سلام آرمی! این تست مخصوص توست ... مخصوص آرمی های دیوونه.... تو داستان اسم شما کلارا هست .... واقعا داستان بسیار زیبا و عاشقانه ای هست.... میریم سراغ داستان ...
بلاخره بعد از چندین سال توانستم به کره جنوبی بروم چون محیط و اب و هوای آن را دوست داشتم ....وقتی به کره جنوبی رسیدم حس خوبی داشتم .ولی کمی دلتنگ بودم چون هیچ دوستی نداشتم حتی کسی را هم نمی شناختم.ولی زبان کره ای و انگلیسی را بلد بودم ....رفتم یه خونه کوچیک و زیبا برای خودم اجاره گرفتم....
قرار بود دیگر در اینجا دانشگاه بروم ....در محیط زیبا و بالای شهر گواچئون (یکی از شهر کره جنوبی).فردا صبح که قرار بود دانشگاه بروم لباس هایم را پوشیدم... زیبا و جذاب بودم. وارد کلاس شدم کمی ذوق زده بودم و استرس داشتم که با مردم کره درس میخونم و خوشحال بودم .تو یه صندلی نشستم یه پسری پیشم اومد چهره ی کیوتی داشت و خوشتیپ بود و پیشم نشست ....
بعد از چند ساعت زنگ تفریح خورد و وقت غذا بود . من برای خودم غذای دریایی خرچنگ انتخاب کردم .رفتم نشستم دیدم وای خدا بازم اون پسر با من یکجا افتاد.اون پسره خندید و برام گفت ما بازم پیش هم افتادیم.البته من کمی خجالت میکشدیم . دیدم وای ما شبیه هم هستیم اونم مثل من غذای خرچنگ انتخاب کرده.پسر برام گفت راستی اسمت چیه؟؟گفتم اسمم کلارا هست.اون گفت اسم منم جین هست . با هم دوست شدیم.ولی من کمی خجالتی بودم زیاد حرف نمیزدم....
چند روز بعد ....شب بود.قرار بود بریم بیرون. با ماشینش اومد سراغم . جین پسر جذاب و ثروتمندی بود .تو یه پارک پیاده شدیم و تو یه صندلی نشستیم.باران بارید . من بارون رو دوست داشتم اونم دوست داشت . او به آرامی دستم را گرفت.وقتی رعدوبرق زد من یهویی فریاد زدم.اون گفت از رعدوبرق میترسی؟گفتم اره از بچه گی اینجوری.اون مرا بغل کرد ...برام گفت کلارا جون میدونی من تو این دنیا هیچکس رو ندارم فقط تو رو دارم چون تو 15سالگی پدر و مادرم رو از دست دادم.من براش گفتم منم مثل تو کسی رو ندارم فقط تو رو دارم ولی من حتی پدر و مادرم رو هم ندیدم وقتی من رو دنیا آوردن از این دنیا رفتن . همدیگه رو بغل کردیم و باهم صمیمی تر شدیم.....
فردا که در دانشگاه بودیم . دو پسر به طرفم اومد دستم رو گرفتن.میخواستن کاری کنن ولی جین اومد اون همیشه قهرمان رویا هام بود.اون منو از دست اون پسرای بی حیا نجات داد...اونا رو داغون کرد...ولی چون اونا دو نفر بودن جین رو کمی زخمی کردن ...من خیلی ناراحت شدم.صورت جین زخمی شده بود.سریع جعبه کمک رو از یه جای دانشگاه پیدا کردم و.......
وقتی من جعبه کمک رو اوردم جین برام گفت کلارا برای من هیچی نشده فقط صورتم کمی زخمی شده . من گفتم چرا تو باید درمان بشی.جین گفت من به هیچ درمانی نیاز ندارم تو بهترین درمان منی.....بله ما عاشق هم بودیم ولی تا کنون به هم نگفته بودیم.جین گفت کلارا اگه لازم باشه من خودم رو هم برات فدا میکنم.....
بعد از یه ماه...روزی تو دانشگاه یه پسری اومد به طرفم از من چند تا سوال در مورد درس میپرسید.جین هم دنبال من بود دانشگاه رو به هم زده بود تا منو پیدا کنه😂. وقتی جین منو تو حیاط با اون پسره دید عصبانی شد و با ناراحتی برام نگاه کرد.و با سرعت رفت کلاس.من هم دویدم رفتم پیشش....
وقتی میخواستم موضوع رو براش بگم . وسط حرفم پرید گفت کلارا اون پسره کیه ؟؟زود برام بگو...من همه چی رو براش گفتم که من با اون هیچ ارتباطی ندارم و اونو نمیشناسم . ... گفت : وای کلارا من واقعا متاسفم .من مسئله رو یه جور دیگه فهمیده بودم.بعد بغلم کرد.بله جین واقعا پسره ایدهآلی هست.آغوشش اونقدر گرم که نمیتونم توصیف کنم . چشماش عین اقیانوس ابی هستش که خورشید هم توش غرق میشه .اون دلیل زندگی کنه.
آرمی جونم اگه دوست داری ادامه داستان رو ببینی حتما نظر بده .و هر سوالی داشتی بپرس.برای همتون دعا میکنم که تو خواب جین رو ببینید.😍😂😘. اگه خوشتون اومده حتما نظر بده .
بله دوستان امتیاز همه صفر نشان داده میشه . چون این داستان هست . و تو این تست امتیاز وجود نداره . امیدوارم اگه خوشتون بیاد نظر بدید که تست دیگه هم بزارم یا نه.