این داستان واقعیهヅ
تازه به خانهی جدیدشان آمده بودند و او هنوز به این شرایط عادت نکرده بود. خوش حال بود چون به خانهی جدیدشان آمده بودند و دلگیر بود از جدایی از دوستانش، با اینکه او میدانست که دوستی نداشت و آنها او را به خاطر درسش میخواهند اما خود را فریب میداد تا احساس تنهایی نکند.
حدود یک هفته طول کشید تا خانه را جابهجا کردند. او حال اتاق خود را داشت و میتوانست برای خود تصمیم بگیرد؛ از قبل برنامه ریزی کرده بود که در خانهی جدید دیواری را برای نقاشی هایش کنار میگذارد و در دیوار دیگر اتاقش چراغ های رنگی میچسباند. او با برادرش اتاق را شریک بود.
احساس تنهایی شدیدی میکرد، آخر کسی حتی برای پرسش درس هم سراغش نمی آمد. او از تابستان متنفر بود، چون با پایان مدارس دوستی های او هم به پایان میرسید و کسی با او حرف نمیزند. چند هفته بعد چند دختر را در پایین ساختمانشان میبیند و برای دیدار به پایین میرود. سه دختر به نام های: پریا، عسل و آنا که از اون بزرگتر بودند. او با آنها دوست میشود.
مدت ها بود به دنبال آغوشی گردم میگشت... او در تنها و بد ترین روز های خود به سر میبرد. دختری را تصور کنید که افسرده شده است و همه تنهایش گذاشته اند.... مسلماً به اولین نفری که روی خوش نشان دهد علاقه مند میشود. پسری به او ابراز علاقه کرد و او قبول کرد. دخترک بیچاره نمیدانست در چه دامی افتاده است. پسر مدام به او ابراز علاقه میکرد و دخترک بیچاره بی خبر از اینکه آن پسر نیز میخواهد از او استفاده کند حرف هایش را باور میکرد
امیدوارم خوشتون بیایید♥️
باییی
نظرات بازدیدکنندگان (0)