیر . بعد بغضم ترکید یقه آیدو رو ول کردم و دو زانو رو به روی آیدو نشستم و گریم شروع شد . کوران از پشت سر بلندم کرد و گفت : یوکی گریه نکن . الان برای چی داری گریه میکنی ؟
اشکم رو پاک کردم و گفتم : نه هیچی بریم . داخل عمارت شدیم سریع دست کوران رو گرفتم و کشیدم بردمش تو اتاق . کوران گفت : مشکلت چیه ؟ دست کوران رو کشیدم و پرتش کردم رو ت*خ*ت و رفتم روش . کوران کاملا تعجب کرده بود گفت : یوکی حالت ... گفتم : ساکت شو اگه اگه یه وقتی نتونم قدرتم رو مهار کنم اگه ... اگه یه وقتی به ت اسیب بزنم .... اگه .... کوران دستش رو گذاشت رو موهام رو گفت : مشکلی نیست تو خودت تا وقتی نخوای هیچی نمیشه . یه قطره اشکم ریخت روی صورت کوران گفتم : ن... نه نمی تونم فکرشم دیوونه ام میکنه اگه به دوین و بچه ها ... وای اگه دوین بفهمه نه ... نه ...نه .... کوران موهای جلوی صورتم رو زد کنار و گفت : یوکی آروم باش چرا اینقدر نگرانی ؟ اصلا نگران نبود . چهره اش بهم آرامش میداد سرم رو گذاشتم رو سینه اش و گفتم : کمکم کن مهار کردم قدرتم رو یاد بگیرم لطف... یه لحظه گوش کردم ولی دیگه صدای قلب کوران رو نمیشنیدم . سرم رو برداشتم و نگاهش کردم . گفت : چی شد ؟ گفتم : چرا صدای قلبت نمیاد ؟ یه لحظه رنگش پرید من من کنان گفت : ن... نه حتم... حتما تو اشتباه میکنی ... بعد بازوم رو گرفت من رو انداخت روبه روی خودش و چشماش رو بست
( شب قبل تولد ) بعد شام تو سالن پذیرایی داشتم کمک خدمت کار ها می کردم کلارا اومد تا من رو دید که دارم کمک می کنم گفت : وای یوکی چان تو دیگه چرا ؟ گفتم : نه حوصلم سر رفته بود گفتم بیام کمک کنم . کلارا گفت : پس کوران ... اییی شاهزاده کجاست ؟ گفتم : خب نمی دونم از بعد شام ندیدمش حتما تو ... کلارا اومد بازو هام رو گرفت و با داد گفت : هاااااا نمی دونی وای اون قراره شوهرت شه اون وقت تو ازش خبر ... اصلا نمی دونی کجا رفته وای دختر تو دیگه کی هستی . یوکی چان .... گفتم : خب حالا چیزی نشده که . ریسمان ها رو دادم به پیشخمدت و رفتم تو راهرو . یه حس عجیبی داشتم یکم دلشوره انگار قرار بود اتفاقی بی افته. یهو یکی از پشت سر جلوی چشمام رو گرفت . با خنده گفتم : کوران بس کن باید درباره مراسممون حرف ... گفت : وای ولی من کوران نیستم . سریع با ارنج زدم تو شکمش و خودم رو جدا کردم . تا حالا ندیده بودمش موهاش بلوند و چشماش قرمز . گفتم : تو .... تو کی هستی ؟ گفت : تو کی هستی تا حالا ندیده بودمت . لپ هام قرمز شد و گفتم : من دوست ... حرف رو ادامه ندادم و دیدم سمت اتاق . تا اومدم در اتاق رو باز کنم اومد از پشت من رو سفت گرفت و کوبوند تو در . گفت : پرسیدم کی هستی ؟ گفتم : ولم کن تو چکار داری که کی هستم من ... یهو در اتاق باز شد و من و اون پسره افتادیم زمین .
با دست زدم تو صورت پسره رو خودم رو از زیرش اوردم بیرون . پسره به کوران گفت : تو دیگه کی هستی ؟ گفتم : تو کی هستی پسره پرو . کوران گفت : فوضولی؟ پسره گفت : معلومه ... ها نه من فوضول نیستم خب شما تو عمارت پدربزرگ من چیکار میکنید ؟ کوران گفت : آها پس تو یکی از فامیل های کلو و کلارا ... یهو پسره قاطی کرد و گفت : خفه بانو کلو و کلارا . کوران چشاش گرد شد و گفت : ها بانو ؟ ... پسره اومد کوران رو چسبوند به دیوار و گفت : ارع بانو ... یقه لباس پسر رو گرفتم و گفتم : دستت رو بکش ...
کلو و کلارا سریع دوییدن تو اتاق وقتی ما دیدن خجالت کشیدن . کلو گفت : دنیل دستت رو بکش . پس اسمش دنیله حدس کوران درست بود . حتما یکی از فامیل های کلو و کلارا هست . کلارا سریع اومد و دنیل رو کوران جدا کرد و گفت : ام .... شاهزاده من واقعا معذرت می خوام . ببخشید اون ... کلو گفت : اون پسر عموی ما هست و خبر نداشت من معذرت خواهی می کنم . گفتم : نه اشتباه از طرف ما هم بود بهش نگفتیم شما هم مارا ببخشید . دنیل گفت : شاهزاده کی باشن ؟ کلارا گفت : همین کسی که یقه اش رو گرفتی شاهزاده کوران شاهزاده آخر پادشاهی ژاپنه . دنیل چشاش گرد شد و گفت : وای چه باحال . کلو و دنیل از اتاق رفتن بیرون و بازم کلارا عذر خواهی کرد . ولی کوران هیچی نگفت و رفت روی تخت دراز کشید . در اتاق رو بستم و رفتم کنارش و گفتم : چیزی شده ؟ کوران گفت : نه فقط خستم .رفتم کنارش خوابیدم و پتو رو کشیدم رومون .
یهو از خواب پریدم . چه خواب بدی بود . گوشیم رو نگاه کردم ساعت ۵ ظهر بود . وای همه تنظیماتم به هم ریخته . یه ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت ۳ صبح بود . از جام بلند شدم و یکم تکون خوردم بدنم درد میکرد . از اتاق بدون اینکه کوران متوجه بشه خارج شدم . کنار دیوار آروم راه رفتم .
آروم آروم رفتم سمت سالن که برم یکم اب بخورم واقعا خواب بدی بود و ترسیده بودم . که یهو یکی رو تا دستام رو گرفت و من رو خوابوند زمین و جلوی دهنم رو گرفت ...
خوب نبود ببخشید امتحانات ترمم شروع شده یکم وقت کم میارم شما ببخشید