
سال 2035سئول: صدای خودشو لوس تر میکنه و میگه _اوپاااااا لطفااااا🥺 یونگی کیفشوبرمیداره و همزمان برای دخترابرویی بالا میندازه! یونگی_ببینم اگه واقعا دلت میخوادکه تا کله ظهر بخوابی میتونی ده دیقه دیرتر از من برسی بیمارستان! با این حرف یونگی از تخت پرت شد پایین! یونگی خنده کوتاه ومخفی کردو از خونه خارج شد! سوار ماشینش میشه و اول میره به کافه تنها رفیقش! کافه باز بود و بوی قهوه تلخ اول صبحی مستش کرده بود! وارد شد و اول از همه جیمینی رو دید که مشغول تمیز کردن میزا بود! با دیدنش لبخند شیرینی زد و پشت سرش ایستاد! جیمین با احساس اینکه کسی پشتشه سریع برگشت و با دیدن یونگی اول ترسید و بعد ترسش جاشو به حرص و کلافگی داد! یونگی لبخند شیطونی زد! جیمینم جعبه دستمال کاغذی روی میزو برداشت و محکم پرت کرد طرفش! جیمین_نمیتونی یه اعلام حضور کنی؟ دهنت کج میشه عزیزدلم؟ یونگی اینبار با خنده به لحن حرصی جیمین جواب داد_کج که نمیشه ولی قیافه ترسیده تو از دست میره! پشت یه میز نشست!جیمین سری از روی تاسف براش تکون داد و رفت براش قهوه بیاره! تلفن یونگی تو جیبش لرزید! "کیم نامجون" یونگی_الو؟ نامجون _صبح بخیر دکتر مین... یونگی _صبح بخیر! چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ نامجون_خب... درباره مراسم معارفه است! یونگی_هنوز یه هفته تا روز معارفه مونده!نگران چی هستی؟ نامجون_خب مشکل همینجاست! دکتر کیم امروز اعلام کرد معارفه همین امروز صورت بگیره و زودتر همه چیز تموم شه! یونگی اخمی کرد_چی؟ امروز؟ اما اونکه میدونه من امروز سه تا عمل دارم چه انتظاری از من داره؟ نامجون _هیچ ایده ای ندارم! اون خیلی عجله داره که این همکار انتقالی رو زودتر بیاره تو تیم جراحی! جیمین با یه لیوان قهوه تلخ رو به روش نشست! یونگی_چه ساعتی مراسم برگذار میشه؟ نامجون_احتمالا حول و حوش 11_12 یونگی_خیله خب سعی میکنم کارامو سرو سامون بدم! بعدا باهم حرف میزنیم! نامجون _تو بیمارستان میبینمت! یونگی_اوهوم!
به صورت جوون اما پر از درد رفیقش انداخت! پشت این چهرهی آروم یه روح خسته خواب بود و جیمین اینو حس میکرد! یونگی بعد از اینکه قهوشو کنار رفیقش خورد از جاش پاشدو قصد رفتن کرد! جلوی در کافه ایستاد و برگشت طرف جیمینی که با نگاهش بدرقش میکرد! _ممنون! فردا میبینمت! جیمین لبخندی زد و سری تکون داد و یونگی از کافه خارج شد! اون مرد با اینکه همش 30سال سن داشت اما گاها جیمین رو یاد پدربزرگ همه چیز دونش مینداخت! اونو جیمین از دوران دانشجویی باهم رفیق بودن! یونگی همیشه بعد از کلاساش به رستوران بابای جیمین میرفت و جیمین هم همیشه تنها کسی بود که ازش سفارش میگرفت و باهم همسفره میشدن! رفاقت اونا عجب اما قشنگ شروع شده بود! با یاداوری اون روزا لبخند شیرینی زد و دوباره مشغول تمیز کردن کافش شد! کلافه به جلوش که کلی ماشین صف شده بودن چشم دوخته بود! به ساعتش نگاه دوباره ای انداخت ساعت ده و نیم بود و تقریبا دو ساعت بودکه تو این ترافیک وحشتناک گیر افتاده بود! همش به خودش لعنت میفرستاد که زودتر از خواب بیدار نشده بود که با یونگی بره بیمارستان و مسلما الان باید این تاخیر طولانی رو برای دکتر کیم رئیس بخش توضیح بده! گوشیشو از جیب شلوارش در آورد و مشغول گرفتن شماره لونا یکی از پرستارای بخش شد! لونا_هان لونا هستم بفرمایید! _سلام لونا! اوضاع چطوره؟ لونا_وای ریوجین کجایی؟
_مهم نیست من کجام بگو ببینم اوضاع اونجا چطوره؟ لونا_امروز مراسم معارفه جراح جدیده دکتر کیم تا الان نزدیک به صد بار اومده سراغتو از من گرفته! _وای خدای من! مراسم معارفه که واسه آخر هفته بود! لونا _اون دیگه دست من نیست! فقط عجله کن که حسابی همه ازت شاکین! تماس قطع شد! _داشتم باهات حرف میزدم بی فرهنگ! دوست داشت به مراسم معارفه برسه اما دقیقا یک ساعت بعد از مراسم معارفه و سر ساعت ناهار رسیده بود! آروم آروم و پاورچین پاورچین به طرف رختکن رفت تا لباساشو عوض کنه! حواسش به اطراف بود که کسی متوجهش نشه! وقتی از همه جا مطمئن شد در رختکن رو باز کردو پرید تو و در رو بست! نفس عمیقی کشید و چشماشو بست و به در تکیه داد! اگه دکتر کیم یا یونگی میدیدنش تضمین نمیکرد به آسونی بتونه از زیر دستشون فرار کنه! چشماشو باز کرد تا از جاش پاشه که با دیدن قیافه طلبکار و حق به جانب یونگی آه از نهادش بلند شد! یونگی_از کسی فرار میکردین دکتر مین؟ _اوپا بهت توضیح.... یونگی بدون اینکه به حرفای دختر گوش کنه با تحکم گفت_امشب بیمارستان میمونی اضافه کاری! بعدم از رختکن بیرون رفت! یه وقتایی به اینکه اون تنها کسیه که تو زندگیش داره شک میکرد!
با حرص پاشو زمین کوبید و مشغول عوض کردن لباساش شد! نهارشو توی اتاق رزیدنت ها با تهیونگ و چند تااز رزیدنت های تازه وارد خورد و مشغول مطالعه شد! تهیونگ بهش نگاه کرد که چطور محو کتاب جلوش بود! "خسته نمیشی هی این کتابای تکراری رو میخونی؟" ریوجین سرشو بالا آورد و گفت "هرچقدم بخونم بازم لذت بخشه!" شونه ای بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت! از دور برادربزرگش و دکتر مین رو دید که کنار هم وایساده بودن و حرف میزدن بهشون نزدیک شد! سوکجین عینکشو از چشمش در آورد و چشماشو ماساژ داد و همونطوری گفت "تصمیم با رئیس بیمارستانه. اما یونگی شی میدونی که کسی مریضشو دست یه تازه کار نمیسپره!" دکتر مین سری تکون داد و گفت "واسه همین تصمیم دارم از این به بعد به جای من با دکتر جانگ سر عملا حاضر بشه." تهیونگ کنجکاو وسط حرفشون پرید "دارین درباره کی حرف میزنین؟ کیو میخواین... " با گرفتن و کشیدن گوشش توسط سوکجین حرفش قطع شد و شروع به آخ آخ گفتن کرد! سوکجین طلبکار به برادر کوچیکو بازیگوشش نگاه کرد! " چندبار باید بهت بگم وفتی دوتا پزشک و جراح دارن باهم صحبت میکنن یه بچه رزیدنت نباید بپره وسط حرفشون؟ اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟ وضعیت بیمار تخت 298 رو چک کردی؟ " یونگی با خونسردی نگاشون میکرد براش این هشدار ها و نصیحت های گاه و بیگاه برادرانه و همچنین رئیسانه سوکجین عادی شده بود! تهیونگ همونطور که با ابرو های تو هم رفته گوششو میمالوند گفت
"هیونگ! داشتم میرفتم وضعیت بیمار رو چک کنم حرفاتونو شنیدم. چیزی نشده که نمیخوای بگی بگو نمیگم چرا گوشمو میگیری آخه؟ " یونگی لبخند ریزی. به پررویی و بی پروایی تهیونگ زد و دست روی شونه سوکجین گذاشت "بیا بعدا دربارش بیشتر حرف بزنیم من نیم ساعت دیگه یه عمل دارم باید برم آماده شم. " سوکجین هم لبخندی زد و گفت " اوهوم موفق باشی!" یونگی ضربه ای به شونش زد و از کنارشون رد شد. نمیخواست ریوجین رو باخودش به اتاق عمل ببره تصمیم داشت کم کم روش به عنوان یه جراح حساب باز کنه! اون یک سال بود که فارغ التحصیل شده بود و فقط بخاطر اینکه از تنهایی عمل کردن میترسید همچنان رزیدنت بود، اما هرچقدر گوشه گیری کرده بود و خودشو پشت یونگی مخفی کرده بود کافی بود حالا باید روی پای خودش وایمیستاد. وارد اتاق رزیدنتا شد، سه نفر توی اتاق بودن اون دو رزیدنت تازه کار رو صدا کرد و بدون نگاه کردن به ریوجین که غرق کتاب خوندن بود از اتاق بیرون اومد! رو به دوتا رزیدنت کرد و اسامی کسایی که باید توی این عمل کمکش میکردن رو بهشون داد و گفت که برن چک کنن همه چیز آماده باشه! ریوجین بعد از یک ساعت خسته کتاب رو بست و از جاش بلند شد بعد از نگاه کوتاهی به خودش توی آینه از اتاق بیرون اومد و وارد بخش شد، امروز به طرز عجیبی بیکار بود پس به چند تا از پرستارا کمک کرد. اوضاع مثل همیشه خوب و آروم بود. لونا کنارش نشست.
"به چی فکر میکنی؟" نگاهشو از بیمارا گرفت و به لونا دوخت "خیلی خوابم میاد! به این فکر میکنم که تهیونگ واقعا چجوری میتونه با چشمای باز بخوابه؟ " لونا بهش خندید اما انگار تازه یاد چیزی افتاده باشه سریع تغییر موضع داد و گفت "چرا تو الان تو اتاق عمل نیستی؟" متعجب نگاهی به لونا انداخت "چرا همچین سوالی میپرسی؟ " لونا گفت"اخه دکتر مین الان یه عمل داشتن. " براش عجیب بود که یونگی خبرش نکرده اما بعد از یکم فکر کردن رو به لونا گفت "فکر کنم بخاطر تاخیرمه! تازه مجبورم شبم اضافه کاری بمونم. " لونا خندید واقعا سر از کار این دونفر در نمی اورد! گوشیش زنگ خورد عینک رو ازچشمش برداشت و نگاهی به اسکرین گوشی که حالا عکس کوکی روش خودنمایی میکرد انداخت و لبخند شیرینی زد، "ایگو! چطوری جونگکوکی؟" جونگکوک با صدایی پراز انرژی گفت " سلام هیونگ! اولین روز کاری چطوره؟" خندید و گفت "احساس دانشجویی که تازه فارغ التحصیل شده و کار پیدا کرده بهم دست داد" جونگکوک با خوشمزگی ذاتی که داشت گفت "خب تو باهاش دست نمیدادی! مگه زمین به اسمون میرسید؟ " هوسوک خنده بلندی کرد "رفتی خونه؟ " جونگکوک جواب داد "نه زنگ زدم که اگه کارت تموم شده بیام دنبالت باهم بریم یه نوشیدنی بزنیم بر بدن"
یکم فکر کرد، فکر بدی نبود بعد از یه روز پر از هیجان واشنایی با مکان و افراد غریبه یه ویسکی حالشو جا می آورد! پس گفت "اوووم فکر بدی نیست. میتونی یه ساعت دیگه اینجا باشی؟" جونگکوک خوشحال از پشت تلفن سری تکون داد و گفت " پس ساعت ده و نیم اونجام میبینمت هیونگ " و قبل ازاینکه فرصتی برای خداحافظی به هوسوک. بده تلفن رو قطع کرد! مشغول جمع و جور کردن و مرتب کردن میز کارش شد. امروز کار خاصی انجام نداده بود جز دوتا عمل که کنار دست دکتر مین بود تا بتونه تمام توانایی هاش رو به اون دکتر جدی و سخت گیرو ریزبین نشون بده و این خودش جای پنج شیش تا عمل سخت و نفس گیر اذیتش کرده بود. اون فقط 3سال سابقه کاریش کمتر از دکتر مین بود ولی بازم مجبور شده بود آزمون بده. شاید اگه یکی دیگه بود به این کار دکتر مین اعتراض میکرد و واکنش نشون میداد اما، اون هرکسی نبود! اون جانگ هوسوک بود کسی که دوست داشت با همه خوب و مهربون برخورد کنه و با هیچکس دشمنی نداشته باشه و همین باعث شده بود توی بیمارستان قبلیش همه دوستش داشته باشن و بهش لقب جیهوپ رو بدن! با لبخند از اتاق بیرون اومد و به سمت بخش رفت تا با پرستارا آشنا بشه صبح با همه رزیدنت ها صحبت کرده بود و با بیشترشون آشنا شده بود اما وقت آشنایی با پرستار ها رو نداشت! پرستارا با دیدن دکتر جانگ رو بهش تعظیم کوتاهی میکردن و مشغول کار خودشون میشدن! نزدیک جمعی از پرستارا شد: "شب بخیر بچه ها! "
همه برگشتن و با دیدن دکتر جانگ با تعجب رو بهش تعظیم کردن و براش جا باز کردن. هوسوک کنارشون جا گرفت و گفت "من جانگ هوسوک هستم!دوست دارم باشما هاهم اشنا بشم " کم کم یخ پرستارا هم باز شدو شروع کردن دونه دونه خودشونو معرفی کردن، بعضیا میرفتن و بعضی دیگه جاشونو پر میکردن. هوسوک دستی روی پاهاش کوبیدو از جاش پاشد "بچه ها به کارتون برسید خوشحالم باهاتون آشنا شدم" همه پخش شدن و چشم هوسوک روی پرستاری که خودشو با کتابی مشغول کرده بود موند. ابروهاش بالا رفتن چه آروم و بی سرو صدا! نزدیکش شدو از پشت سرشو کنار سر پرستار قرار دادو به نوشته های کتاب چشم دوخت و بعدش گفت "ایگو!اصول جراحی لارنس؟! این کتاب خیلی قدیمیه" دختر ترسیده کتاب و میبنده و برمیگرده طرف هوسوک؛ هوسوک خنده شیرینی میکنه و میگه: "چی شده؟ ترسوندمت؟ متاسفم" دختر آروم نفس عمیقی میکشه و از جاش پا میشه و تعظیم کوتاهی به هوسوک میکنه و هوسوک تازه متوجه لباسا و کارت رزیدنتیش میشه! "تو یه رزیدنتی؟ پس چرا تا الان ندیده بودمت؟" دختر گیج نگاهی بهش میندازه و میگه "اوه شما پزشک انتقالی هستین؟ " هوسوک میخنده ومیگه "اوهوم! اسمت چیه؟رزیدنت سال چندمی؟" دختر دستی به موهاش میکشه و میگه "من مین ریوجین هستم. یک ساله فارغ التحصیل شدم" ابروهای هوسوک به صورت اتوماتیک بالا پرید "تو یه جراحی؟ " ریوجین هول کرده دستاشو به معنی نه تکون میده "اوه نه! من فقط یه رزیدنتم"
هوسوک با حرفای دختر هی گیج تر و گیج تر میشد. خواست دوباره چیزی بپرسه که گوشیش توی جیبش لرزید. جونگکوک بهش پیام داده بود که جلوی بیمارستان منتظرشه پس رو به ریوجین کردو گفت "خیلی دوست داشتم بیشتر باهم صحبت کنیم اما باید برم فردا میبینیمت!" با لبخندی از ریوجین متعجب دور شد. ریوجین به جای خالی پسر چشم دوخت اون خیلی خونگرم و صمیمی بود تو برخورد اول اینقدر صمیمی برخورد کرده بود که احساس میکرد چند ساله میشناستش! شونه ای بالا انداخت و رفت تو اتاق رزیدنتا، کسی توی اتاق نبود کتابو روی میز گذاشت و گوشیشو برداشت تا به تهیونگ زنگ بزنه و بگه براش غذا بگیره بیاره. در اتاق زده شد ریوجین همچنان سرش تو گوشیش بود که یه پاکت جلوش قرار گرفت کنجکاو سرشو بالا آورد که یونگی رو دید، ابروهاش بالا پرید "اوپا نرفتی خونه؟" یونگی رو به روش رو یکی از صندلی ها نشست و مشغول در آوردن ظرفای غذا از پاکت شد و گفت "به نظرت چرا همچین جریمه ای برات گذاشتم؟" شونه ای بالا انداخت و گفت "خب چون دیر رسیدم" یونگی لبخند شیرینی زدو تو چشمای سرمه ای دخترک زل زد "دوست داشتم کنارم باشی شبایی که شیفتم تا صبح که بیای همش نگرانتم" دختر با شادی آشکاری تو چشماش از جاش پاشدو روبه روی یونگی ایستاد و گفت "میشه بغلت کنم؟"
یونگی خندید و دستاشو برای دختر باز کردو عاشقانه دختر رو توی آغوش کشید. "اوپا میدونم همیشه اینو بهت میگم اما لطفا همیشه کنارم بمون من از این دنیا میترسم" دستشو نوازش وار روی موهای دختر کشید و با اطمینان گفت "هیچوقت قرار نیست تنهات بزارم" حرفشو برای خودش دوباره تکرار کرد و بعد زیر لب گفت "اگه سرنوشت ازهم جدامون نکنه" ریوجین تنها دارایی و نقطه ضعف یونگی بود و یونگی براش از جون و دل مایه میزاشت. اما مگه قراره همیشه همه چیز طبق خواسته هامون پیش بره؟ البته که نه!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من گیج شدم نفهمیدم چی شد
رزیدنت چیه ؟؟ چه جوری خونده میشع ؟؟عالی بود عاجو
ببین اجازه دارم بیام چک مالیت کنم؟ ـــــــــــــــــــــــــ(فحش😁)
خیلی برعکس(عوضی😁) هستی
چرا پارت بعد رو نمیزاری
وای به خدا شرمنده با دوتا اکانتم گذاشتم هر چهار پارتی رو که نوشتمم گذاشتم میگی چیکار کنم وقتی تایید نمیکنن
اون یکی اکانتت رو بگو تا اونم دنبال کنم
سلام...من خیلی یهویی اکانتت و دیدم،،،بخاطر درس و کنکور قرار نبود دیگه داستانی بخونم ولی...چرا واقعا چرا انقدر خوب بودددಥ‿ಥ💔
هاااااه فکر کنم حالا حالا ها تو تستچی ماندگار باشم😐🤞🏻🤧🎈
اوخ اوخ😂شرمنده که چشمت به اکانتم افتاده.
مرسی قشنگم😍😍😍😍💜
رشتت چیه؟؟
تجربی
ببین از کی منتظرم ولی چیزی نمی گفتم چون مشغله داری، دیگه کاسه صبرم لبریز داره میشه😐😐😐😐😐بزار دیگهههههه😭😭😭😭خوشت میاد از اذیت کردنای ما؟ 😐😐
بی شک خوشت میاد
نه به خدا سه روزه پشت هم دارم میزارمش اما تاییدش نمیکنن هیچیم نداره هاااا خودمم دیگه خسته شدم بازدیدهای پروفایلمو میبینم عصبی میشم اصن😢😢😢😢😢😢😢نمیدونم چیکارش کنم
ای جان، ببخشید اینو میگم، ولی کدوم ناضر احمقی منتشر نمیکته؟ 😂😂😂😂بگو برم اشکشودرارم😭😭😭😂
عالی بود 💃🏽💜😍
مخسی مخسی مخسی
اوه اوههه پس من منتظرم😂
مرسییی آجی جونن😀💜
خب حالا میتونی بری منتشرش منی🤧😂
آجی میری تو تست های طرفداری پارت دوم داستانو پیدا کنی؟
گذاشتمش تو تست های طرفداری
اره آجی الان نگاه میکنم
اجی🥺میری میگردی تو بخش سایر... شاید پارت دوم به چشمت خورد
آبجی جون هروقت پارت گذاشتی بگو شاید پیداش کردم ناظرش شدم😆❤
به به مباااارکهههه😍😍😍💜پارتی بازی میکنی دیگه؟ خیالم راحت؟
اتفاقا امشب پارت جدید میزارم
چخبرههههه خیلی خوب بود اصن خفننن و عجیب
یکم گیج شدم اما خیلی از این فیک خوشم اومد آجییی ما رو جون ب لب نکنیا هروقت تونستی پارت بعد رو بزار😆❤
سلااااام عشق مننن!
من برگشتم با یه فیک جدیییید!
خب این گیج شدنه عادیه گفتم که باید یخورده واسش صبر کنین تا به سوالاتتون برسین!
و اینکه روزهای سه شنبه و پنج شنبه پارت جدید آپ میشه یه وقتاییم اگه حوصله داشتم یکشنبه هم آپ میکنم بوس بهت
حالا من فیک. مینویسم وسط ریاضی نوشتن شما نخونینش وسط ریاضی نوشتن😂😂😂
خواهششششش😍💕✌🏻