اینم از قسمت دهم امیدوارم لذت ببرید این قسمت طولانی و خیلی هیجانی الان تقریبا نصف داستان رو سپری کردیم ولی نمیدونم چرا انقدر بازدید کمه🥺😭بیخیال شما اگه مشکلی پیدا کردید تو قسمت ها بگید درستش کنم یه غیر از غلط املایی پیشنهاد و نظر هم بدید من به تمام پیشنهاد ها گوش میدم مثلا همونطور که دوست داشتید فیلیکس رو برداشتم از توی داستان بریم واسه این قسمت امیدوارم بخونید و لذت فراموش نشه😘
سکوتی عجیب فضای باغ رو پر کرد با خودم فکر کردم یعنی ممکن بود اونا منو برای این دعوت کرده بودن تا بهم بفهمونن که لو رفتم همون موقع یه فکر دیگه به ذهنم رسید شاید توی اون لیوان قهوه سم،داروی خواب آور یا حتی سرم حقیقت ریخته باشن پس سریع به یکی از فنچ های خاکستری باغشون اشاره کردم و گفتم:«این پرنده همیشه منو شیفته خودش میکنه» به محض اینکه خانم آقای بکستر اونطرف رو نگاه کردن تمام لیوان رو پای گلدون کنار دستم خالیکردم خانم بکستر نگهاش رو روبه من تغییر داد میخواست چیزی بگه که زنگ خونشون به صدا در اومد آقای بکستر در رو باز کرد از شانس خوبم فرشته نجات رسید عمه وارد شد و روبه من گفت:«وای! عزیزم تو اینجایی میدونی چقدر نگرانت شدم خیلی خب بیا بریم خونه» خیالم راحت شد دست عمه رو گرفتم باهم رفتیم خونه🏠
وقتی رسیدیم خونه عمه دست منو محکم فشار داد و منو به اتاقم برد منو ول کرد و فریاد زد:« من بهت میگم از این آدما دور بمون بعد تو پا میشی میری خونشون و با اون حلقه به گوشی من علامت کمک میفرستی کاری نکن که منو از دادن اون وسایل و اون کارت بهت پشیمون کنی اگه من نمیرسیدم معلوم نبود چی سرت میاد اون پرونده هیچ ارزشی برای من نداره اگه یه مو از سر تو کم بشه😡» و بعد پرسید:«چیزی که اونجا نخوردی؟» جواب دادم:«نه قهوه بهم تعارف کردن ولی نخوردم همشو ریختم پای گلدون» خشم عمه کم شد دوباره پرسید:«تو چی؟ تو که حرفی نزدی که....»حرفشو سریع قطع کردم:«نه! نه! هیچی نگفتم» عمه گفت:«خیلی خب! من میرم دکتر چند روز سردرد بدیگرفتم حرکت غیر عاقلانه ای نکنی گلم» و بعد رفت میدونستم اگه بفهمه چه سوتی دادم اونجا خون به پا میکنه😁 تصمیم گرفتم شب این موضوع رو با پیتر در میون بزارم
من واقعا امروز گند زدم فقط امیدوار بودم که اونا حواسشون به حرف من نبوده باشه ساعت ها تو اتاقم به فکر راه حلی برای جمع کردن این فاجعه عظیم بودم که زنگ در خورد در رو باز کردم پیتر رو به داخل خونه هدایت کردم رفتم و لباس مورد علاقه ام که تازه خریده بودم رو پوشیدم یه یادداشت هم برای عمه گذاشتم تا بفهمه با پیتر رفتم بیرون امشب قرار بود بریم به سینما تصمیم گرفتم توی راه به پیتر راجب ماجرای امروز نگم و آخر شب موقع برگشت بگم تا شبمونو خراب نکنم توی راه پیتر سر صحبت رو اینگونه باز کرد:«ابیگیل به نظرم ما خیلی به سایه و این عملیات بها میدیم یکم استراحت برامون لازم» به نشانه ی تائید سرمو تکون دادم و گفتم:«حق با توئه راستی امشب میخوایم چه فیلمی رو ببینیم؟» پیتر جواب داد:« امشب شب تو هر فیلیمی که تو دوست داشته باشی» و بعد یه لبخند خیلی دلنشین زد با اینکه آشنایی ما هنوز به یه ماه هم نرسیده ولی یه حسی داشتم که بهم میگفت همیشه میتونم به پیتر اعتماد کنم من با اون خیلی احساس راحتی میکردم پس دستشو گرفتم و گفتم:«خب خودت که بهتر میدونی من چه فیلم هایی بیشتر دوست دارم😍»اون دست منو فشار داد و گفت:«فکر کن یه درصد سلیقه ات رو ندونم🙃» همینطور توی راه داشتیم خوش و بش میکردیم که به سینما رسیدیم
بلیط ردیف اول و گرفتیم سر صندلی هاموم نشستیم و یه فیلم پلیسی و معمایی دیدیم تقریبا اواسط فیلم بود که دیدم عمه چهار بار زنگ زده و من سایلنت بودم برای اینکه راحت تر حرف بزنم از سالن خارج شدم و به عمه زنگ زدم عمه پرسید:«گلم چند دفعه زنگ زدم چرا جواب نمیدی کجایی🌸»جواب دادم:«اه! سلام ببخشید سایلنت بودم با پیتر رفتیم سینما مگه یادداشتمو ندیدی؟» اون گفت:«یادداشت! کدوم یادداشت؟ من چیزی ندیدم» دستمو کردم تو جیبم یادداشت تو جیبم بود یعنی من اونقدر هول بودم که یادم رفت اینجور حواس پرتی ها برای من خیلی کم سابقه بود میخواستم بر گردم به سالن که یکی شونه چپمو لمس کرد
برگشتم پیتر بود پرسید:«ببینم مشکلی پیش اومده؟» گفتم:«نه! نه! مشکلی نیست فقط یکم سردمه» پیتر پولیورشو در اورد و به من داد ما رفتیم تا ادامه ی فیلم رو ببینیم
بعد از اتمام فیلم پیتر منو سوار دروچرخه اش کرد و رسوند خونه اونشب یکی از بهترین شب های عمرم بود ولی هنوز واسم عجیب که دوچرخه اون پشت ساختمان سینما چه کار میکرد احتمالا از قبل آماده گی داشت واسه امشب دیروقت بود سریع مسواکمو زدم لباس راحتی پوشیدم و رفتم تو تخت چشمام داشت کم کم سنگین میشد که صدای پیامک موبایلم این آرامشو در هم ریخت حتی حوصله نداشتم نگاه کنمش احتمال میدادم پیتر باشه ولی نه فیلیکس بود اون یه پیامک داده بود و بعد منو بسته بود تا نتونم جوابشو بدم پیامک اینطور نوشته شده بود:ابیگیل منو ببخش من هیچی راجب تو و پیتر نمیدونستم تمام اینارو امشب از عمه می شنیدم من اصلا قصد مزاحمت برای تو نداشتم اگه میدونستم تو و پیتر با هم هستید حتی اصلا بهت نزدیک هم نمیشدم امیدوارم منو ببخشی» بعد از خوندن این پیامک یه حس خیلی بدی بهم دست داد🥺خیلی ناراحت شدم اون امشب اومده بوده خونه ی ما عمه بهش گفته من عاشق پیترم اونم ناراحت شده و رفته عمه یک کلمه راجب این موضوع برام توضیح نداده این دروغ کم کم داشت شیوع پیدا میکرد و این برای من خیلی بد بود از همه بدتر این بود که من دیگه فیلیکس رو نمیبینم اون پیامک تمام خنده ها و لذت هایی که امشب تو سینما برده بودم رو زهر مارم کرد😢 خی به بزرگی میگه همیشه زندگی اون چیزی رو که میخوای بهت نمیده شاید واقعا منو فیلیکس به درد هم نمیخوردیم و بهتر بود هرچی بینمون بود همینجا تموم شه این یه طرف طرف دیگه ماجرای دروغ من بود اون شب خیلی فکر کردم غصه نمیذاشت خوابم ببره همه اش به این فکر میکردم که اخه چرا اینطور شد شاید واقعا اونی که منو دوست داره و بهم اهمیت میده و من با اون خیلی راحت و شاد ام پیتر بود😔
صبح وقتی از خواب پا شدم خیلی دلم میخواست برم و از عمه بابت رفتار دیشب اش پرخاش گرانه بپرسم ولی این کارو نکردم میخواستم به خودم بفهمونم فیلیکس رفته و دیگه هم برنمیگرده پس هیچ ارزشی نداره که با عمه بیخودی بحث کنم رفتم پایین و چندساعتی سریال دیدم که یادم افتاد دیشب به پیتر راحب خونه ی بکستر ها چیزی نگفتم باهاش تماس گرفتم و گفتم بیاد توی پارک جلوی شهرداری خودمم آماده شدم و رفتم وقتی رسیدم اونجا همه چیزو برای پیتر تعریف کردم بعد از تموم شدن حرف های من پیتر گفت:«بهتره که فعلا اینو به عمه نگی نمیخوام بهت هشدار جدی بدم ولی فکر کنم بکستر همه چیزو فهمیدن اونا ممکن این چند روز آینده خیلی عجیب ناپدید بشن و از اینجا برن حالا باید دو برابر حواسمونو جمع کنیم اگه یه درصد غافل بشیم بازی رو باختیم و سایه از دستمون میپره» همینطور که داشتیم حرف میزدیم یاد چیزی افتادم که موقع شنیدن حرفای بکستر ها با هدفون بودم افتادم اونا داشتم راجب شخصی به نام«بیل» حرف میزدن فورا اینو به پیتر گفتم اون شکه شد و گفت:«چی بیل تامکینز یکی از اسم های سایه ست اگه اونا داشتن راجب این حرفمیزدن معنیش اینه که سروکله ی اون قرار پیدا بشه ولی احتمالش خیلی زیاد که نیاد چون تو همه چیزو خراب کردی امشب میام اونجا» و بعد رفت منم برگشتم خونه
وقتی رسیدم خونه دیدم کلارا پیام داده که باهات تماس تصویری میگیرم جواب بده موبایلمو برداشتم و جواب دادم کلارا گفت:«ببینم دختر تو عقلتو از دست دادی فیلیکس رو ول کردی و رفتی سمت پیتر اخه اون پسره چی داره که تو اونو انتخاب کردی؟» بعد شنیدن این جمله میخواستم موبایل رو پرت کنم سمت دیوار حالا این دروغ به گوش کلارا هم رسیده بود و وقتی خبری به کلارا برسه انگار به اخبار خبر دادی تا همه نفهمن آروم نمیگیره پرسیدم:«تو از کجا میدونی؟» جواب داد:«صبح فیلیکس اومد پیشم و خیلی ناراحت بود همه چیزو برام تعریف کرد» وقتی اینو شنیدم حس خیلی بدی بهم دست داد واقعا براش ناراحت بودم از ته دل عاشق من بود کلارا ادامه داد:« ابی چرا تازه گی ها با خسته کننده ترین پسر دنیا می گردی دیوونه شدی تو همه دخترا خودشونو میکشن که فیلیکس بهشون نگاه کنه بعد تو دست رد به سینه اش میزنی» این یکی از بدترین موقعیت هایی بود که یکی میتونست توش قرار بگیره هیچ بهانه ای نداشتم و تصمیم گرفتم وانمود کنم که واقعا از پیتر خوشم میاد این میتونست یه پوشش خوب و قوی باشه پس به کلارا گفتم:«خب تو راست میگی فیلیکس خیلی جذاب و خوشتیپ ولی من پیتر رو دوست دارم فکر کنم عاشقش شدم» قیافه ای کلارا اینجوری شد😟گفت:«پس چرا به من چیزی نگفتی؟» جواب دادم:«تصمیم گرفتم به کسی نگم حتی به تو» واسه عمیق نشون دادن ماجرا ادامه دادم:« تازگیا احساساتم به پیتر تمام وجودمو گرفته😍 تازه دیشب هم با هم رفتیم سینما» جولیا با لحنی شبیه به تمسخرگفت:«بی خیال! شوخی میکنی؟ ما الان داریم راجب همون پیتر حرف میزنیم که ۳۵ کیلو همش تو هپروت قیافه اش شبیه بچه ها میمونه خیلی هم دستپاچلفتی درست نمیگم؟» گفتم:«نه اشتباه میکنی پیتر بیشتر از این حرفاست» کلارا خنده کنان گفت:«اون تورو هیپنوتیزم کرده😂» نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و زدم زیر خنده کلارا ادامه داد:« البته من که از اول میدونستم اون بهت علاقه داره» زمزمهکردم:«واقعا؟» اون اضافه کرد:«همش تو اتوبوس تورو نگاه میکرد یه جوری نگاه میکرد که نگم برات ولی هنوزم نمیدونم اون پسر چی داشت که فیلیکس نداشت پیتر اندازه ی یه پلانگتون جذابیت نداره🐛» جواب دادم:«نه! تو هیچی از اون نمیدونی» خلاصه ما گفت و گوی خیلی طولانی داشتیم
یکم بعد از تموم شدم حرفامون متوجه شدم عمه رفته به گل هاش توی باغچه برسه💐 اومدم روی کاناپه دراز بکشم که زنگ در خورد در رو باز کردن کلارا بود🤯 دعوتش کردم تو اون از پله ها بالا اومد و رفت تو اتاق من و روی صندلی من نشست و گفت:«ابی اون گفت و گوی ما که راجب پیتر بود واقعا ترسناک بود مثل کابوس بود»جواب دادم:«نه اون آدم خیلی جالبی» کلارا گفت:«یه چیزی هست که تو به من نمیگی» گفتم:«نه! نیست» اون ادامه داد:«چرا هست یالا بگو» بلند شدم و گفتم:«ببین کِلارا...» همون موقع چشمم به ماشینی افتاد که جلوی خونه ی بسکتر ها ایستاد و مردی چهارشونه و تقریبا ۴۵ ساله از اون پیاده شد قیافه اش خیلی آشنا بود خدایا اون مرد و کجا دیدم ناگهان ذهنم جرقه ای زد من عکس اونو دیده بودم و اون کسی نبود جز آقای بیل تامکینز🤭😱🤯😳»
به پایان این قسمت رسیدیم میخواستم نه تا صفحه باشه ولی سایت اجازه نداد مجبور شدم این صفحه رو الکی پرکنم سعی مو کردم یکم صفحه هارو طولانی تر بنویسم اگه کم و کثری داشت به بزرگی تون ببخشید نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘