خب خب اومدم با پارت ۵ (پارت اخر) من و جیمین(♥_♥) امیدوارم خوشتون بیاد ارمیای عزیز و جیمین لاور های نازنین😘💜💜💜😘
جیمین:با من.... ازدواج میکنی❤. من:😲😲😲. اعضا از دور میان و جین میگه :اینجا سکوت علامت رضایته؟😄. من: ..... . کوکی:جواب نمیدی...؟. من زبونم بند اومده از خوشحالی اصلا نمی تونم توصیفش کنم خوشحالیمو(😍) همه منتظر جوابم هستن پس یه دستی میکشم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم و میگم: بله😊... . جیمین که بلند میشه میبینم داره گریه میکنه با همون حال گل رو بهم میده و میگه : خی.. خیلی خوشحالم 😭😭😭😭.
راستش نمیدونم چیشد ولی یکدفعه فهمیدم خودمم دارم گریه میکنم😭😭😭 نامجون :جیمین مگه جواب منفی گرفتی که داری گریه میکنی؟. جیمین : نه... . نامجون:خب پس گریه نکنید و این شب خوب رو خراب نکینید😉. من و جیمین: باشه. شوگا: بهتره بریم سر میز شام نه؟. همه موافقت میکنن و میریم سر میز شام 🍱🍱🍜🍕 غذا رو میخوریم خدایی خیلی خوشمزه بوددددد از همه قشنگ تر اینکه من کنار جیمین نشسته بودممممم😍😍😍😍😍😍😍😍
بعداز غذا که دسر رو میارن درحالی که داریم دسر میخوریم جین میگه:تو دلت نمیخواد بدونی جیمین از کجا یهویی دیدت و عاشقت شد...؟ جیمین کلمه عاشقت شد رو میشنوه کلی خجالت میکشه (بچم خجالتیه دیگه😅) من میگم: نمیدونم... لابد توی هواپیما دیگه... جین: نه... توی هواپیما نبود. من: پس... کجا بود؟. جین کل قضیه ی عاشق شدن جیمین رو از قضیه اون بستنی و بلیط ویژه کنسرت و تا خود امشب رو برام تعریف کرد. همینجوری مونده بودم. یعنی واقعا سانش اورده بودم الان زنده بودم هرکی دیگه جای من بود سکته رو زده بود(😂✌) .
من:جیمین یعنی تو واقعا پیانو زدن منو دوست داری؟ جیمین :اره خیلییییی با صدای پیانوت اروم میشدمممم. من:اخه من خودم حس میکردم خیلی بد پیانو میزنم😅. جیمین:نه اینجوری فکر نکن پیانو زدنت عالیه. من یهو یه چیزی به مغزم میرسه و از اعضا یه سوالی میپرسم:اینجا چرا انقدر خلوته اخه شنیده بودم یکی از بهترین رستوران های کره است اینجا؟!... . کوکی میگه:اخه این جیمین ما از شدت عشقی که به شما داشت بیشتر میز های اینجا رو رزرو کرد که کسی کسی امشب مزاحممون نشه(😍😍😍😍)...
جیمین که همینطور داره پوت دستشو میکنه من بهش میگم : نکن همچین دستت پوست پوست میشه دیگه خر بیار باقالی بار کن😂. جیمین سریع دست از سر پوست دستش بر میداره میگه:ببخشیدددد😅😅. جی هوپ یکدفعه میگه:حالا تو میخوای یا خانواده ت چجوری در میون بزاری قضیه رو؟. من: نم...نمیدونم...!. جین: من و جیمین تصمیم گرفتیم که همه باهم همراه تو اخر هفته...
بیایم کشورتون که با پدر و مادرت هم صحبت کنیم البته راستش من گفتم فقط جیمین بیاد ولی خودش قبول نکرد و گفت من نمیتونم تنهایی برم اخه پسرم خجالتیه... بخاطر همین همه باهم میایم و ایشالا که خانواده هم راضی هستن❤. بعداز خوردن دسر بلند میشیم و از هم خداحافظی میکنیم و از هم جدا میشیم. خیلی شب خوبی برام بود همش دارم به اتفاقات این شب فکر میکنم خواستگاری جیمین😍، یه شب به یاد موندنی با همه اعضا بی تی اس😍....
اخر هفته از راه میرسه و به کشور من بر میگردیم و پسرا با خانواده م صحبت میکنن اونا هم قبول میکنن 😍... این هفته عروسیمون بود خیلی خوب بود بقیه ی اعضا هم توی عروسیمون یکی دوتا از اهنگاشون رو خوندن این کارشون یه غافلگیری واسه من و جیمین بود😍😍😍💜💜💜(نکته: به کره برگشتن و توی کره عروسی گرفتن.) من الان به قول حرف های نامجون توی عروسی زن داداش ۶ نفر که حتی فکر نمیکردم یه روز از نزدیک ببینمشون و همسر ....
همسر یه پسری هستم که حتی فکرشم نمیکردم بتونم حتی یه روز امضا ازش بگیرم... الان احساس میکنم خوشبخت ترین دختر روی کره زمینم😍😍😍😍💜💜💜💜 خب اینم از پایان خوش داستانمون... ❤💜
اگه یه داستان خفن به ذهنم برسه و بتونم داستان رو به خوبی تقویت کنم و شماهم دوست داشته باشید زندگی بعد از ازدواجشون هم مینویسم😉✌
خب تا داستان های بعدی خدا نگهدار👋👋👋👋❤❤❤❤❤💜💜💜💜💜💜