سلام دوستان اینم پارت دو این رو طولانی کردم که هیجانش بره بالا امیدوارم خوشتون بیاد
داستان از اینجا شروع شد .... امروز مثل همه روز ها از خواب بیدار شدم. به زور از روی تختم خودم رو به پایین پرتاب کردم تا کامل بیدار شم بعد هم به سمت اتاق املی رفتم و خودم رو روی اون پرتاب کردم تا بیدار شه بعد هم به طبقه پایین رفتم و یک صبحانه ساده برای املی و انا درست کردم . پدر و مادرم برای این که سریع باید به سر کار برن هر روز صبح زود تر از ما از خواب بیدار میشن و میرن و من مجبورم برای بقیه صبحانه درست کنم ... الان میگی چرا تو تو که دختر وسطی هستی و املی باید صبحانه درست کنه .
اه ایکاش میشد اون درست کنه اما از اونجایی که گفتم اون دختر مورد علاقه مامان و باباعه و به خاطر همین از زیر کار در میره .مهم نیست باهاش کنار اومدم . بعد از صبحانه خوردن انا رو آماده میکنم و خودمم هم آماده میشم . سوار ماشین میشم و انا رو به خونه دوست صمیمی مامانم که همون مادر مایا و مکس میشه میبرم تا ازش نگه داری کنه و بعد خودم به مدرسه میرم املی هم با ماشین خودش به مدرسه میاد
به محض این که ماشین رو توی پارکینگ پارک میکنم مایا و مکس با داد و فریاد به سمتم میان و این فقط یک معنی داره اونم یعنی یه کار عجیب دیگه که من باید انجام بدم اما خبر خوب اینه که این کار رو تنهایی انجام نمیدم بلکه املی و مایا و مکس هم باید همراه من بیان . اون کار احمقانه کاری نیست جز...
پدر مایا و مکس در دفتر هواپیمایی کار میکنه و تازگیا از یک پروژه نیمه تموم خبردار شده این پروژه در یک جزیره متروکه در حال اجرا هست قراره که بعد از تموم شدن پروژه مردم به اونجا برن و زندگی کنن. اما مشکل اینجاست که رئیس جمهور میخواد بدونه که اونجا واقعا برای زندگی مناسبه یا نه پس داخل اخبار به همه گفت که هر کسی داوطلب بشه و بده اونجا برای مدت کوتاهی زندگی کنه پول خیلی خوبی میگیره. و از اونجایی که اون خونه های داخل جزیررو رباط ها میسازن هیچ کس تا به حال اون جزیررو کامل ندیده پدر مایک و مایا هم از اونجایی که میتونست برامون پرواز مجانی گیر بیاره و در عوض کلی پول بگیره و
ما هم میتونستیم پول خوبی به جیب بزنیم اولین نفری شد که از شهر پا داوطلب شد . اول از مدرسمون مرخصی گرفتیم و تنها دلیلی که املی قبول کرد همراهمون بیاد همین مدرسه نفرستن بود . بعد از اون من انا رو به خونه مایا و مکس بردم تا در این روز هایی که من نیستم و مادر و پدرم هم نمیتونن ازش مراقبت کنن. تمام وسایل مورد نیازمون رو جمع کردیم و به فرودگاه رفتیم .
پدر مایا و مکس برامون جت شخصی گرفته بود البته به گفته خودش این کار اون نبوده و دولت به خاطر فداکاریمون این کارو کرده . نمیدونم منظورشون از فداکاری چی بود ولی انقدر محو جت شده بودم که کامل حرف های اونارو نشنیدم. از همون موقعی که داخل جت شدیم مایا و مکس سر بهترین صندلی دعوا کردند و بعد از این که با هم کنار اومدن املی صندلی خوب بعدی رو برد و برای من هم دوتا صندلی با نمایه بال های جت موند .
میدونم تو جت صندلی زیاده ولی همش برای ما نبود کلی آدم عجیب غریب دیگه هم همراه ما اومدن و به گفته خودشون واسه این اومدن که مطمئن شن ما سالم رسیدیم.
اما چیزی که بیشتر از همه باعث شد موهای تنم سیخ بشه این بود که اونا گفتند تا به حالا ادم های زیادی در راه این سفر مردن. گفتن نمیدونن چرا ولی بیشتر موقع ها در طول پرواز هواپیما سقوط میکنه یا گم میشه یا یه بلایی سرش میاد و این که یه جورایی تنها ادم هایی که زنده موندن کارگر هایی هستن که اولین نفری بودن که به جزیره رفتن و ما سی و چهارمین پروازی بودیم که به سمت اون جزیره میرفت. نمیدونم شما فهمیدیم یا نه ولی این طور که معلومه به غیر از ما و پرواز کارگر ها تا الان سی و دوتا پرواز با خدمه از بین رفته 😱
همون لحظه به املی با ترس نگاه کردم و دیدم که اون در حال صحبت با مایا و مکس هست و مطمئنم هیچ کدوم از حرف های اون مرد عجیب رو نشنیده 😔
حالا چیکار کنم تا نصف راه رو اومدم و الان این چیز هارو میفهمم......... اینم از یک پارت دیگه پارت بعدی سریع میزارم کامنت یادتون نره