
اینم پارت دوم♥️نظرات خیلی کمه😢😢من واقعا ناراحت میشم😢این برای یه نویسنده بده ک هیچ نطری نباشه😢نظر بدید عشقا♥️ببخشید ک این پارت دیر گذاشته شد بعدی رو زودتر مینویسم😻🙏
صدای عالیس بود😰سریع به سمت صدا سرمو برگردوندم دوباره صدا زد لــیــســـا😧سریع شروع به دویدن کردم،زدیک در شدم،پریدم هوا و پاهامو جمع کردم،۲ سانت با در فاصله داشتم که پاهامو باز کردم.در شکست.دیدم عالیس و«ترسا»(خب اینم شخصیت جدید،ایشون بهترین دوست لیسا هستند و نامشون ترسا هست ایشون هکر سازمانA.kهستند.بریم ادامه داستان)رو قا طناب اویزون کردن و یکی با چاقو نزدیک طناب هس.میخواس طناب رو ببره و ترسا و عالیس رو توی اب سرد بریزه.😨طرفی که چاقو دستش بود تا منو دید طناب رو پاره کرد.من داشتم میدویدم سمت ترساوعالیس.
تااونا افتادن تو اب سرد.😱من دستم گذاشتم روی دهنم و ناراحت شدم.عالیس مثل مادر من میمونه.نمیتونم تحمل کنم اون ناراحت بشه.ترسا مثل خواهرمه.نمیتونم هیچ کاری نکنم.دستم رو از دهنم برداشتم و مشتش کردم.اخم کردم و به بالا نگاه کردم.به سمت جلو دویدم.بدونه اینکه اون مرده بفهمه از پشت پاهامو جمع کردم و بازشون کردم توی صورت اون.پخش زمین شد.از دردی که داشت نمیتونست تکون بخوره.همکاراش اومدن دنبالم.همشونو زدم.فقط چند دقیقه وقت داشتم.همشون......
پخش زمین شده بودن.بعد رفتم سمت شیشه ای که اب سرد توش بود.نگاه کردم.چند قدم اومدم عقب.نفسمو حبس کردم.دستمامو بهم چسبوندم.دویدم سمت اب.پریدم.افتادم توش.شنا کنان رفتم سمت عالیس و ترسا.بیهوش شده بودن.شنا کردم.بهشون رسیدم.از پشت هر دوشونو گرفتم.رفتم بالا بالا تا رسیدم.اوردمشون توی خشکی.از سرما داشتم یخ میزدم.کتم رو توی موتورم جا گذاشته بودم.دست زدم به اونا.اونا از منم بد تر بودن.خیلی سردشون بود.بهوش نمیومدن.نگران شدم.گرفتمشون.کشون کشون بردمشون تا موتور.هی سرفه میکردم.سرم درد گرفته بود.
خلاصه با سر درد شدید رفتم به بیمارستان.بردمشون داخل.گفتم کمک!کمکم کنید!بهوش نمیاند.تو بغلم بودن و من داد میزدم.همه داشتن میومدن که یهو چشمام سیاهی رفتم سرم گیج میرفت بعدم افتادم.وقتی چشمامو باز کردم،دوتا پرستار کنارم بودن.و تار بودن.هی میچرخیدن.میگفتن خانوم خانوم؟!حالتون خوبه؟یهو تصویرش ثابت شد.یه نفر شد.صداش نا اشنا بود.چند پلک پشت سر هم زدم بعد یهو بلد شدم نشستم و داد زدم عالیس کجاس!؟خانومه گفت اروم باشید خانم،اونا تو اتاق بغلی شما هستند.یهو سرم تیر کشید.دراز کشیدم.خانومه گفت اروم باشید.بهم سرم وصل کرد ک موسکن(نوعه دارو ک درد رو اروم میکنه)زد.کم کم خوابم برد.بیدار ک شدم،صبح شده بود.یهو دیدم یکی اومد تو اتاق.همون پرستاره بود.برام صبحانه اورده بود.گفت سلام خانم،امروز حاتون چطوره؟بهش گفتم من دوس ندارم هیچ کس خانم صدام کنه،بهم بگو لیسا.گفت باشه هرچی شما بگید لیسا.😁براش لبخند زدم🙂رفت بیرون و گفت کاری داشتم صداش کنم.صبحانه رو خوردم. حوصله ام سر رفت.ب دور و ورم نگاه کردم.چند تا مجله اونجا بود.یکی عاشقانه بود یکی غمگین بود🗡️😒اخریشون اکشن و ماجراجپیی بود😌😄😁شروع به خودنش کردم.تا ظهر وقتمو گرفت ولی تمومش کردم. پرستاره بهم گفت فردا مرخص میشم.گفت عالیس و ترسا هم مرخص میشن اما اونجا چون مدت زیادی تو اب یخ بودن خیلی ممکنه تب و لرز کنن.
فردا صبح رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم کار های مرخصی رو کردم.رفتم دنبال عالیس و ترسا.شونه هامو گرفتن و باهام تا موتور اومدن.🌬️رسیدیم تو خونه یمن توی پاریس.کمک کردم عالیس و ترسا تا خونه بیان.درو باز کردم.اونا رفتن روی مبل.گفتم هیچ کس حق نداره کار بکنه!هر دوتون استراحت میکنید تا خوب بشید.عالیس گفت اما...گفتم اما نداریم.همین ک گفتم.تا وقتی خوب بشید ایتراحت میکنید.حدود ۱ هفته هیچ کاری نمیکنید!گفتن باشه.
تازه یه وند تا خرید سفارش داده بودم.چند دقیقه بعد زنگ درو زدن.رقتم باز کردم.یه دختری بود.لباس پرستاری پوشیده بود.چندتا کیسه ک توش خرید بود همراش بود.گفت من لولا هستم.عالیس از مبل به من نگاه کرد و گفت از وقتی این انفاق برامون افتاد یه بیمارستان مخصوص سازمان A.k گذاشته.فعلا از بیمارستان یه پرستاری اومده تا بهت کمک کنه.گفتم اوک🙂(بچه ها میخوام مشخصات عالیس ترسا لولا و لیسا رو بگم.عالیس مو های خاکستری کوتاه داره عینک میزنه یه دامن میپوشه با یه پیراهن.دامن سرمه ای و لباس سفید.موهاش هم صافه.ترسا مو فرفریه،موهاشو دم اسبی میبنده و یه جلیقه ی سبز پر رنگ میپوشه با یه شلوار مشکی.موهاش مشکیه.لولا موهاش مصریه و چتری.رنگش قهوه ای روشن ه.لباسشم ک پرستاریه.لیسا هم ب خاطر اینکه میره ماموریت هر دفعه یه لباس موهاشو رنگ میکنه لنز میزاره و از این قرتی بازیا😂خب دیگه زیادی حرف زدم بریم ادامه ی داستان ک از زبان لیساس←منو لولا خرید هارو چیدیم تو یخچال.حوصلم سر رفت اینقدر دم نوش درست کردم.😩😁رفتم تلویزیون رو روشن کردم.همش اخبار بود🤦🏼♀️بعد یه فکری ب سرم زد.بلد شدم رفتم کشو های تلویزیون رو گشتم .عالیس بهم گفت داری چیکاری میکنی!؟گفتم حالا میفهمی😁بالاخره پیداش کردم.ب لولا گفتم یه دقیقه بیا.گفت چیه چیشده؟گفتم بیا این دسته پلستیشن رو بگیر.گفت چرا؟گفتم با پلستیشن بازی میکنن دلیل خاصی نداره🙄😑😐گفت اره اره باشه😐😐گفت حالا چ بازی کنیم ؟ب ترسا گفتم ماشین بازی،رقص،فوتبال کدوم؟!گفت مسابقه ی ماشین سواری.گفتم باشه.ب لولا گفتم قنون های بازی رو.دکمه هام هم بلد نبود اونم یادش دادم🤦🏼♀️بالاخره بازی رو شروع کردیم.😅من بازی باحالامو تو خونه ام تو واشنگتون داشتم.اما خب حالا اینجا هم یه چندتایی دارم.با لولا بازی کردیم.اخرشم من بردم😌
بعد از بازی لولا بهم گفت داستان زندگیت چیه؟!از حرف تعجب کردم.گفتم من خاطرات۴ سال از زندگیمو یادم نیس.من من از ۵ سالگی بزرگ شدم.همراه عالیس و ترسا.ترسا خواهر منه و عالیس هم مامانم.
ببخشید این پارت واقعا واقعا واقعا کم بود😭😭😭😭😭خیلی هم دیر گذاشتم😭😭😭😭قول میدم بعدی رو 12تا بنویسم و طولانی تر🗡️🔪جبران میکنم.
دفعه بعدی اونجایی مینویسم ک زیاد مینویسم اینجا تو تستچی من کلا کم مینویسم،ببخشید😔
اگ دچس داشتی ب بقیه تست هام سر بزن 😊 مرسی که به تست سر زدی 😻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
گفتی داستاناتم رو بخون م خوندم آفرین اگه بقیه تست هام هم تایید شدن بخون بیزحمت اجی
باشه عزیز دلم💛💛💛
عالی بود عزیزم مرسی گذاشتی💓💓
من ممنون ک تست رو زدی♥️بازم ببخشید دیر شد✨😇
خواهش عزیزم دلم♥️✨
💙💜✨
آفرین دختر چه کردی
مرسی عزیزم✨✨✨✨✨
مرسی عزیز دلم ✨♥️♥️
داستان حرف ندارههههههههههههههههه
من تازه داستانت رو دیدم جالبه دوست دارم بدونم ادامه ش چی میشه
خیلی ممنونم✨✨✨✨♥️♥️
آفرین رمان منم بخون تا پارت ۴ گزاشتم تا پارت ۲ اومده هر دو روز هم یه پارت میزارم 😘
خوندم
خیلی عالی باشه حتما سر میزنم✨♥️
خوبه عزیزم منتظر بعدی هستم😍
خیلی هم عالی✨✨✨✨✨♥️♥️♥️♥️♥️
مشکلی نیست بعد اینکه جمله هایی که در هر سوال مینویسی رو کوتاه کن تا کم نیاری ولی سوالات رو خیلی زیاد کن اینطوری خیلی بهتر نیست داستانت خیلی باحال بود .😉
ممنون بابت توصیه ها👍خیلی ممنونم ک تست رو انجان دادی♥️
عالییییییی بوووود داستان منم نظر بده خوشگل👒
خیلی ممنونم باشه حتما♥️✨