یه داستان تخیلی ، عاشقنه و درام است. این داستانو قبلا خودم نوشتم ویدئو است ولی میخوام برای شما هم بزارم که بخونید.
در روزگاران قدیم، شاهی به نام آرجیس زندگی میکرد که نیمی از آن شیطان و نیمی دیگر انسان بود. او شاهی ظالم و بد ذات بود ؛ او نمیخواست نیم دیگرش انسان باشد ، میخواست کاملاً شیطان باشد؛ هرچند او مثل یک شیطان کامل رفتار میکرد. روزی از روزها پیشگو ای وارد قلعه اش شد و خواست آرجیس رو ببیند؛ یکی از سربازان که زامبی بود نزد آرجیس آمد و به او اطلاع رساند که مردی پیشگو خبری برای او دارد.
آرجیس گفت: بگو بیاد تو. زامبی مرد پیشگو را وارد قلعه کرد و پیش شاه آرجیس برد؛ آرجیس وقتی پیشگو را دید گفت: پیشگو ، اگر باز خبر مسخره ای آورده ای حرف نزن و برو بیرون. پیشگو جواب داد: خیر شاه آرجیس، اینبار با خبر های عالی نزد شما آمده ام. آرجیس باذوق فراوانی گفت: خوب ،ادامه بده.
مرد پیشگو گفت: شما بزودی ازدواج خواهی کرد ، اما باید انتخابی درست کنید وگرنه بعد از عروسی شما با دختری که انتخاب کرده اید خواهی مرد؛ آرجیس حرفش را قطع کرد و گفت: باید چه کار کنم که زنده بمانم؟ مرد پیشگو جواب داد : راحت است شما باید 5 مرحله را با زنهای سپری کنید ، 24 ساعت با هر کدام حرف بزنید و باید تشخیص بدید که کدام شیطان و کدام انسان است.
چهر تا از انها شیطانند باید انسان را پیدا کنید تا با هم به نیرویی فنا ناپذیر برسید. آرجیس گفت: خوب باید کجا بروم. پیشگو جواب داد:جنگل تاریکی.(ناگه ناپدید شد) آرجیس با تعجب گفت: مردک ،پیشگو کجا رفتی!؟
شاه آرجیس هنوز تو فکر بود که باید چه کار کنه؟! چند ساعت گذشت بعد با خودش گفت:امتحانش که ضرری ندارد، شاید پیشگو راست گفته باشد. پس وسایلش را آماده کرد و لباسی شیک تنش کرد و راه افتاد؛ اول راه با قورباغه روبرو شد و گفت: شاید اگر بوسش کنم به پرنسس تبدیل شود!
قورباغه را در دستش گرفت و دهانش را بوسید اما هیچی بعد از چند دقیقه بیهوش شد؛ وقتی بیهوش بود پرنده ای بزرگ فکر کرد او پرنده است و گم شده پس او را روی درختی نشاند.
وقتی روی درخت بود درخت آرام آرام پایین آمد تا روی چشمه ای آب نشست، دو تا پری دریایی کنارش آمدند یکی از انها که شاخه ای درخت روی سرش بود به دیگری گفت: تو برو خودم به حسابش میرسم، بعد که پری دریایی دیگه رفت. آرجیس وقتی بیدار شد دید که یک پری دریایی دارد نگاهش میکند ،داد زد پری دریای با صدای عجیبی گفت:من آتاسوان هستم، و شما؟ آرجیس با جدیت زیاد گفت: من شاه آرجیس از قلمرو شیاطین هستم.
آتاسوان گفت:چه خوب پس میتونیم با هم حرف بزنیم، من هم ملکه اینجا هستم. آرجیس:چه خوب. 24 ساعت با هم حرف میزدند ،آرجیس هر چقد بیش تر به حرف های آتاسوان دقت میکر بیش تر پی میبرد که آتاسوان دنبال ثروت آرجیس هست. پس فردای آن روز از آنجا رفت.
خوب دوستان فعلا تا اینجا بود. خوشتون اومد؟
خوب ادامشم بعدا تو تست بعدی میدم و... خدانگهدار