سلام سلاممممم خب این اولین داستان منه دیگه اگه بد بود ببخشید چون کلا فارسیم خیلی خوب نیست😁😜
بعد از مدت ها دوباره شادی به زندگیم برگشته بود حتما می پرسید چرا خب براتون تعریف می کنم... فلش بک به 3 سال پیش( با اینکه خانواده ام ایران بودن و من کره بازم هم شاد بودم دلیل اش هم فقط یه نفر بود . یه لیدر یه جنتلمن یه مرد به تمام معنا اره نامجون دلیل شاد بودنم حضور نامجون بود .
من تو کمپانی بیگ هیت کار می کردم به عنوان برنامه ریز پسرا خب هم برنامه ی بی تی اس رو میریختم و هم تی اکس تی رو.خیلی خوب کار می کردم و همه چیز اکی بود تا اینکه یه حس جدید تو ی اعماق وجودم جونه زد کاملا درسته عشق
...عشق به یه ایدل یه پسر فوق العاده کسی که تو هر شرایطی کمکم می کردم و خوشحال نگه ام می داشت یادمه یه روز میکاپ ارتیستشون نیومده بود و من قرار بود اونا رو میکاپ کنم خب هرچی باشه من یه ایرانیه همه هن حریفم
برا میکاپ دوساعت وقت داشتم همه رو میکاپ کردم و رسیدم به نامجون . میکاپ کردن نامجون سخت ترین کار ممکنه اون قدش خیلی بلده و من اون موقع قدم تازه 170 بود یعنی 11 سانتی متر از من بلند تر بود😲😲.نامحونم که فهمیده بود من نمی تونم میکاپش بکنم دلا شد تا من راحت تر کارمو انجام بدم میبینی جه پسر مهربونه
وقتی میکاپش تموم شد بهم گفت بعد از اجرا برم پارک نزدیک خونه بنگتن منه هم برای کنار نامجون بودن لحظه شماری می کردم سریع قبول کردم اون شب ریایی ترین شب زندگیم بود ... چون ناجون کنارم بود. نامجون:شـده ام معادله چند مجهولی ایـن روزهـا هیچ کس … از هیچ راهی مرا نفهمید … جز تو دهنم باز مونده بود یعنی داشت اعتراف میکردن نامجون : ا.ت حاضری بشی زندگیم؟ ا.ت : مرا عشقیست نحفته ... بله حاضرم از اون لحظه به بعد زندگی عاشاقته و پنهانی من و نامجون شروع شد و تنها کسانی که از این موضوع خبر داشتند پسرا و پی دی نیم بودن ...
خب همون طور که خوندید این یه داستانه پارت بعد رو بزرام؟ برو نتیجه سوال دارم😊
نظرات بازدیدکنندگان (2)