دوستان چون تعداد بازدید هاکمه من در این پارت داستان رو به پایان میرسانم
بچه ها این پارت بسیار کوتاه کوتاه کوتاه..............است
چند ماه بعد در جنگل:لیدی:اینجا واقعا فوق العاده هست از هر لحاظ که بخوای نگاه کنی عالیه مگه نه کت کت:درسته یهو با نیکس با سر اومد زمین(شوخی کردم 😂😂😂😂😂😂) بانیکس ظاهر شد کپ کرد وقتی لیدی و کت رو دید یهو عصبلنی شد و گفت شما بجای اینکه تو پاریس باشید اینجا نشستید دارید حرف میزنید واقعا از شما بعید بود 😡😡😡
لیدی:بانیکس ما نمیدونم اینجا کجاست بانیکس:یعنی چی؟کت:یعنی چی نداره لیدی و کت باهم:بانیکسسسسسسسسسس!!!!!بانیکس:بلهههههه؟؟؟چی شده؟؟؟لیدی:تو میتونی مارو ببری پاریس
بانیکس:چرا زود تر نگفتید بیاید بریم تا کلتون رو نکندم 😂...................................................رفتند پاریس:روی برج ایفل:کت:لیدی باگ الان میخوایبم جواب خانوادمون رو چی بدیم؟؟لیدی:به انجاش فکر نکرد 😱😰😨
بعد از کلی بحس و.............در خانه آدرین:گابریل:داشتم روی طرح جدیدم کار میکردم که یبکی در زد و اومد داخل اون...آدرین بود!!!!!!رفتم و بغلش کردم و بهش گفتم دلم برات خیلی تنگ شده بود فکر میکردم مردی(چه حرفا 😶😑😐😒)خیلی خب حالا بببررروووو تتتوووو اااتتااااقققتتتت (😂😂😂😂)آدرین بدبخت داشت سکته میکرد بعد بدو بدو رفت تو اتاقش 😂😂😂
در خانه مرینت:رفتم خونه مامان و بابام تا منو دیدم اومدن و محکم بغلم کردن و ازم پرسیدن که کجا بود منم یه چیزی سرهم کردم و رفتم تو اتاقم.........فردا مثل قبلا یه هاک ماث یه نفر رو شرور کرده بود و ما هم شکستش دادیم و این روال ادامه پیدا کرد.....................و پایان
خیلی چرت بود داستانم خودم میدونم(کسی که داره این داستان رو میخونه:خوبه خودت هم میدونم)
امید وارم تستچی قبول کنه داستانمو 😞
دوستون دارم
بای بای