.................................................
هیونا با درد شدیدی چشماشو باز کرد. چشماش تاز میدیدند. یه نفر سمتش اومد . کمکش کرد که بلند شه و بشینه. کم کم همه چیز رو واضح دید. دونگ وو رو کنارش دید که کمکش کرده بود سرجاش بنشینه. بخاطر درد شدید دستش چشماشو بست و بهم فشار داد. ناله ای کرد. کم کم چشماشو باز کرد و به دست باندپیچی شدش نگاه کرد. اشکاش اروم روی صورتش ریختند. گریه اش شدت گرفت... هق هق هاش بلند تر شد و بخاطر درد و غمش بلند فریاد زد. & ه..هی. ببین. گوش کن... + به چی ؟؟ به چی میخوای گوش بدم. کل زندگیمو نابود کردییی. دست از سرم بردارر دیگه میخوای چه بلایی سرم بیارییی. دیگه میخوای چیکار کنییی. & ببین کاملا اتفاقی بود. تو.. تقصیر تو بود خودت میخواستی فرار کنی. من.. همه اونایی که دنبالت کردنو اخراج کردم. " گریه اش کمی اروم تر شد. عصبی پوزخندی زد و گفت : حالا فهمیدی چه غلطی کردی. داری بهانه میاری ؟؟ تووو منو اینجااا زندانییی کردیی. تو به اوناا دستورر دادییی. توو. مسبب همه دردا و تنهاییای تو زندگیم تویی. & باشههه تقصیرر منههه. خب که چیییی. + دیگه میخوای چیکار کنی. خانوادمو ازم گرفتی. لبخندمو شادیمو زندگیمو. دوستمو قلبمو عضوی از وجودمو ازم گرفتی. دیگه میخوای چیکار کنییی...
دونگ وو که عصبی شده بود بلند فریاد زد. & حالا میگییی چیکارر کنمم. اره من کردممم. خوب کردممم. چون تمام عمرمم ازت بدمم میومدد. + چراااا. چراااا. من فقط یه دختر کوچیک بودممم من میخواستمم باهات دوست باشممم. " هیونا با هردردی که بود بلند شد و سمت دونگ وو حمله ور شد و پشت سر هم با دستش به سینش ضربه زد. دونگ وو حرکتی از خودش نشون نداد. و فقط به نقطه روبه روش خیره شده بود. انگار به فکر فرو رفته بود. داشت فکر میکرد ایا واقعا از همون روز اولی که هیونا رو دیده بود ازش متنفر بود ؟ حسی که اون روز داشت یادش بود. دلش برای اون دختر کوچولو که همش گریه میکرد سوخته بود. روز دوم باباش اون دوتا رو با هم اشنا کرد. روز سوم هیونا کوچولو از اوپاش براش تعریف کرده بود و اوپا صداش کرده بود. از اون روز مامانش نفرت از هیونا رو توی قلبش کاشته بود. از اون روز بود که مادرش براش تعریف میکرد که پدرش فقط به هیونا توجه میکنه و اون با حسادت بهشون نگاه میکرد.
اما...هیونا فقط یه دختر یتیم بود.. که برای فراموش کردن درد هاش به محبت بیشتری نیاز داشت. خاطرات طور دیگه ای هم نشون میداد. باباش با دوتاشون بازی میکرد و هیونا همیشه باهاش مهربون بود و سعی میکرد اوپا صداش کنه. دونگ وو بود که بخاطر حرف های مادرش بهش بی توجهی میکرد. فکر کرد واقعا مادرش ادم بدی بود ؟ اون هرکاری که کرده بود برای خوشبختی خودش بود. اما هرکاری که کرده بود درست بود ؟ الان خوشبخت بود ؟ اگر بخاطر کینه سراغ هیونا و هوسوک نمیرفت و بعد از مرگ مادرش با ثروتش در ارامش زندگی میکرد شاید... اما کی کینه از اونا رو توی دلش کاشته بود. کی از اول این کشتار خانوادگی رو راه انداخته بود ؟ مادرش بود... واقعا مادرش ادم بده بود ؟ هرچی بود مادرش بود. باید ازش حمایت میکرد.... هیونا بیحال روی زمین افتاد. اما در همون حال هم اروم با مشتش به پای دونگ وو ضربه میزد. دونگ وو به خودش اومد و با پاش ضربه ای به شونه ی هیونا زد که بیهوش روی زمین افتاد.
با حرص از اتاق بیرون رفت. دکتر سمتش رفت. & دکتر بیهوش شد. برو یه کاریش بکن. " دکتر زیر لب گفت : دختره بدبخت ده روزه بیهوش بود باز بیهوش شد... " سریع وارد اتاق شد. دونگ وو سمت اتاقش رفت که اقای کیم، مورد اعتماد ترین زیردستش سمتش اومد. اقای کیم زمانی منشی خانم چوی بود و هیونا هم میشناختتش. & چیزی شده اقای کیم ؟ @ افراد جدیدی که گفته بودین رسیدن. تو سالن اصلی منتظرتون هستند. & چه خوب. بریم ببینیمشون. " سمت سالن اصلی رفتند. وقتی رسیدند ، ده مردی که اونجا بودند تعظیم کردند. دونگ وو تک تکشون رو نگاه کرد. نزدیک یکیشون شد و مشکوک پرسید. & من قبلا تو رو ندیدم ؟ * نه قربان. & کی تو رو معرفی کرده ؟ * خود اقای کیم. " دونگ وو با کنجکاوی سمت اقای کیم برگشت . @ از اقواممونه. بهش اعتماد کامل دارم. & پس حتما یه بار اومده بودی عمارت و دیدمت. اگه خوب کار کنی. پول خوبی هم بهت میدم . * حتما قربان. " دونگ وو دستی روی شونش زد و سمت اقای کیم برگشت و اروم بهش گفت : خودت بینشون وظایفو تقسیم کن. یکیشونم انتخاب کن برای دختره غذا ببره. احتمالا مثل قبل مقاومت کنه و نخوره ولی الان خیلی ضعیفه. باید حتما هرروز سه وعده غذای مقوی بخوره تا زنده بمونه. منم حوصله ندارم هرروز باهاش کل کل کنم. اونی که انتخاب میکنی حتی بزور هم بهش غذا بده پول خوبی میگیره . @ چشم قربان.
جین : هوسوک . یه نگاه به خودت بنداز. عین مرده متحرک شدی. مگه تو هیچی نخوری چیزی درست میشه هاا ؟ مگه اگه نخوری هیونا پیدا میشه ؟ بهشون اعتماد کن وقتی میگن پیداش میکنن . باید قوی باشی اگر میخوای یه کار مفید کنی و پیداش کنی. اون وقت تو مثل یه ادم ضعیف کارت شده گریه کردنو هیچی نخوردن. × هیوونگگ ولمم کنن. به توو ربطی نداره چیکار میکنممم. جین : تو حق نداری با منی که هیونگتمو نگرانتم اینطور حرف بزنی. جیمین : بسه دیگه. دوتاتون داد زدنو تموم کنید. " نامجون سمت جین رفت و گفت : اروم باش هیونگ. داد نزن. بیا ما بریم پسرا غذا رو بهش میدن. میدونم تو فقط نگرانی. بیا الان فقط بریم. " دست جین رو گرفت و از اتاق خارج شد. × شماهاهم برین بیرون. " یونگی عصبانی شد گفت : ما ده ساله هیچ وقت تو مشکلات همو تنها نزاشتیم. تو چرا درک نمیکنی. " جونگ کوک جلوی پای هوسوک که روی تخت نشسته بود نشست و دستشو روی پاهاش گزاشت : هیونگ. تو که میدونی جین فقط نگرانته. ما هم همینطور. داری با این کارت هم خودتو عذاب میدی هم خودتو حتی هیونارو. وقتی بفهمه وقتی نبوده اینطوری بودی خیلی از دستت عصبانی میشه. " هوسوک نگاهی به تهیونگ که گوشه اتاق نشسته بود و اروم اشک میریخت انداخت. داشت بخاطر اون گریه میکرد. باعث شده بود برادرش گریه کنه. اشکاش روی صورتش ریخت. × من به هیونا قول دادم ازش محافظت کنم. قول دادم تمام تلاشمو بکنم کنار هم باشیم. اما... اما قولمو شکستم. نمیدونم هیونا حالش خوبه. سالمه. چیزی خورده. معلومه که حالش بده. بهترین دوستشو از دست داده و من نمیتونم براش کاری بکنم. نمیتونم بغلش کنم و ارومش کنم. " جیمین رفت و بغلش کرد و گفت : تو که از عمد قولتو نشکستی. مطمئنم بازم میتونی هیونا رو بغل کنی. ولی حداقل اگه قوی باشی و غذا بخوری هم مارو خوشحال میکنی ، هم هیونا رو. لطفا هیونگ." هوسوک نگاهی به سینی غذا انداخت و برداشتش...
هیونا اروم چشماشو باز کرد . دکتر رو دید که بهش یه سرم زده. اشکاش روی صورتش ریختند. اروم شروع به حرف زدن کرد. + هوسوکاا... کجایی ؟ مگه نگفتی هر طوفانی توی زندگیمون بیاد...باهم باهاش میجنگیم. مگه نگفتی ازم محافظت میکنی. تو نبودی میگفتی همیشه کنار هم خواهیم بود ؟ قولتو شکستی. من الان تنهام. بازم تنها شدم. تنها تر از همیشه. مگه بهت نگفته بودم از تنهایی میترسم ؟ اوپاا. من درد دارم. دستم درد میکنه. قلبم درد میکنه. روحم درد میکنه. تو رو میخوام. که بیای بغلم کنی. اما تو نیستی. تو قول دادی...قول دادی دیگه تنهام نزاری . لطفا بیا نجاتم بده.. من دیگه تحمل ندارم. دلم برات تنگ شده... " دکتر اشکاشو پاک کرد و از اتاق بیرون رفت. فردی با سینی غذا وارد اتاق شد. به هیونا که همچنان اشک میریخت نگاه کرد. سینی رو روی میز گزاشت ، سمتش رفت و کمکش کرد بلند شه و بشینه. سینی رو برداشت و سمت هیونا گرفت. هیونا بدون اینکه به مرد نگاه کنه با صدای ارومی گفت : نمیخورم. * بخور... " هیونا با تعجب سرشو بالا اورد و به فردی که رو به روش نگاه کرد....