
آدرین: خب با مادرت تماس بگیر بگو یکم دیرتر می رسی خونه. هول کرده بودم. اصلاً دلم نمی خواست باهاش برم. از استرس دستام سرد شده بود واسه همین گفتم: -آخه می دونید شارژ گوشیم تموم شده. بزارید واسه یه موقع دیگه... گوشیش رو به طرفم گرفت و با لبخندی که رو لبش بود گفت: - بهونه نیار. اینم گوشی... من قول میدم اگه جوابت منفی بود دیگه مزاحمت نشم. واسه اینکه تابلو بازی نشه گوشی رو ازش گرفتم و شماره خونه رو گرفتم. مامان: الو - سلام مامان مامان: سلام عزیزم. کجایی؟ - مامان من امشب یه کاری واسم پیش اومده یکم دیر تر میام. اشکال که نداره؟ مامان: نه فقط برگشت رو حتماً آژانس بگیر. -چشم مامان: منتظرتم. خداحافظ -خداحافظ آدرین: خوب اینم از مامانت دیگه راحت می تونیم باهم حرفامونو بزنیم. همون کافی شاپی بود که با کاگامی اومدیم. با یاداوری اون شکلکی که واسه آدرین در اوردم استرس یادم رفت و یه لبخند رو لبم مهمون شد. آدرین که حالا قدم به قدم باهام راه می اومدبا صدایی که توش شیطنت بود گفت: -واسه چی می خندی؟ به طرفش برگشتم و با بخاطر اوردن دیدنش با خانوم راسی اخم کردم و گفتم: -هیچی آدرین: باشه باور کردم. بابت اون روز هم اگه مسئله مون جدی شد واست توضیح میدم. وارد کافی شاپ شدیم و اون جایی رو که با کاگامی اون بار نشستیم رو انتخاب کردیم. آدرین یه قهوه و کیک شکلاتی سفارش داد و من یه آب پرتقال...زیاد از قهوه خوشم نمی اومد. آبمیوه رو خیلی بیشتر از قهوه دوست داشتم. یکم که گذشت آدرین سکوت بینمون رو شکست و گفت: -اون بار خیلی تند رفتم. عصبی بودم و یه چیزی گفتم. فکر می کنم تو رو هم گیج کردم. بعد که فکر کردم دیدم باید بیشتر واست توضیح بدم. نمیگم دوست_ت دارم ولی میدونم که در آینده میتونم این حس رو نسبت بهت پیدا کنم. مطمئن باش کلرا رو فراموش می کنم. اینو بهت قول میدم چون اون دیگه متاهله... -استا...ادرین..من گیج شدم. یعنی چی به خاطر اون می خوای با من از_دو_اج کنی؟ نمی فهمم.
آدرین: ببین من فقط می خوام با وجود تو بتونم راحت فراموشش کنم. قبلاً عا_ش_قش بودم درست ولی الان دیگه این حس رو بهش ندارم. می خوام حس کنه دیگه واسم مهم نیست. اصلاً آسیبی به تو نمیزنم .مطمئن باش.هر شرطی هم بزاری قبوله... فقط می خوام جوابت رو زود بهم بدی تا اگه مثبته روز عروسی_ش اون منو با تو ببینه. -یعنی چی؟یعنی من با تو ازدو*اج کنم که فقط اون من رو با تو ببینه و تموم؟ بعدش هم بیخیال من بشی و بری. واقعاً که... هیچ فکر نمی کردم همچین آدمی باشی. کیفم رو برداشتم و آماده رفتن شدم که گفت: -بشین.هنوز حرفم تموم نشده منظور من این نبود. با پوزخندی نگاهش کردم و گفتم: -پس چی بود؟ آدرین: تو از هر نظر دختر خوبی هستی. مطمئنم می تونیم آینده خوبی در کنار هم داشته باشیم. -من اصلاً به ازد*واج فکر نمی کنم. آدرین: مری خواهش می کنم. فعلاً فقط تو رو دارم وگرنه این قدر مزاحمت نمی شدم. از حرفش لجم گرفت. منظورش این بود که چاره ای نداره. آدرین: باور کن هیچ کسیو ندارم. الان هم خودت داری وضع زندگیم رو میبینی. بابا که نیست شدید تنهام. با این اتفاقای اخیر دارم داغون میشم. خواهش می کنم کمکم کن. دلم واسه تنهاییش می سوخت اما آینده خودم چی می شد. آدرین: می خوای راجع بهش فکر کنی و جوابش رو تا هفته بعد بهم بدی؟ نمی دونم چی توی نگاهش دیدم که آروم گفتم: -باشه آدرین: ممنون
اون شب رو هم آدرین به خونه رسوندم و با مارسل حرف زدم. ته دلم آدرین رو دوس_ت داشتم. تیپش رو... غرورش رو... رفتاری رو که با دخترا داشت.اما از این می ترسیدم که واسه منم همین غرور رو داشته باشه. به مارسل گفتم خودش از حرف های اون بارش پشیمونه و این بار ازم خواس_تگاری کرد. پدرام دستش رو توی موهاش کشید و گفت: -مری من نمی گم آدرین پسر بدیه یا هر چیزی... از طرفی خودت هم می دونی مامان بابا به احتمال زیاد با آدرین موافقن چون از هر نظر پسر خوبیه. تو این چند وقت هم من ازش بدی ندیدم ولی این زندگی توئه عزیزم من الان چی بهت بگم وقتی خودت میگی می خوام خودم فکر کنم. ولی حداقل بهش بگو بطور رسمی بیاد خواستگاریت این طوری بهتره. حرف مارسل هم بد نبود راست می گفت دیگه حداقل مجبور نبودم به مامان دروغ بگم. صبح که از خواب بیدار شدم سه تا مسیج با شش تا میس کال داشتم. مسیج رو باز کردم از طرف آدرین بودگفته بود.گفته بود سریع تر فکرام رو بکنم و نام_زدی کلرا جلو افتاده و نمی خواد تنها باشه و بهم نیاز داره و یه سری حرفای دختر خ_ر کن دیگه... همون طور که توی خواب و بیداری بودم واسش مسیج زدم باید رسمی بیاد خواس_تگاری و من نمی تونم دیگه دور از چشم خونواده ام باهاش برم بیرون. با صدای اس ام اس که اومد خواب از سرم پرید وروتختم سیخ نشستم. اس ام اس رو باز کردم که نوشته بود: -باشه امشب زنگ می زنم و قرارش رو واسه فردا شب می زارم. چشمام تا حد ممکن باز شد. پنج شنبه ها کلاسی نداشتم واسه همین یه دوش گرفتم و بعد از اون صبحونه م رو خوردم و با مارسل تماس گرفتم. منشیش گوشیش رو برداشت وگفت: -امرتون؟ - با آقای دوپن کار داشتم. منشی: شما؟ -خواهرش هستم. یهو صداش مهربون شد و گفت: -وای عزیزم شمایی ببخشید نشناختم. الان وصل می کنم. خنده ام گرفت از کارای مارسل... حتماً این هم یکی از دوست دخت*راش بود. مارسل: جونم آجی؟ - سلام مارسل وقت داری باهات حرف بزنم؟ مارسل: آره عزیزم بگو چی شده؟ -داداش آدرین فردا میاد خوا_س_تگاری... بیچاره پدرام شروع کرد به سرفه کردن و گفت: -بچه تو چه عجله ای داشتی به این سرعت بهش بگی؟؟؟ -داداش خودش صبح گفت باید زود تر بیاد.
مارسل با صدا خندید و گفت : آهان ایشون هوله... بیخود کرده. آجی من مال خودمه به هیچ کسم نمی دمش. -داداش یه مشکلی هست... مارسل: چی؟ - بابا رو چیکار کنم؟ اونم باید باشه. مارسل: نگی من گفتم ولی بابا امروز ظهر می رسه پاریس. مامان گفت بهت نگم سورپرایز شی... -آخ جــــون. باشه مرسی برو به کارات برس دیگه... مارسل: مشخصه تو اصلاً هول نبودیــا! - گم*شو مارسل - بعله دیگه کارتون با ما تموم شد بریم گم_شیم. برو آجی...برو... بای. با صدای چرخش کلید توی در تازه متوجه نبودن مامان شدم. رفتم کمکش خرید ها رو بیارم داخل... - سلام مامانی کجا بودی؟ بیدارم می کردی منم می اومدم. - سلام کی بیدار شدی؟ صدات کردم اصلاً جواب ندادی خودم تنها رفتم. - آهان حالا این همه خرید واسه چیه؟ - می خوام غذای مورد علاقه بابات رو درست کنم وسایلش رو تو خونه نداشتیم مجبور شدم برم بخرم. خودم رو زدم کوچه علی چپ و گفتم : - مگه بابا قرار بیاد که می خوای غذا مورد علاقه شو بپزی؟ بعدم گفته باشم من خوراک اردک نمی خورم. مامان که تازه متوجه سوتیش شد گفت: -نخیر کی گفته بابات قراره بیاد؟ مارسل هوس کرده بود صبح گفت بپزم. - آهان خودم رو با تلویزیون سرگرم کردم وهمزمان به این فکر می کردم که آدرین از همه لحاظ خوبه... واقعاً ممکنه ع_شق بعد از ازد_واج درست باشه وگرنه مامان بابام چطوری با هم ازد_واج کردن؟ خب همین طوری بوده دیگه. بعدم من دختری نبودم که بخوام با کسی دوست شم به بهونه ی اینکه با روحیات طرف مقابلم آشنا بشم و بعد که پسره رفت بشینم گریه و زاری راه بندازم واسه همین دلم می خواست جواب مثبت رو بدم. تنها چیزی که از آدرین دوست داشتم غرورش بود.
تو که گفتی هنوز بچه ای و آمادگیش رو نداری؟ -ندا جون بزار زندگیمون رو بکنیم همین یکی ام از دستمون می پره ها... فوقش واسش چند تا شرط می زارم که بهم نزدیک نشه تا وقتی د.و.س.ت.م نداشته و کاری به کارم نداشته باشه. -اونم میگه باشه چون تو گفتی. آسون گرفتی مری خانوم... از.د.و.ا.ج صوری توی قصه ها نیست که بی خیالت باشه و کاری به کارت نداشته باشه و بزاره آزاد باشی. این دیگه ازد_وا_ج واقعیه. می فهمی؟ واقعی... -ندا تو رو خدا بی خیال بزار کارتونم رو ببینم. -خا_ک بر سر بچه ات کنن. نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای آیفون از جا پریدم ودر رو زدم و بلند داد زدم آخ جون مامان باباست. هنوز بابا در رونبسته بود که پریدم تو بغلش و شروع کردم تند تند بوس کردنش...
بابا: بسه بچه بزار از راه برسم بعد این وح_شی بازیا رو در بیار. - ا بابا دستت در نکنه. مامان: مری بیا پایین ببینم خجالت نمی کشی با این قدت رفتی کول بابات؟ بیا پایین کمرش درد می گیره بچه با غرغر های مامان از بابا جدا شدم. همون موقع مارسل از راه رسید و نهار با شوخی و خنده و اتفاقایی که واسه بابا افتاده بود و تعریفشون می کرد صرف شد. ساعت نزدیک شش بود که تلفن زنگ زد. سریع به طرف تلفن رفتم و با دیدن شماره ی ناشناس که حتما شماره خونه آدرین بود رو به بابا گفتم: - بابا حتماً باشما کار دارن. بابا هم به سمت تلفن اومد و گفت: -تو از کجا میدونی؟ مارسل که داشت با بابا شطرنج بازی می کرد دستش رو گذاشت رو صورتش و شروع کرد به خندیدن. به طرفش رفتم و به نشگون از بازوش گرفتم و گفتم: -هیـــس می خوای بابا بفهمه؟
مارسل: چی رو بفهمه؟ - زه_ره مار مارسل: دخترم دخترای قدیم... حداقل خجالت حالیشون بود. -مارسل میزن_متا... حالا کاری کن که لو بره. بابا: نه پسرم. . . بابا:خواهش می کنم. . . بابا: خداحافظ -اه ببین نزاشتی گوش بدم ببینم چی میگن.خوب شد؟ مارسل: پرو یکم خجالت بکش. چند تا سرفه کردم و گفتم: - بابا کی بود؟ بابا: آدرین مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: - چیکار داشت؟ بابا: راستش گفت باباش تا اواسط اون هفته فقط فرانسه و می خوان واسه یه ام_ر خی_ری مزاحم بشن. مامان: وای یعنی واسه مرینت؟؟؟
مارسل: ا مامان چرا این جوری میگی انگار آجیم ترش/یده ست. مامان: مارسل ساکت باش ببینم. می خواستی بهش بگی مرینت بچه ست. بابا: به پدرش همین حرف رو زدم ولی وقتی گوشی رو خودش گرفت دیگه نتونستم نه بیارم. مامان: هیش از اولشم همین طور بودی. اصلاً نه گفتن بلد نیستی... با برخورد آرنج مارسل به پهلوم برگشتم سمتش و گفتم: - چته وح /شی؟ مارسل: خا/ک بر سر خل/ت کنن. نمیخوای خجالت بکشی؟
باحرف مارسل بد تر خنده ام گرفت که همشون با چشمای گرد شده برگشتن سمتم.تند تند گفتم: -ببخشید هول شدم من میرم تو اتاقم. که صدای خنده همه بلند شد. به طرف اتاقم دوییدم و خودم رو پرت کردم تو اتاقم. درو بستم که صدای زنگ گوشیم رو شنیدم به طرف گوشیم رفتم. شماره آدرین افتاده بود
سلام آدرین: سلام مرینت تماس گرفتم قر_ار رو واسه فردا شب گذاشتم. تو که مشکلی نداری؟ -استاد زنگ زدید قرا_راتو_ن رو گذاشتید بعداز من می پرسید مشکلی دارم یا نه؟ صدای خنده اش بلند شد و گفت: - اولاً استاد نه و آدرین. دوماً خودت گفتی رسمی بیام خ.و.ا.س.ت.گ.ا.ر.ی منم گفتم تا وقتی بابا واسه نا_مز_دی کلرا هست بیام خواست_گاری دیگه. - آهان ادرین: فکراتو کردی؟ - نه هنوز یه روزم نگذشته... آدرین: خب اشکال نداره حق با توئه من خیلی عجولم. کاری نداری مرینت؟ - نه! خدانگهدار مارسل: از کی استاد اگراست شده آدرین؟
مارسل: از کی استاد اگراست شده آدرین؟ به طرف مارسل که سرش رو از بین در اتاقم آورده بود داخل برگشتم و گوشی رو پرت کردم سمتش که تو هوا گوشی رو گرفت و گفت: - وای بزار ببینم کی اس ام اس داده. دویدم سمتش که گوشی رو بگیرم که بلند خندید و گفت: - نترس جوجو آدریگ نیست شوخی کردم. - خیلی بدی مارسل مارسل: بیا گوشیت مال خودت گریه نکن آجی. - مرینت پاشو دیگه کلافه ام کردی. انقدر صدات زدم خسته شدم. بلند شو یه دوش بگیر تا دوساعت دیگه میرسن ها... - باشه مامان فقط پنج دقیقه دیگه! - باشه من دیگه صدات نمی زنم خودت هر موقع دلت خواست بلند شو... دختره ی لجباز... با صدای کوبیده شدن در از طرف مامان آروم لای چشمم رو باز کردم و گوشیم رو از زیر بالشم بیرون کشیدم و با دیدن ساعت سریع از جام بلند شدم. حوله ام رو برداشتم و رفتم سمت حمام... متاسفانه مارسل داخل حمام بود و این رو از صدای نک_ره_ ا/ش که با صدای بلند آواز می خوند می شد به راحتی فهمید. گل و سکهُ نقل و نبات ، رو سرش غوغا میکنه عروس با اون تورِ سپید ، دستشو پیدا میکنه صورتش چون برگِ گله ، ناز به این دنیا میکنه گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد لالا لالا چو کمنده گیسویِ بافته ی تازه عروس چه قشنگِ پیرهنِ تافته ِ تازه عروس اون که شاده شادوماده از چشاش شادی میباره پای خنچه با یه غنچه دست تو دست داره گل بریزین رو عروس و دوماد یار مبارک باد مبارک باد گل و سکهُ نقل و نبات ، رو سرش غوغا میکنه عروس با اون تورِ سپید ، دستشو پیدا میکنه صورتش چون برگِ گله ، ناز به این دنیا میکنه گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد لالا لالا چو کمنده گیسویِ بافته ی تازه عروس چه قشنگِ پیرهنِ تافته ِ تازه عروس اون که شاده شادوماده از چشاش شادی میباره پای خنچه با یه غنچه دست تو دست داره گل بریزین رو عروس و دوماد یار مبارک باد مبارک باد حرصی شدم و با جیغ گفتم:
مارسل بیا بیرون ببینم.عروس هنوز دوش نگرفته داداش عروس رفته به خودش می رسه. منو باید بپسندن دیو.ون.ه نه تو را... مارسل سرش رو از لای در بیرون آورد و چشمکی زد و گفت: -ا به سلامتی کی پیشنهادشون رو قبول کردید که هنوز خوا.ست.گا.را نیومده شدید عروس؟ و سرریع در رو بست. با لگد زدم تو درو گفتم: -خیلی بی ادب.ی... بیا بیرون دیگه... دیرمیشه کلی کار دارم. حدود پنج دقیقه بعد مارسل راضی شد از حمام دل بکنه. من بیچاره هم مجبور شدم با آب سرد دوش بگیرم. وقتی بیرون اومدم همه آماده بودن بجز خودم... مامان با حرص به طرفم برگشت و گفت: -اون موقع که میگم پاشو میگی فقط پنج دقیقه واسه همین موقع هاست. بدو برو تو اتاقت واست کت و شلوار آبی رنگت رو گذاشتم رو تختت بپوشش. وارد اتاقم شدم و لباسایی رو که مامان واسم گذاشته بود رو پوشیدم. یه کت و شلوار آبی آسمونی که در حقیقت کت نبود یه بلوزی که آستین هاش تا یکم پایین تر از آرنج بود ولی حالت کت دوخته بودنش با شلواری که بالاش تنگ بود و پایینش یکم گشاد تر میشد. به پوستم خیلی می اومد. با یه کلیبس بزرگ موهام رو پشت سرم جمع کردم وجلو موهام سشوار کشیدم واز کفشای آبی رنگم گذاشتمش بیرون. ریمل سرمه ای رو که زیاد تو چشم نبود و رنگش خیلی تیر بود رو برداشتم و روی مژه هام کشیدم ودر کنارش یکم سایه آبی کمرنگ پشت چشمم کشیدم و بعلاوه یه رژ کمرنگ که تقریبا رنگ لبام بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود پارت بعدی لطفا
😇😇😇😇
مرسی پارتای بعدش تو پروفایلم و این پروفایلم هست
یک سوال پدرام کیه ؟😕
ببخشید پدرام اسم شخصیت قبلی داستان بود و من اسما رو یه جا مینویسم بعد میزارمشون جای شخصیتا چون من قبلا که میراکلس رو ندیده بودم رمان اینو نوشتم بعد اسم پدرام جای مارسل بود ببخشید😓
عالییییی
مرسی
عالی بود
ممنون
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسی
پارت بعد لطفا بزار
تا فردا تو پروفایلم هست
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزار
چرا پارت 7 نبود؟
ممنون
پارت ۷ رو نمیدونم چرا هنوز تو برسیه
عالی بود
ممنونم
عالی بود فقط پارت هفت کجاست چرا تو پروفایلت نیست
منتظر پارت بعد هستم
پارت ۷ رو نمیدونم چرا هنوز داخل برسیه