
آدرین: چی عز.ی.زم؟ در رو باز کن. -نه آدرین... زیپش رو نمی تونم ببندم. آدرین: خب ع.ز.یزم در رو باز کن تا من زیپش رو ببندم. تو دلم گفتم: -اونوقت شـــما حـــالت بد نشه. از اینکه تو این چند روز آدرین رو فقط خارج از خونه دیده بودم وهمچنین اینکه تا حالا بدون لباس فرم یا مهمونی ندیده بودم خجالت کشیدم. چه برسه حالا که قرار بود با این لباس هم ببینتم. به سختی زیپ لباس رو بالا کشیدم و و دقیق تر بهش نگاه کردم. یه ماکسی آبی رنگ که یقه کجی داشت و از یه طرف یه آستین حریر با همون رنگ که تا آرنجم تنگ بود و بعد گشاد می شد و یه طرف دیگه اش یه بند پهن سر شونه خورده بود. روی سی.نه اش سنگ های زیبایی کار شده بود. آدرین: عز.ی.زم در رو باز کن. - ادرین پوشیدمش. نمی خواد. آدرین: خب بزار منم ببینم. نمی خوام زیاد باز باشه ها مجلس مخ.تل.طه... موهام رو دم اسبی بسته بودم.تا وسط کمرم می رسید. دستی توی موهام کشیدم و مرتبشون کردم. لباس رو توی تنم مرتب کردم ودر رو باز کردم. آدرین با نگاهی که پر از تحسین بود سر تا پام رو نگاه کرد و جلو فروشنده که دیگه تقریباً تو بغ /ل آدرین بود گفت: -عالی شدی خانومم. خ.ون به صورتم حجوم آورد. آروم گفتم: - ممنون. آدرین: فقط به نظرت این سمتی که آستین نداره زیادی باز نیست؟ -آدرین بخدا پاهام دیگه داره از درد می ترکه. از بین این لباسایی که دیدیم این یکی از همه پوشیده تر بوده. همین رو بگیریم دیگه فوقش یه تور می ندازم رو شونه ام. آدرین: باشه عزیزم .برگرد. -کجا برگردم؟ از گیج بودنم خنده اش گرفته بود. با دستش اشاره کرد برگردم به طرف آینه و خودش سریع زیپ لباس رو واسم تا اخرین حد پایین کشید و از پرو خارج شد. خیلی خجالت کشیدم ولی بعد گفتم بی خیال بابا همس.رته. لباس های خودم رو پوشیدم و از پرو بیرون رفتم. آدرین لباس رو از دستم گرفت و حساب کرد و بعد از خرید کیف وکفش سر لباسم به خونه برگشتیم. روزی که ازش می ترسیدم رسید. از اینکه برم عر.وسی کلرا و آدرین منو با فامیلش آشنا کنه خیلی می ترسیدم.از طرفی دلم می خواست از کلرا از هر نظری بهتر باشم اما من حتی عکس کلرا رو هم ندیده بود که بدونم چه شکلیه. - مامان چیکار کنم؟ همین لباسم خوبه یا یکی از لباسای خودمو بپوشم؟ مامان: وا... حرفا می زنیا... معلومه دیگه همینی که آدرین به سلیقه خودش خریده رو بپوش. - باشه. مامان ماری گفت خودش میاد؟ سختش نیست؟
مامان: نه عزیزم. توماس گفت ماری ر رو می رسونه و خودش میره شرکت مارسل. -اوهوم صدای زنگ در بلند شد. همون طور که سیب تو دستم رو گاز می زدم به طرف آیفون رفتم و در رو زدم. توماس و ماری و بچه ی نازشون وارد خونه شدن. توماس : مری من خیلی دا.غو.نم از دستت...اصلاً از مراسم عقدت تا حالا هر روز هر هشت ساعت یه بار دارم ف.ح.ش.ت می دم. - از بس ب.ی ش.ع.و.ر.ی. چرا؟ توماس: خوب حالا هر چی... منم می خواستم تو مراسم خواس_تگاری باشم. - آخه تو رو سنن؟ بچه پر.و. بچه ها رو تو مراسم خواس_تگاری راه نمیدن. همون واسه عقد._مم که دعوتت کردم از سر_ت زیاد بود. با ک_ل کشی_د_نات آبروم رو جلو پدر شوه_رم بردی. دم دستم نبودی یه نش_گونی بگیرم که خنک شم حداقل. ماری: ا نگو شوهرم گناه داره تو ذوقش می خوره. -توم فقط از این تحفه طرفداری کن. من نمی دونم تو دیگه با چه عقلی اینو قبول کردی. توماس با حالت قهر روشو ه سمت دیگه کرد و بعد از اینکه با مامان حال و احوال کرد کیت رو به مامان سپرد و از خونه بیرون رفت. -ماری من زیاد لوازم آرایشی ندارم هااا ماری: میدونم همراهم آوردم. با ماری سمت اتاقم رفتیم. بعد از اینکه لباسم رو بهش نشون دادم تا همرنگ لباسم صورتم رو آرایش کنه روی صندلی جلو میز تو.التم نشستم که ماری با اعتراض گفت: -کجا کجا؟ می خوام تا کامل آماده نشدی خودت رو نبینی. با خنده گفتم:
-ا ماری تو رو خدا بیخیال... بزار خودم ببینم چه بلایی داری سرم میاری. اما مری مر_غ _ش یه پا داشت.از جلو آینه بلندم کرد و روی آینه رو رو به پایین گذاشت*میدومید که چجوری میگم از این اینه ها که میشه به خابونیشون روی میز مثل قاب عکس* و شروع کرد به درست کردن موهام. کم کم داشت خوابم می گرفت که با صدای گوشیم خواب از سرم پرید. آدرین بود. ازش دلخور بودم. از رفتار سردش ناراحت بودم. بهش حق می دادم ناراحت باشه اما باید اونم حواسش به رفتارش با من می بود. سعی کردم با حرف زدنم بهش ناراحتیم رو نشون بدم نه با داد و بیداد های الکی و ج.ی.غ ج.ی.غ کردن. -سلام آدرین: سلام عزی_زم کجایی؟ - خونه ام آدرین: چه خبر؟ - هیچی آدرین: چرا تلگرافی جواب میدی؟ بیام دنبالت بریم آرایشگاه؟ کاملاً معلوم بود که متوجه ناراحتیم شده ولی بحثو عوض کرد. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با صدای عصبی گفتم: - خسته نباشی الان یادش افتادی؟؟؟ ادرین: مــری آخه من که مامان نداشتم این چیزا حالیم شه. آرایشگاه زنو.نه از کجا باید بشناسم؟ الان میام دنبالت می برمت آرایشگاه دیگه. دلم واسه ش سوخت. باصدایی که سعی می کردم مهربون باشه گفتم: - بدون نوبت که نمیشه برم عزیز من. نترس خودم به فکرش بودم. تو حسابی به خودت برس کم نیاری امشب. آدرین تو هم همین طور آخ آخ دوباره واقعه شوم نا_مز_دی کلرا رو یادش آوردم. با همون لحن مهربون گفتم: - ناراحت که نیستی؟ آدرین: نه بابا واسه چی ناراحت باشم؟ - باشه صداتم اصلاً تابلو نیست.
آدرین: فعلا گوشی رو قطع کردم که دیدم ماری با کنجکاوی فراوون زل زده به من ماری: از چی باید ناراحت باشه؟ -هی..هیچی... تو به کارت برس. ماری: وای نمی دونی چقدر خوشگل شدی. با اون ریخت تو که نمی شد مرینت صدات کرد. باز الان هض_مش واسم راحت تره که چرا اسمتو گذاشتن مرینت. - لن/گه شوه/رتی ماری: شو/هرم چشه؟ - بی/ش /ع/ور و زب/ون ن/فهم. تازه تو که هنوز آرایشم نکردی. . همزمان ببه ماری نگاه کردم و با تند تند پلک زدم. ماری: بسه دیگه انقدر ع/ض/وه خ/رکی نیا. موهاتو گفتم. الان وقت کل کل با ماری نبود. میزد صورتمونو درب داغون می کرد دیگه نمی شد باهاش رو کلرا رو کم کرد. زدم اون کانال و گفتم: -آهان مرسی کار خودته دیگه. با این حرفم ماری ذوق کرد و شروع کرد به آرایش صورتم... حدود سه ساعتی بود که تو اتاقم بودم وماری تند تند با عجله آرایشم می کرد. بیچاره انقدر بهش گفتم خوشگلم کن. زشت نشم یوقت و غر زده بودم هول شده بود. بعد از اون به کمک ماری لباسم رو پوشیدم. حسابی ازم تعریف می کرد و مامان هم قربون صدقه ام می رفت. آخر کار تو نستم اینه رو بزارم و خودم رو ببینم.
آدرین: فعلا گوشی رو قطع کردم که دیدم ماری با کنجکاوی فراوون زل زده به من ماری: از چی باید ناراحت باشه؟ -هی..هیچی... تو به کارت برس. ماری: وای نمی دونی چقدر خوشگل شدی. با اون ریخت تو که نمی شد مرینت صدات کرد. باز الان هض_مش واسم راحت تره که چرا اسمتو گذاشتن مرینت. - لن/گه شوه/رتی ماری: شو/هرم چشه؟ - بی/ش /ع/ور و زب/ون ن/فهم. تازه تو که هنوز آرایشم نکردی. . همزمان ببه ماری نگاه کردم و با تند تند پلک زدم. ماری: بسه دیگه انقدر ع/ض/وه خ/رکی نیا. موهاتو گفتم. الان وقت کل کل با ماری نبود. میزد صورتمونو درب دا/غو/ن می کرد دیگه نمی شد باهاش رو کلرا رو کم کرد. زدم اون کانال و گفتم: -آهان مرسی کار خودته دیگه. با این حرفم ماری ذوق کرد و شروع کرد به آرایش صورتم... حدود سه ساعتی بود که تو اتاقم بودم وماری تند تند با عجله آرایشم می کرد. بیچاره انقدر بهش گفتم خوشگلم کن. زشت نشم یوقت و غر زده بودم هول شده بود. بعد از اون به کمک ماری لباسم رو پوشیدم. حسابی ازم تعریف می کرد و مامان هم قربون صدقه ام می رفت. آخر کار تو نستم اینه رو بزارم و خودم رو ببینم.
وای این منم؟؟؟ نی ماری جون چیکار کردی آجی؟؟؟ چه ماه شدم. چی بودم و چی شدم؟ . ماری: خا/ک تو س/رت جلو آدرین اینطوری نگی ها پریدم یه بوس محکم بهش کردم ودوباره تو آینه به خودم نگاه کردم.عالی شده بود. آرایش ملیحی روی صورتم بود با رنگی که کاملاً به لباسم میومد. یه لباس هم رنگ لباس مهمونیم هم روش پوشیدم از اینکه برم توی مهمونی لباس عوض کنم خوشم نمی اومد. یه تور بزرگ هم که همرنگ لباسم بود انداختم .😐😐 ازماری خواستم بیشتر جلوی موهام رو مدل بده چون خوشم نمی اومد جلوی مرد های غریب.ه لباسم دیده باشه *چون لباس یه خورده باز بود اینو میگه * کاش حداقل مجلسشون م.خ.ت.ل.ط نبود.اما نه اینطوری که بد تر بود من دیگه هیچ کس رو نمی شناختم. -مری زود باش آدرین منتظره سریع کفش هام رو پوشیدم و کیفم رو بدست گرفتم و از خونه خارج شدم. سرم رو پایین انداختم تا آدرین آرایشم رو نبینه. تا مهمونی که رسیدیم حسابی سورپرایز شه اما آدرین انگار تو این دنیا نبود. خیلی خشک و جدی گفت : -سلام یه آهنگ فوق العاده غمگین هم گذاشته بود. دلم داشت از غصه می ترکید. یه لحظه بغض کردم. مگه من کلرا رو گرف.ته بودم که واسه من اخم می کرد.
مردد شدم. ل.ع.ن.ت به من که احساسی تصمیم گرفتم. اما آخه من که عق/لمم واسه تصمیم گیریم بکار انداخته بودم پس چرا اینطوری شد؟ سعی کردم فکرای بیخودم رو کنار بزنم. من باید آدرین رو درک می کردم. دستم رو بردم سمت ضبط تا آهنگ رو عوض کنم بلکه جو عوض شه اما با صدای داد آدرین که بهم گفت: -دست نزن این آهنگ رو دوست دارم. دیگه حسابی بغض کردم و سرمو تکیه دادم به شیشه و به آهنگ گوش دادم. واسه آدرین خیلی معنا داشت.هر چی آهنگ تموم می شد باز می زد از اول. صدای اهنگه رو م.خ.م ر.ژ.ه می رفت و ا_ع_ص_ا_ب_م_ و خ.و.ر.د می کرد. هر کلمه ش مثل پ.ت.ک تو سرم می خورد. از این ور اونور شنیدم داری عروس میشی گلم مبارکت باشه ولی آتیش گرفته این دلم خیال میکردم با منی ع_ش_ق منی مال منی فکر نمیکردم یه روزی راحت ازم دل بکنی باور نمیکردم بخوای راست راستی تنهام بذاری
آخه یه عمر همش بهم گفته بودی دوستم داری گفته بودی عا/ش/قمی بپای عشقم میشینی میگفتی هر جا که باشی خودتو با من میبینی رفتی سراغ دش/منم یه پ/ست نا/مرد حس/ود یکی که حتی بخدا لن/گه کفشمم نبود به ذهنشم نمیرسید حتی نگاش کنی یه روز آخ که چه دردی میکشم ای دل بیچاره بسوز با این همه ولی هنوز ع/ش/ق/ت برام مقدسه همینکه تو شادباشی و بخندی واسه من بسه تاج عرو/سیت و برات خودم هدیه می خرم غصه نخور حرفاتو من پیش کسی نمیبرم هرکی بپرس بش میگم خودم ازش خواستم بره میگم برای هر دومون اینجوری خیلی بهتره با اینکه میدونم برات همدم و غمخوار نمیشه ارزو میکنم دلت یه لحظه غصه دار نشه با اینکه میدونم یه روز تو رو پشیمون میبینم همیشه از خدا میخوام چشاتو گریون نبینم با اینکه از دوری تو دلم داره میترکه ولی بخاطر تو هم شده میگم مبارکه مبارکه تاج عروس/یت و خودم برات هدیه میخرم غصه نخور حرفاتو من پیش کسی نمیبرم تا رسیدن به سالن عرو.سی هیچ حرفی نزدم. وقتی رسیدیم عمه آدرین به استقبالمون اومد و بعد هم دستم رو گرفت به سمت رخت کن برد. سریع لباس رو در آوردم و لباسم مهمونیم رو مرتب کردم و دستی توی موهام کشیدم. از اتاق خارج شدم که دیدم عمه خانوم ع.لاف منتظر من ایستاده. با دیدن آدرین که داشت با کلرا و شو.هر.ش تبریک می گفت دلم گرفت. حداقل صبر می کرد با هم بریم... عمه: عزیزم می خوام به بقیه معرفیت کنم؟ دستم توسط عمه خانم به هر سمتی کشیده می شد و به دیگران معرفی می شدم. افراد فامیلشون خیلی کم بودن و بیشتر دوستای خونوادگیشون جمعیت رو تشکیل داده بودن. به سمت کلرا رفتم و بهش تبریک گفتم.
قیافه ی زیبایی نداشت اما صدای بی نهایت زیبا و آرومی داشت. یه لحظه بهش حسودیم شد.بعد از اینکه تبریک گفتم حسابی گیج شده بودم. نمی دونستم الان باید برم کجا بشینم. آدرین پیش یه عده پسر هم سن و سال خودش ایستاده بود و حسابی گرم گرفته بود. پدر جون رو دیدم. بهتر از این نمی شد. اگه یکم دیگه تنها می موندم بی خیال آدرین مجلس رو ترک می کردم. پسره ی بی درک و ش.ع.و.ر...رفتم به سمتش و وبعد از احوال پرسی های معمول بهم گفت: - دخترم خیلی زیبا شدی. - ممنون پدر جون شما هم همین طور پدرجون: اختیار داری عزیزم. آدرین کو دخترم؟ -راستش پیش دوستاش. حتی نمی دونستم اونا دوستاشن یا فامیل هایی که من نمی شناختمشون... پدر جون اخم کرد. انگار اونم حال منو می دونست. دستم رو گرفت و با هم دیگه یه گوشه ای نشستیم. پدرجون: دخترم دلگیر نشی ها... همین یه امشبه... درکش کن، تموم می شه. من مطمئنم که آدرین تو روخیلی دوس.ت داره. توی دلم گفتم: - خیلـــی....خیلی دو.ستم داره. واسه همینه هنوز منو اصلاً ندیده. من اح.مق رو باش که فکر می کردم با دیدن قیافه م سورپرایز می شه. با صدای گرفته ای گفتم: - می دونم پدر جون... می دونم.
پدرجون: خوشحالم که عروس فهمیده ای مثل تو دارم. پدر آدرین بر عکس خودش مرد شوخی بود و یکم که گذشت حسابی با هم گرم گرفتیم و بی خیال آدرین شدیم. به د.ر.ک که حواسش بهم نبود. مهم این بود که من و پدر جون الان داشتیم حسابی خوش می گذروندیم. شاید هم مجبور بودم خودم رو به خوش بودن بزنم تا بلکه دیگران از بغضی که تو گلوم بود و حالی که داشتم خبردار نشن. واسه پدر جون میوه پوست گرفته بودم وداشتیم با هم می گفتیم می خندیدم که سر و کله ی آدرین پیدا شد. آدرین: به به می بینم که حسابی با هم خوش می گذرونید.ببینم! اصلاً فهمیدید من بینتون نیستم؟ پدرجون با صدای عصبی بهش گفت: -نه اینکه توفهمیدی عروس گل من امشب تنهاست اینجا... خیلی هواشو داشتی؟نه؟ و با عصبانیت از جاش بلند شد و رفت. ادرین تازه به خودش اومد. سریع نشست سرجای پدرجون و گفت: -مرینت من واقعاً معذرت می خوام. - خواهش. با دیدن کت و شلواری که من واسش انتخاب کرده بودم و الان تو تنش بود خیلی ذوق کردم. چرا زودتر ندیده بودم؟ اما با به یاد اوردن رفتارش اخمام رفت تو هم.
آدرین: قول میدم دیگه تکرار نشه. اخم نکن دیگه. - باشه. آدرین: ااا ببین خانم/م چقدر خوشگل شده ها. بزار بیام یه ب.و.س.ش کنم از دلش در بیارم رفتار زشتم رو از وقتی فهمیده بود من از اینکه کسی ب.و.س.م کنه متنفرم حساب/ی رو م/خم راه می رفت. چشمام اندازه نلبکی بزرگ شد و گفتم: -آدرین بخدا از جات بلند شی جیغ می کشما. از تصور اینکه آدرین بخواد ب.ب.و.س.تم از خجالت آب می شدم.
ادرین: باشه بابا...نخواستم اصلاً وبا صدای بلند خندید. همون موقع عمه و پدر جون هم به جمع ما اضافه شدن و بحث های معمولی شروع شد. حسابی حوصله ام سر رفته بود که یکی از خدمتکار ها با سینی پر از شربت به سمتمون اومد. آدرین واسه جفتمون شربت برداشت و یکم بعد آدرین شربتش رو خورد. به سمت من نگاهی انداخت و گفت: - نمی خوری؟ - چرا ولی کاش پرتقال بود شربت آلبالو زیاد دوست ندارم. با صدای خنده ی عمه آریان بطرفش برگشتم. عمه: عزیزم اینا شربت نیست. تازه متوجه سوتیم شدم اما دیگه نمی شد کاری کنم. یکم که گذشت عمه آدرین باز گفت: - نمی خوری عزیزم؟ من نمی دونم چرا اینا گیر داده بودن به اینکه من از این ز/ه/ر/م/ا/ر/ی/ا بخورم. توی مجالس خودمون هیچوقت از این چیزا پیدا نمی شد. صدای عمه ی آدرین هم که همش رو مخم بود. حرصم در اومده بود واسه همین گفتم: -نه ممنون تو دلم لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم: -دلم نمی خواد تو چیکار داری آخه. تازه دیگه نمیزارم بچه ی برادرتم از این چیزا بخوره. کجای کاری؟؟؟ باز پرسید: - چرا عزیزم؟ برگشتم سمتش و با صدای محکم و قاطعی گفتم: -از اینا خوشم نمیاد . پدرجون با افتخار بهم نگاه کرد. خودش هم گیلاسش رو کنار گذاشت و گفت: -حق با عروسه گلمه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لطفا پارت 12هم بزار
ممنون
داخل برسیه
عالییییییی بود
ممنون
سلام لیانا راستی یه تست درست کردم داستان ات رو معرفی کردم
خیلی خیلی ممنونم
❤️❤️❤️❤️❤️
قشنگ بود ،،.
ممنون
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزار
ممنون
عالییییییییی سه ساعت پیششش
بعدیو بزار من ناظرم منتشر کنم
پارت 9روکه دیدم به سرم زد بیام بخونم بقیشو
مرسی
شب یا غروب میزارمش تو برسی
الان گذاشتمش تو برسی.اگه خواستی منتشرش کن💕
باشه اگر اومد برسی میکنم
عالی بود منتظر پارت بعد هستم
ممنون
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ممنونم