
چند جمله طلایی و کوتاه از این بخش از داستان : نمی دونم الان کجاست ،من میرم ، هرچی نباشه من ابرقهرمانم ، داری چیکار می کنی ؟ لطفا اگر خوشتون اومد لایک و کامنت بدیت .
اون سایه .... سایه ی ... آدرین بود ؟! شکه شده بودم ، ولی نه میدونستم چرا اینجاعه و نه میخواستم بدونم . چتر خوشگلی که دستش بود افتاد روی زمین و اون به سمت من دویید ؛ ای کاش همش به یه خواب تبدیل میشد . صدام کرد اما من جوابی ندادم . تا اینکه کاملا روی زمین نشست و شروع کرد به لمس کردن و تکون دادن من .
_مرینت ....مرینت .... چی شدی ؟ چرا روی زمینی ... ؟ مرینت تا بالاخره بعد از مدت کوتاهی ناز نوازش جوابشو دادم : _ آدرین تو نینجا .... منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی ؟ _ مهم نیست ؛ تلاش کن بلند شی . تلاش کردم بلندشم و اونم داشت کمکم میکرد اما همون لحظه یه ساعقه به سطل آشغال نزدیمون خورد
و همون لحاظ بود که ما از شدت ترس افتادیم روی زمین اما آدرین سریع واکنش نشون داد و مانع دوباره افتادن من شد ، بعد از اون با وجود پام که اسیب دیده بود و نمی تونستم راه برم ؛ وقتی دستام تو دستاش بود تمام وجودم سرشار از احساس قدرت بود برای همین هم با سرعت بالایی همراه باهاش میدوییدم تا بالاخره به یه کوچه ی خالی از فلزات رسیدیم .
_باید همینجا وایستیم تا ابر قهرمانا پیداشون بشه . موافقی ؟ مرینت ؟ من روی زمین نشسته بودم و اینقدر پام و دستم آسیب دیده بود که نمیتونستم حتی بهش نگاه کنم یا حرفی بزنم . چشمام کاملا خیس شده بود و داشتم گریه میکردم .اما وانمود کردم گریه ای در کار نیست _مرینت ، داری چی کار میکنی ؟؟ خوبی ؟
_ من ... خوبم .... گوشیش رو از کیفش آورد بیرون و شماره ی امبولانس رو گرفت . اما از اونجایی که آنتن نداشت نتونست با آمبولانس برام کمک بیاره ، پس ایندفعه خودش رفت . _ من میرم ؛ برات کمک میارم . تلاش کردم بهش بگم خطرناکه ، اما حتی نتونستم سرم رو بالا بیارم . بعد حدود ۲۰ دقیقه تقریبا از شدت درد چشمام رو بستم و به درد عادت کردم ؛ اما در واقع باید بگم که داشتم بیهوش میشدم تا اینکه همون لحظه احساس کردم دیگه روی سطح زمین نیستم .
از ترس اینکه حتما از شدت درد مردم چشمام رو باز نکردم و بیشتر روی هم فشارشون دادم . تا اینکه یه نفس گرم رو روی دستام احساس کردم و چشمام رو باز کردم . حسم درست بود و من واقعا روی سطح زمین نبودم ، فقط میتونم بگم که هم زمان احساسات ترس ، شادی ، نگرانی و هیجان کل قلبم رو گرفته بود ؛ واقعا ایندفعه داشتم از درون گرم میشدم و میسوختم .
_ خوبی ؟ _ صب کن ببینم .از کجا فهمیدی که من اینجام . یه لحظه احساس کردم نگران شد که نکنه دیدمش اما بعدش خودش رو جمع جور کرد و گفت : _ من دنبال آدم خاصی نگشتم . داشتم همینطوری توی پاریس راه میرفتم ، هرچی نباشه من ابرقهرمانم و یکم اداهای ابر قهرمانی در آورد ؛ تازه خودش شد . توی اون لحظات اصلا حواسم به درد وحشتناکی که دست پام داشتن نبود .
_ بهتری ؟ _ اره بهترم . مرسی از کمکت . _ پس فعلا . _ممنون ، اها راستی کت نوار ... و صورتش رو برگردوند _ از لیدی باگ خبری داری ؟ _ امروز دیدمش ، ولی نمی دونم الان کجاست . چی شد ؟ کاری با لیدی باگ داری ؟ _ اها .... نه ممنون . فعلا
پاهام رو پانسمان کردم و رفتم برای خوابیدن ولی بارون همچنان با سرعت میبارید و قلب من با خوردن هر یکدونه ساعقه از جاش در میومد . سعی کردم ذهنم رو با چیز دیگه ای درگیر کنم . مثلا این که آدرین کجا میتونه باشه ؟! ولی واقعا نباید به این یکی فکر میکردم چون از جام بلند شدم و ناگهان با رسیدن به دم پنجره شروع کردم به گریه کردن
نباید میرفتم ! یا حداقل باید به کت نوار یه چیزی درموردش میگفتم . صبح وقتی بیدار شدم هوای پاریس خیلی صاف و زیبا بود . کامپیوترم رو روشن کردم و بعد از یه نگاه کوچولو به اخبار مطمعن شدم که جنازه ی کسی پیدا نشده و آدرین هنوز زنده ست ، البته که طوفان بزرگ دیشب خسارت زیادی به شهر زده بود و حیوونای زیادی کشته شده بودن .
لباسم رو پوشیدم و قبل رفتن به تیکی یه دونه ماکارون دادم و اون بهم اطمینان داد که داخل مدرسه آدرین رو میبینم . وقتی به مدرسه رسیدم از آلیا پرسیدم آدرین رو دیده یا نه و اونم بهم گفت که دیدتش ولی ازم خیلی شاکی بود چون یهو مراسم دیشبو ول کردم ، منم یه جورایی همه چیو پیچوندم . بعضی چیزا هستن که حتی تیکی و آلیا هم نمی دونن .
داشتیم میرفتیم توی کلاس که همون لحظه ادرینو دیدم . خواستم برم سمتش و بابت دیروز تشکر کنم ولی اینقدر قیافش یه جوری بود که سلام و تشکر کردنو بیخیال شدم . اما ، چطوری میتونستم تشکر نکنم و فرصت صحبت کردن باهاشو از دست بدم ؟ _سلام ... خوبی ؟ _ممنون مرینت ! تو چطوری دستت بهتره ؟؟ _ننونم ... یعنی چیزه ممنونه ؛ ممنونم . دیشب خیلی بهم کمک کردی !
_خواهش می کنم . فقط اینکه چطوری رفتی خونه ؟؟ _ اممم چیزه ... نمی دونن چرا ، ولی ... حقیقتو بهش نگفتم . نه اینکه نخوام بگم ، نتونستم بگم . _اممم.... خب، خیلی متاسفم که دیشب منتظرت نموندم وقتی دیر کردی ناچار شدم که سریع برم خونه خیلی معذرت می خوام . باید اعتراف کنم که قبلا به این فکر کرده بودم _ خیلی خوب شد که این کارو کردی ولی کاش اطلاع میدادی بهم خیلی نگران شدم
یعنی اون نگران من بود ؟ چرا همیشه اینقدر باهام خوب رفتار میکرد ؟ و چرا همیشه من بهترین دوستش بودم ؟ دستش رو روی شونم گذاشت اما من اصلا متوجه نشدم تا اینکه آلیا دستش رو به پشتم زد و با یه لحن عجیبی گفت : پس که اینطور ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه ، تا قسمت بعدی فعلا
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوبه ادامه بده
ممنون حتما
عالی بود
ممنونننن
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزار
خیلی خیلی ممنونم !!
چشم ، هر هفته دوتا قسمت می دم
😊❤️