سلام من بایک داستان زیبا امدم اگه خوشت امد کامنت بزار
من در حال درس نوشتن بود که گربه سیاه از گوشه پنجره ام رد شد من به دنبالش رفتم اما گم کردم انگار ناراحت بود داشت گریه می کرد من ناراحت شدم و به اتاقم برگشتم تیکی گفت چی شده که ناراحتی گفتم فردا در موردش صحبت می کنیم تیکی به پیشه بلک رفت ازش پرسید چرا ادرین ناراحته بلک گفت
ادرین از دست پدرش ناراحته تیکی گفت چرا بلک ماجرا را برای تیکی تعریف کرد تیک هم ناراحت شد فردا ادرین به مدرسه نیامد کلویی هم راحت شد و گریه کرد و شرور شد اما گربه سیاهم نیامد من ناراحت شدم و به تنهایی شکستش دادم
به برج رفتم شاید گفتم شاید انجا باشه اما نبود گربه سیاه را دیدم داشت شرور می شد به پیشش رفتم اکوما را گرفتم و به او گفتم چی شده اما اون هیچی نگفت بغلش کردم و دل داریش دادم فکر کردم بخاطر منه که ناراحت چون به پیشش یا به دعوتاش توجهی نکردم ناراحته اما از دست من نبود
گربه سیاه گفت من از دست پدرم ناراحتم می دونی چرا ادرین از دست پدرش اسبانی شده بود چون همش به او توجهی نمی کنه و اتاقشو را اتیش زد و همین تور عکس مادر و پدرشو و از ان خانه فرار کرد ادرین می دونست اگه به مدرسه بره پدرش انجا میاد واسه همین توی یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد
من با خبر شدن این فهمیدم گربه سیاه کی هست من این داستان را از کویامی ها شنیدم و ناراحت شدم و تمام شهر را دنبالش گشتم اما پیداش نکردم خیلی ناراحت شدم و وقت عکس ادرین را داشتم و من بعد ان اتفاق منم به مدرسه نرفتم چون نمی خواستم جایی که ادرین انجا می شست خالی ببینم و گریه کردم
دیشب یکی از معلمامون شرور شده بود ادری هم امد من از خوشحالی بقلش کردم و به او گفتم چرا رفتی می دونستی چند روز بود ندیدمت گربه سیاه اشکامو پاک کرد و گفت من هر شب کناره برج پاریسم بری منو می بینی و گفت فردا شب ساعت ۱۲ شب می بینمت و به من یک گل داد من گل را با عشق گرفتم و بهش گفتم فردا ساعت ۱۲ باشه میام و رفتم ادرین خبر نداشت چرا این جوری گل را گرفتم و براش اینجوری گریه کردم
من صبح با خوشحالی به مدرسه رفتم همه از خوشحالی من تعجب کد بودند اما من توجهی نمی کردم کار هایی که مثل هر روز انجام می دادم انجام دادم و برای ادرین یک کیک قلبی درست کردم و یک پاپیون درست کردم ساعت دوازده شد و من کادو هام براش بردم ادری تعجب کرد و کادو هامو گرفت و با هم کیک خوردیم و هم از پاپیونی که براش درست کردم خوشحال شد اما براش سوال پیش امده بود چرا دختر کفشدوزکی اخلاقش عوض شده
ادرین به همان خانه ی قدیمی برگشت منم به دنبالش رفتم و ان را از پشت پنجره دیدم پس واقعی هست ادرین همان گربه سیاه هست یک دفعه پنجره شکست ادرین تبدیل شد تا به من یک ضربه بزنه فهمید منم گفت تو ایجا چی کار می کنی گفتم من می دونم تو کی هستی ادرین گفت تو می دونی من ادرینم گفتم اره
ادرین گفت پس تو کی هستی گفتم من مرینتم ادرین خندید و گفت الکی میگی گفتم نه ادرین تعجب کرد و به من نگاه کرد و گفت تو منو دوست دارم منم خجالت کشیدم خیلی خجالت تا جایی که صورتم قرمز بشه و با خجالت گفتم اره ادری بغلم کرد و گفت منم همین تور و موجزه گر هامون صدا داد اما ما غایم نشدیم بعد چند سال من و ادرین به همه گفتیم که ما کی هستیم و ادری طرفتار های زیادی پیدا کرد و منم با الیا با هم بعد چند هفته با هم ازدواج کردیم و با هم زندگی خوبی شروع کردیم و ما فهمیدی پدر ادرین همان ارباب شرارت هست و مجز گر ها را ازش گرفتیم و پدر ادرین ۱۷ سال در زندان می مونه
از تست خوشت امد
حتما کامنت بزار باشه
امید وار از این داستان خوشت امده باشه
این داستان پارتی نبود اما شاید داستان های دیگه را پارتی کنم
خدا حافظ