این داستان برای افراد بالای ۱۲ سال هست و لطفا افراد کم سال این داستان را نخونن ممنونم🌹
داشتم کنار دریا قدم می زدم و به امواج دریا که بالا و پایین می رفتند نگاه می کردم🌊 واقعا زیبا بود 😍 تو فکر دوستانم بودم که در این ۳ ماه تعطیل چه کار هایی را انجام دادند؟ ایا می تونم انها را دوباره ببینم یا نه 🤔🤔همینطوری که داشتم فکر می کردم و قدم می زدم یه چیزی را نزدیک پاهایم حس کردم 😯 یک بطری بود.(واقعا که چقدر مردم بی فرهنگ هستند که آشغال هایشان را درون دریا می اندازن😑😑😑) بطری را از جلوی پام برداشتم می خواستم اون رو بندازم دور که متوجه یه چیزی شدم🤨🤨درون بطری یک نامه بود نامه رو برداشتم درونش رو نگاه کردم روش با خون نوشته بود ...
روی نامه با خون نوشته بود کمک😱😱اولش فکر کردم که مسخره بازیه ولی یه بطری دیگه جلوتر از پاهام دیدم اون رو هم برداشتم باز باخون نوشته بود خواهش می کنم کمکمون کن ما در یک جزیره گیر افتادیم😰😰 نمی دونستم باید چیکار کنم ولی یه چیز خیلی عجیب توجهمو به خودش جلب کرد اون کسی که این نامه رو انداخته به دریا دست خطش خیلی برام آشناست یعنی دست خط کی میتونه باشه؟
همینطور که داشتم فکر می کردم یه دختر رو دیدم که داره به سرعت به سمتم حرکت می کنه و اسمم رو صدا میزنه (گلوریا ، گلوریا ) اون الیس بود (الیس یکی از دوستان گلوریاست یک دختر رومخ ، بامزه و ماجراجو😜 ) اومد پیشمو بغلم کرد 🥰 سریع نامه ها را پشتم قایم کردم و گفتم : تو اینجا چیکار می کنی؟🤨
گفتش : امدم تو رو به مهمونی که قرار توی خونمون برگذار کنم دعوت کنم تازه لوسی و جولیکا هم میان (جولیکا و لوسی و الیس و گلوریا دوست های خیلی صمیمی هم هستند🤗 لوسی : یک دختر عاشق موسیقی ، باادب و دوست داشتنی😍جولیکا : یک دختر کتابخون ، نوازنده و باهوش 🧠) میای خونمون مگه نه؟ مونده بودم چی بگم اخه باید با نامه ها چیکار کنم😥
گفتم : باشه حتما 😘 باخوشحالی گفت : ساعت ۷ می بینمت -باشه وخداحافظی کردیم تا وقتی کاملا فهمیدم که رفته نامه ها را از پشتم اوردم بیرون و گذاشتمش تو کیفم 👜 یه نگاهی به ساعت انداختم وای ساعت ۶:۳۰ بود فقط نیم ساعت وقت دارم که حاضر بشم و برم خونه ی الیس😱😱(گلوریا : یک دختر خیلی زیبا ، عاشق طراحی نقاشی و پر چالش💗) با سرعت رفتم خونه و حاضر شدم یک لباس شیک و گلبهیی پوشیدم👚یکم ارایش خیلی کوچیکی کردم و کیفم رو انداختم رو دوشم و از خونه زدم بیرون و رفتم خونه ی الیس زنگ رو زدم و در باز شد رفتم داخل و سلام کردم الیس اومد جواب سلامم رو داد ولی جولیکا و لوسی نبودن از الیس پرسیدم که چرا جولیکا و لوسی نیومدن گفت : نمی دونم ولی به زودیا پیداشون میشه اخه تو یکم زود اومدی راست می گفت ساعت ۶:۵۰ رفتم خونشون (اخه تو چطوری توی ۲۰ دقیقه حاضر شدی🤣🤣) یه ۱ ساعتی گذشت کم کم نگران شدم رفتم پیش لوسی گفتم : پس چرا نیومدن؟ لوسی گفت : .....
الیس گفت : نمی دونم می خوای یه زنگ بهشون بزنیم 🤳🤳 - اره اره خیلی نگرانم بیا زنگ بزنیم الیس گوشیش رو برداشت به لوسی زنگ زد (مشتر مورد نظر در دسترس نمی باشن) بعد به خونشون زنگ زد مادر لوسی گوشی رو برداشت با حالت گریون 😭😭گفت : بله - سلام خانم من دوست لوسی هستم قرار بود امروز بیاد خونه ی من ولی نیومد نگران شدم اتفاقی افتاده ؟ - سلام دخترم خوبی لوسی دو روزی هست که قیبش زده و هیچ خبری ازش نیست نمی دونم باید چیکار کنم😭😭 - چی ناپدید شده😰😰 (از اون طرف هم گلوریا داره با مادر جولیکا صحبت می کنه و هردو هم زمان گوشی رو قطع می کنن) -الیس مادر جولیکا میگه که اون ۲ روزی هست که ناپدید شده - مادر لوسی هم همین رو میگه تازه خیلی هم ناراحته😰😭 یه لحظه یه چیزی به ذهنم رسید و از الیس پرسیدم : صبر کن ببینم تو کی لوسی و جولیکا رو دیدی و اونها رو به خونت دعوت کردی ؟همه چیز رو با جزئیات بهم بگو🤨🤨 از دید الیس : گلوریا با لهن جدی یه سوال ازم پرسید و منم همه چیز رو بهش گفتم : منم ۲ روز پیش اونها رو دیدم که باهم دارن قایق سواری می کنن درست همون جایی که تورو دیدم و بهشون موضوع مهمونی رو گفتم و اونا قبول کردند و گفتن می خوان با قایق برن وسط های دریا من بهشون تذکر دادم ولی اونا اسرار داشتن که برن 🛶🛶 از دید گلوریا: .....
نمی دونستم باید چیکار کنم یه حس خیلی بدی داشتم روبه الیس کردم و گفتم : من دیگه برم خونمون خیلی شرمنده ام 😔😔رفتم توی اتاق الیس تا وسایلم رو جمع کردم و می خواستم گوشیم رو بردارم که دیدم اون نامه هنوز تو کیفمه😱
نامه رو از تو کیفم در اوردم و دوباره به خط خونی که نوشته بود کمک دقت کردم خیلی دست خطش اشنا بود یعنی امکان داره که نامه رو...
بچه ها لطفا کامنت بذارید و با کامنتاتون به من انرژی بدید تا پارت بعد رو بزارم دوستون دارم ممنون❤
خداحافظ😘😘