خب دوستان اینم پارت ۴ ❤ اگه دیر شد ببخشید ❤ امیدوارم خوشتون بیاد ❤ بریم سر داستان
تو گوشیتو از تو جیب شلوارت بر میداری و جواب میدی . مادرته . میگه : سلام کارا ، چطوری دخترم . تو : خوبم مامان ممنون ، چیزی شده ؟ مامان اگه قضیه ی خوانندگی به خدا من میخواستم ب.... . مامانت حرفتو قط میکنه و میگه : نه دخترم ، مسئله این نیست ، یه چیزی میگم هول نشو ، پدربزرگت سکته کرده ، وضعش وخیمه ، تو عم باید برگردی . تو شوک میشی و با لکنت میگی : م...منظورت چیه ؟ . مامانت : تو دیگه نباید اونجا بمونی ، میای اینجا و تو بیمارستان پدربزرگت کار میکنی ، جاناتان میاد دنبالت ، خودش زنگ میزنه و میگه کی . تو : نه من ... من بر نمیگردم 😟😢 ، نمیخواستم اتفاقی برای پدربزرگ بیوفته ، متاسفم ، ولی من برنمیگردم . مامانت : برمیگردی ، همین که گفتم . و قط میکنه . تو از شدت ناراحتی میشینی زمین و تکیه میدی به دیوار ، چشمات پر شده ولی شوک شدی و نمیتونی گریه کنی .....
از زبون جیمین : تمرینمون تموم شد ، از اتاق رفتم بیرون ، تو راهرو کارا رو دیدم بخاطر همین وایسادم پشت دیوار و نگاش میکردم که گوشیش زنگ خورد ، وقتی حرف زد انگاری خیلی ناراحت شد ، در حدی که نشست زمین ، به نظر میومد انگار هم تعجب کرده هم شوک شده . جیمین میاد پیشت و میشینه زمین و میگه : حالت خوبه ؟ . تو با بغض میگی : آ ..آره ..خوبم 🙂💔 . ولی بغضت میشکنه و گریت میگیره . با دستات جلوی صورتتو میگیری و میگی : نه خوب نیستم 😭 ، بخاطر اینکه خبر انتخواب شدنمو پخش کردن پدربزرگم سکته کرده و حالش وخیمه ، حالا ام دیگه نمیذارن اینجا بمونمو میگن باید برگردم ، دیگه از این بد تر 😔💔😭 . جیمین میشینه کنارت و بقلت میکنه . تو ام هنوز کسی نمیدونه چرا ... ولی احساس امنیت میکنی و خود به خودی گریت میگیره . جیمین : آروم باش ، درست میشه ❤ .
تو اتاق اعضا : نامجون : بچه ها کسی جیمینو ندیده ؟ . جین : یکم پیش رفت بیرون . تهیونگ : پس من میرم ببینم کجاس . کوکی: منم میام. اونا دارن تو راهرو دنبال جیمین میگردن که تهیونگ از پشت دیوار شما رو میبینه . کوکی هنوز شما رو ندیده پس میگه : هیونگ من نمیدونم جی.... . که تهیونگ جلوی دهن کوکو میگیره و اشاره میکنه به شما . کوکی هم شمارو میبینه . آروم میگه : اینا با هم ببین کی بهت گفتم 😆 .
تهیونگ : ولی کارا به نظر ناراحت میاد ، وایسا ... اصن چرا داره گریه میکنه ؟ . کوکی : نمیدونم ولی خیلی رمانتیکه 😀❤ . تهیونگ : 😐❤ . تهیونگ : میگم به نظرت وایسیم همینجا یا برگردیم یا بریم پیششون . کوکی : که لحظه ی رمانتیکشونو خراب کنیم ؟؟، نه ، برگردیم اتاق میگیم جیمین هیونگو پیدا نکردیم . تهیونگ : یعنی میگی دروغ بگیم ؟؟؟!!! ، چرا باید همچین کاری کنیم اونا که میدونن جیمین عاشق کارا عه . کوکی : هیونگ مگه بقیه رو نمیشناسی ، اگه عشق بدون لعتراف باشه مشکلی ندارن ، ولی اگه بحث قرار گذاشتن باشه یکم ، البته یکم نه خیلی حساسن ، مخصوصا نامجون هیونگ که همیشه نگرانه رسانه ها مارو با یکی ببینن ، تازه طوری که قرار هم نباشه ، اون حتی بعضی موقع ها رو آشناهامون که دخترن هم حساسه ، دیگه کارا که جای خود دارد 😶
کوکی : بذار اگه دیدیم جدی جدی با همن جیمین هیونگ خودش به بقیه میگه . تهیونگ : تو عم راست میگی ، باشه پس بریم . خلاصه اونا دوباره برمیگردن تو اتاق و طوری رفتار میکنن انگار جیمینو پیدا نکردن . تو بعد اینکه یکم گریه میکنی آروم میشی و از بغل جیمین میای بیرون . میگی : متاسفم کنترل خودمو از دست دادم ، نتونستم جلوی گریمو بگیرم . جیمین : الان بهتری ؟ . تو : بله ، ممنون . جیمین : من راستش متوجه نشدم ، چرا پدربزرگت سکته کرده ؟ ، اصن تو چرا باید برگردی ؟ . تو : راستش پدربزرگ من خیلی رو خوانندگی و این چیزا حساسه ، من میخواستم اگر انتخواب شدم به خانوادم بگم که میخوام خواننده شم تا اونا نتونن کاری کنن و کار از کار گذشته باشه ، ولی بیگ هیت تو اخبار اسم من و بقیه اون ۱۵ نفرو اعلام کرده ، اونام دیدنو پدربزرگم سکته کرده ، حالاعم میگن من باید برگردم آمریکا ، میگن باید برگردمو تو بیمارستان پدرم کار کنم ، ولی من نمیخوام برگردم نمیدونم باید چیکار کنم ، اونم با کی ، من عمرا با اون .. . که یه نفر حرفتو قط میکنه و میگه : سلام کارا 😈.... .
تو بالاسرتو نگاه میکنی و با دیدن قیافه ی جاناتان چهرت میره تو هم . از رو زمین بلند میشی . جیمین هم همینطور . تو : تو اینجا چیکار میکنی . جاناتان : من فکر میکردم عمه بهت خبر داده ( مامانتو میگه ) تو قراره با من برگردی . تو : مزخرف نگو ، من هیچ جایی نمیام . جاناتان : میای خوبشم میای . و دستتو میگیره و به زور میخواد دنبال خودش ببرتت . تو میگی : ولم کن ، من جایی نمیام . و سعی میکنی دستتو آزاد کنی ولی محکم گرفته و نمیتونی . همون لحظه جیمین دستتو از دستش در میاره و میگه : شنیدی که گفت نمیخواد بیاد . جاناتان : آقا کی باشن . جیمین : به تو ربطی نداره . جاناتان : هه ، به هر حال کارا بامن میاد ، توی جوجه هم هیچ کاری نمیتونی بکنی . جیمین عصبانی میشه و باهم درگیر میشن ( 🤦♀️) . تو سعی میکنی جداشون کنی . وقتی جدا میشن جاناتان میگه : تو با من میای همین که گفتم ، تا شب بهت وقت میدم وسایلتو جمع کنی ، بیافرودگاه آچو ( 🤷♀️) ، اگه نه هم جواب عمه رو خودت میدی نه من . و میره .
جیمین : کارا این پسره کی بود . ( جنتلمن بازی 😆❤) . تو : یه عوضی . گوشیتو برمیداری و زنگ میزنی به مامانت . جواب میده . تو میگی : مامان این کارا یعنی چی ، من با جاناتان هیچ جا نمیام ، همینجا میمونم ، بهش بگو برگرده ........ یعنی چی باید بیای ؟ نمیام ... مامان من هیچوقت نخواستم اتفاقی برای بابابزرگ بیوفته و نخواهم خواست ، ولی اون دیگه از حدش گذشته ، نمیخواستم اینو بگم ولی خودتم میدونی که از بچگی تا الان ، همیشه سعی کردم با رسم و رسومات مسخره و قدیمیش کنار بیام ،سعی کردم به حرفاتون گوش کنم که ناراحت نشه ، ولی دیگه بسه ، من حالا جاعیم که دوست دارم باشم ، و کاری هم که بخوام میکنم ، من دیگه بچه نیستم ، شما نمیتونین تو کار من دخالت کنین ! ... حالا ام دیگه حرفی ندارم ، به جاناتان بگو برگرده ، من همین جا می.مو.نم . و قط میکنی .
جیمین : نمیدونم باید اینو بگم یا نه ولی بهتر نبود اونطوری حرف نمیزدی ؟ . تو : آخه شما باید ببینی که از وقتی بچه عم همیشه پدربزرگم اذیتم میکرده ، من دلم میخواد خواننده شم ، ولی اون خواسته ی من ذره ای براش مهم نیست، حرف زور میزنه ، میگه هرچی من بگم باید همون بشه ، تازه اون حتی پدربزرگ واقعی منم نیست ! . جیمین تعجب میکنه و میگه : منظورت چیه 😧😯 . تو : خب یعنی همین دیگه ، یه بار اتفاقی شد ، فهمیدم پدر واقعیه مامانم ممکنه یکی دیگه باشه ، وقتی هم که آزمایش دی ان ای گرفتم ازشون ، فهمیدم واقعا پدربزرگم نیست . جیمین : و تو هم اینو به مادرت نگفتی ؟؟؟؟!!! . تو : به بابام گفتم ولی مامانم نمیدونه ، باید ببینی میمیره برای مثلا پدربزرگم 😐 ، میدونی میدونم که بزرگش کرده ، بایدم دوسش داشته باشه ، ولی مشکل اینجاست که اون منو دوست نداره ، یعنی نه اینکه دوس نداشته باشه ها ، ولی فکر میکنه عقل ندارم ، فکرمیکنه بچم، یعنی حتی میگفتم هم باور نمیکرد ، حتی با نشون دادن برگه ی آزمایش . دوباره میگی : خیلی خب ، من دیگه برگردم داخل اتاقم ، ببخشید سرتونو درد آوردم . و میری .
جیمین با خودش میگه : طفلکی ، زیاد نشون نمیداد ولی خیلی ناراحت شده ، نمیدونم این پسره که اومده بود کی بود ، البته فکرکنم پسر داییش بود ، امیدوارم برنگرده 💔 . و برمیگرده سمت اتاق خودشون . میره داخل . نامجون : جیمین اومدی ، تهیونگ و جونگ کوک اومدن دنبالت ولی پیدات نکردن . جیمین : اوهوم . و میشینی رو مبل . کوکی که میبینه جیمین یکم ناراحته ، به تهیونگ اشاره میکنه و تهیونگ هم میگه : میگم چیزه جیمین من میخواستم تو یه لیریک آهنگ ازت کمک بخوام یه دقه میای . جیمین : چرا از نامجون هیونگ کمک نمیگیری . نامجون : اگه بخوای من میتونم کمکت کنم . تهیونگ : نه نه این آهنگ وصف حال جیمینه ، فقط اون میتونه راهنمایی کنه . و به زور دست جیمینو میگیره و بلندش میکنه و میبرتش سمت اتاقی که آهنگاشونو تمرین میکنن . کوکی هم به هوای دسشویی بلند میشه و میره پیش جیمین و ته . جیمین : چیشده باز ، چرا کوکی هم اومد . کوکی : هیونگ خودت تعریف کن ، با کارا چه خبره 😆 . جیمین : منظورت چیه 😑 . تهیونگ : ما شما دوتارو دیدیم ، کارا تو بغلت بود .... گریه میکرد ... چه خبره ؟ شما دوتا باهمین ؟ 🧐 .
جیمین : نه . آروم میگه : هنوز . تهیونگ : خب پس چرا تو بغلت بود 🧐 ، اصن چرا گریه میکرد ؟ . جیمین : نپرس ...پوفففف حالا براتون تعریف میکنم قضیش طولانیه بیاین بریم پیش بقیه که تا الانم کلی شک کردن . کوکی : باشه هیونگ ولی باید بعدا بهمون بگیا ، تازشم بدون اگه تو و کارا باهم باشین باید اول از همه به نامجون هیونگ بگی ، اون یکم حساسه ، البته خیلی .
جیمین : میدونم . و میرن پیش بقیه . تو اتاق تو ایزابلا زنگ میزنه . تو جواب میدی . انگاری از اون ور رو آیفونه . ایزابلا میگه : سلام کارا حالت خوبه ؟ اخبارو شنیدی ؟ مامان بابات زنگ نزدن ؟ اصن پدربزرگت چی اون زنگ نزد ؟ چیشد بگو دیگه . تو : یه دقه آروم باشین تعریف میکنم . و همه چیو میگی . کیت : پس بگو اوضاع خرابه . لاریسا : بدجورم خرابه . جنی : حالا اینارو ول کنین ، تو بغل جیمین 😍❤ . ایزابلا : چه رمانتیک ❤ . تو: الان این چیزا رو ول کنین ، بگین من باید چه غلطی بخورم . جنی : غلطگیر . تو : عجبا ، پوففف بسه دیگه حالا من بعدا زنگ میزنم الان قط میکنم ، بای . و نمیذاری چیزی بگن و زود غط میکنی .
( دوستان منظورم قط بود) . با خودت حرف میزنی و میگی : کارای احمق ، چرا قضیه جاناتانو به بقیه نگفتی ، همون موقع باید همه چیرو تعریف میکردم ، اصن من احمق نمیدونم عاشق چی این عوضی شده بودم ، همون بهتر چهره ی واقعیش معلوم شد ، البته اگه میگفتم چی میشد ، عزیزدور دونه ی عمشه مگه باور میکنن 😒💔 . دوباره یاد اتفاقات اون موقع میوفتی و میگی : من احمق بخاطر اون جه کارا که نکردم 💔 . و تا به خودت میای میبینی چشمات پرشده ....... خب دوستان این پارت هم تموم شد❤ امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘❤ حتما تو کامنتا نظرتونو بگین . دوستون دارم ❤💜💚💙🧡 بای 👋