
سلام،،،پارت پنجم ببخشید بابت تاخیر زیاد💜💛💜💛💜💛💜💛
♡تالون♡سرم و گذاشتم رو تخت تا صبح کلی گریه کردم.....تا صبح نخوابیدم فکر پنی داشت از خود بی خودم میکرد دیوونه و مجنون شده بودم.... تو ذهنم این جمله هارو هی تکرار میکردم آخه د لعنتی تا کی من باید زجر بکشم؟تا کی حالمو باید بد کنی،؟حتما الان حالش با اون آیدین خیلی خوبه....اصلا به من فکرم نمیکنه.....💔نمیخوام که بهت دست بزنن:))!همین فرداشم تورو پس بزن.!:)))💔نمیخوام اکی روت غیرت دارم پنی بفهم یکم....💔اگه هنوز پیگیر تو ام شرمنده،،،ما که نفهمیدیم دلت با ما چند چنده:))نمیبینی که اشکای چشمام به مو بنده....یک جایی آدم از غم زیادی میخنده:)))💔🌾هوار هوار نزار برام....اینجور تموم شه روزا و شبام....💔به جات الان یک قاب عکس میخوام چیکار؟:)
آخه من چقدر باید گریه کنم چشمام همجارو تیره و تار میدید....رفتم صفحه مجازیش و به عکس هاش نگاه میکردم از روی صفحه ی تلفنم عین مجنون ها عکس هاش رو نوازش میکردم و هر عکسی ازش میدیدم اشک هام از گونه ام سرازیر میشد تا اینکه...یک دفعه یکی از مامور های مد در زد و وارد اتاقم شد و گفت قربان دکتر کلاو میخوان که شمارو ببینن..من سریع به اتاق عموم رفتم طبق عادت همیشش روی صندلیش تکیه داده و بود و گربه عصبانی رو ناز و نوازش میکرد به جای اینکه منو تحسین کنه اون گربه چندشش رو تشویق میکرد....عمو کلاو رو به من کرد و گفت تالون تو ماموریت جدید داری توی اچ کیو یک مراسم جشن برگذار میشه که در اون جشن همه مامور های اچ کیو حضور دارند....تو باید به اون جشن نفوذ کنی و مهمانیشون رو با استفاده از این تلخ کننده کیک خراب کنی...
مثل همیشه از روی ناچاری برای صد دلار حقوقی که بهش نیاز داشتم و با اون زندگیم رو میگذروندم...قبول کردم و رفتم تا نقشه مسخره شو عملی کنم...هی همچین بدکم نبود پنی و اون پسره آیدین هم ازون کیک میخورن...به طور مخفی وارد اچ کیو شدم و از اون تلخ کننده کمی داخل کیک زدم و سریع از سازمان رفتم بیرون...با عمو کلاو تماس برقرار کردم و بهش گفتم که نقشه مسخره اش رو اجرا کردم اونم گفت آفرین برادرزاده بلاخره یک کار رو درست انجام دادی....منم تماس رو قطع کردم و رفتم به دیواری که پشت سازمان بود تکیه دادم و خودم و سر دادم زمین و نشستم......💔حال خیلی بدی داشتم.....
####حدود چند ساعتی گذشت که با دیدن پنی و آیدین که دارن از سازمان میان بیرون...قایم شدم و یواشکی نگاهشون میکردم،،،به سرم زد که تعقیبشون کنم ببینم کجا میرن....پنی سوار ماشین خیلی مجلل آیدین شد که راننده شخصی هم داشت...شاید بخاطر همین اونو دوست داره:))💔یک تاکسی گرفتم و سریع رفتم دنبالشون.....تا به یک خیابون که توش چند تا برج بزرگ و یک خونه ویلایی بزرگ بود رسیدم.....کرایه راننده تاکسی رو باهاش حساب کردم و اون رفت...انقدر اونجا بزرگ و قشنگ بود که دهنم باز مونده بود.....
پنی و آیدین دست تو دست هم وارد خونه ویلایی شدن......💔قلبم آنقدر درد میکرد که فقط داشتم به خودم که چرا هنوز عاشقشم بی احترامی میکردم....ناگهان آقایی که ازونجا رد میشد گفت پسرم شما اینجا کار خاصی داری....من هول زده گفتم نه فقط یک سوال داشتم؟با لحن مهربانانه ای گفت بفرما پسرم....گفتم ببخشید آقا این خیابون اسمش چیه؟اون آقا با تعجب گفت مگه تو نمیدونی همه ی اهالی شهر میدونن....من گفتم نه نمیدونم.....اون آقا گفت...این خیابون یک خیابون شخصی هست برای آقای متیوز و پسرش آیدین متیوز هست....کل برج ها و ساختمون ها و حتی اون خونه ویلایی برای اون ها هست همه میگن تو این شهر پولدارترینن.....و حتی چند تا شرکت بزرگ تو سراسر جهان دارن و فقط هم همین یک پسر هست و همه اموال پدرش مال اون هست.......
جدیدا هم پسرش آیدین با دختر خوشگلی به اسم پنی آشنا شده و میخواد باهاش ازدواج کنه....با شنیدن اسم پنی قلبم ناگهان تَرَک خورد...وچشمام قد یک توپ بزرگ شد و گفتم چی؟گفت پسرم حالت خوبه...سرم و انداختم پایین و گفتم آره آره خوبم آقا ممنونم از اون مرد خداحافظی کردم و غمگین به دیوار تکیه دادم و به روی زمین افتادم هوا تاریک شده بود و بارون شدیدی گرفت....اشک هام همینطور بی اختیار روی گونه ام میچکید......💔برو نتیجه.....
💜دوستون دارم💛
خدانگهدار💜💛💞💞
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا اینقد دور گذاشتی؟
ببخشید عزیزم بخاطر اینکه مدرسه ها شروع شده زیاد نمیتونم داستان بنویسم ولی ازین به بعد زود سعی میکنم بزارم😍😍😍❤❤❤❤❤❤❤
اخ دلم برای تالون کباب شد ಥ‿ಥ
ج. چ: راستش اگه جای تالون بودم پنی و می دزدیدم و بعدم ازدواج میکردیم تـمـام 😐👌😂
😐😂😂😂اصلا عالی آجی دورت بگردم😂😂😂❤❤❤❤