سلام به همگی این اولیین داستان منه امیدوارم خوشتون بیاد😊 خوب بریم سراغ داستان
توی این داستان شماجای مایاهستید ولی میتونیدباسلیقه ی خودتون اسم دختر داستان رو عوض کنید.البته توی ذهنتون😉 شمادختری قدبلندسفید وچشم قهوه ای باموهای فروکمی بلندهستید♡ حالا بریم سراغ داستان🤗
دعامیکردم بلیط منو ببره به ایران آخه ساعت پرواز منم۵صبح بود وبلیط فروش نزدیکه هواپیمایه من بود دیگه وقت پرواز بود به طرف هواپیما رفتم . همه جارو بادقت نگاه کردم ولی اینجا ایران نبود.نمیدونستم کجام وگیج شده بودم.به طرف فروشگاه رفتم بدجوری گشنم بود.نودل هارو بدون هیچ حرفی خریدم خداروشکرشماره هاروبه کره ای یاد داشتم داشتم همینطوری که میرفتم نودل میخوردم که یکی محکم خورد بهم وهمه ی نودل هاریخت روی لباسم به خاطر اینکه ریحانه نیومده بود اعصبانی بودم بااین اتفاق بدترشدم وجوش اوردم وبدون توجه به نودل های روی زمین چمدونم رو روی زمین کشیدم وبه طرف اونیکه بهم خورده بود حرکت کردم.
.بدجوری مشکوک میزد هی کلاهشو میکشید جلو وشال گردنشو تا روی دماغش بالا کشیده بودویه عینک آفتابی بزرگ به صورتش زده بود.چمدونمو بالا اوردم ومحکم توی سراون زدم.همینطوری که سرشو ماساژ میداد یه نگاه به من کرد وبه کره ای یه چیزی گفت که از وسطش فقط چراوکردی رو فهمیدم .به این نتیجه رسیدم که میگه چرااین کارروکردی.لبخندعصبیی زدم وگفتم به کره ای توهم وبه لباسام اشاره کردم فکرکنم فهمید که تندی گفت به کره ای ببخشیدوتندترازاون به طرف در خروجی دوید نمیدونم چرا ول کن نبودم ومیخواستم منم یه جوری تلافی کنم که اعصبانی بشه
باچمدون منم به تندی دویدم وبهش رسیدم داشت برای تاکسی دست تکون میدادچمدونم رو محکم توی دستم گرفتم یه تاکسی براش واستاد دوییدم ومحکم بهش تنه زدم وپریدم توی تاکسیودرو محکم بستم وزبونمو تاآخرین حد براش دراوردم وخوشحال ازاینکه اعصبانیه تاآخرین لحظه نگاهش کردم ولی آخرین لحظه با چیزی که دیدم خشک شدم عینکشو برداشت وشالشوپایین تر دادوچشماشو بست با اون کلاه خیلی جگر شده بود چه برسه بدون کلاه قیافش خیلی آشنا بوداماهرچی فکرکردم نفهمیدم کجا دیدمش
روبه راننده به انگلیسی گفتم ببرم هتل وراننده جلوی هتلی معمولی وکوچیک نگه داشت پیاده شدم ویکم پول بهش دادم واردهتل که شدم روبه روی کسی که حدس میزدم مدیرشه به کره ای گفتم اتاق اونم که منظورمو فهمید مبلغ رو گفت ومن پول شب اول رو دادم وکلید رو گرفتم قبل از اینکه به سمت اتاق برم یه چیزی به کره ای گفت که نفهمیدم ولی سرمو تکون دادم اگه درست حدس زده باشم داشت درمورد اتاق حرف میزد شماره اتاق رو پیدا کردم وودرو باکلید باز کردم ورفتم توش توی اتاق سه تااتاق دیگه بود که رفتم توی یکیش وچمدونم رو گذاشتم که سروقت وسایلمو توی کمد بچینم لباسم وعوض کردم وبرای احتیاط شالمو دور گردنم انداختم تااگه کسی درزددم دستم باشه شالم ازاتاق بیرون رفتم
وشروع کردم سرک کشیدن دراتاق سومی رو باز کردم وبا چیزی که دیدم جیغ بنفش زدم ۳تاپسر دورهم نشسته بودن ویکیشون گیتار دستش بود ودوتادیگشون به اون نگاه میکردن ویه چیزی میخوندن باشنیدن جیغ من اوناهم شروع کردن هوار کشیدن همینطوری من جیغ میکشیدم اوناهم هوار انگار داشتیم مسابقه میدادیم ببینیم کی دیرتر خاموش میشه اولین نفر اون پسره که گیتار دستش بود بلند دادزد:بس کنید.تازه متوجه شدم که جلوشون با لباس راحتی وسرلختم.تندی شالمو جلو کشیدم ودویدم تواتاق ولباسای مناسب پوشیدم ورفتم بیرون اوناهم ازتوی اتاقشون دراومدن حالا که دقت میکردم یکیشون موهاشو صورتی ویکیشون زرد واون یکی نارنجی رنگ کرده قیافه هاشون خیلی آشنا بود
بودوتواتاق گیتار دستش بود روبهم یه جمله کره ای گفت که فقط اتاقم ونه ازمیون جملش فهمیدم سرموبه نشونه نه تکون دادم و به سمت در خروجی رفتم اونا که فکرمیکردن من میخوام برم بیرون بهم لبخند میزند ولی من جای در که رسیدم دروباز کردم وراه دستمو به نشونه بفرمایید بیرون تکون دادم لبخند از روی قیافه هاشون خشک شد وبه جاش لبخند گوشادی رو صورت من اومد سه تاشون بدون توجه به من خودشونو روی مبل پرت کردن
وپاهاشونو روهم گذاشتن منم لجم گرفت وروی مبل روبه رویی نشستم .همون موزرده گفت :نمیریم منم گفتم:من نمیرم.چندساعتی گذشت که یکیشون روبه موزده گفت:جونگ کوک.حالا فهمیده بودم که اون موزرده اسمش جونگ کوکه اسمش آشنابود ولی یادم نمیومدکجا شنیدم.دوتاشون باهم دمگوشی حرف زدن ولبخندرولباشون چندبرابرشد.
.اون پسره ی موصورتی هم با کنجکاوی نگاشون میکرد که جونگ کوک توگوش اون هم یه چیزی گفت وبعد روبه من یه چیزی گفت که ازمیون اونا بی تی اس وماهستیم ونمیری حالارو فهمیدم گیج گفتم نه اونهاهم انگار هم لجشون گرفته بود هم باز نقشه داشتن بی خیال تلویزیون رو روشن کردند.چنددقیقه گذشت که جونگ کو به موصورتیه یه چیزی گفت که از وسطش فهمیدم اسم موصورتیه جینه وازش میخواست کیک برنجی بیاره
جین رفت تواتاقش وقتی ازاتاق اومد بیرون یک کلاه شبیه اون نفرمشکوک توی فرودگاه روسرش بودویک شالگردن وعینک آفتابی تعجب کردم که چراقیافشومخفی میکنه؟ گوشیموازتوجیبم دراوردم وزنگ زدم به ریحانه ولی بازم جواب نداداول نگرانش بودم وبعدش ازدستش اعصبانی بودم.داشتم دوباره شمارشو میگرفتم که گوشیم زنگ خورد.مامانم بود.جواب دادم مجبورشدم بهش بگم که خونه ریحانه ام تانگران نشه.گوشی روکه قطع کردم ونگاه به چهره ی متعجب جونگ کوک ومونارنجیه کردم
وبه کره ای گفتم به کره ای گفتم چیه دوتاشون باهم گفتن:ایران وانگشت اشارشونو به طرف من گرفتن.منم باسرتایید کردم.مونارنجیه گفت:من وی(تهیونگ) هستم.باتعجب بهش نگاه کردم اون ایرانی بلد بودمنم به ایرانی گفتم:واقعا.عالیه منم مایاهستم.بهم لبخند زد وسرشو تکون داد ودوباره به فارسی گفت:چه اسمه قشنگیه بااینکه فارسی رو با لحن باحالی میگفت ولی خیلی خوب حرف میزد به کره ای ازش تشکر کردم
نگاهی به جونگ کوک کردم که باتعجب به مانگاه میکرد وی به کره ای بهش یه چیزی گفت که اونم سرشوتکون میدادوتاییدمیکرد.صدای شکمم حرف اون دوتارو قطع کرد باخجالت به دستام نگاه کردم.جونگ کوک به کره ای یه چیزایی گفت که ازوسطش فهمیدم درمورد کیک برنجی وجین میگه که وی کارمو آسون ترکرد وبه ایرانی برام ترجمه کرد:داره میگه الان وی کیک برنجی میاره که هممون بخوریم.باورودجین هممون دورهم نشستیم وکیک برنجی خوردیم جالب بودکه با این سه تا پسر احساس راحتی میکردم
سه تاشون باهام خوب بودن.جونگ کوک یه چیزی به وی گفت وی هم روبه من گفت: جونگ کوک میپرسه زبان کره ای بلدی؟_نه ولی بیشتر کلمه هاشو بلدم براچی؟وی دوباره به فارسی جوابمو داد-اگه بخوای میتونی اینجا بمونی اما یک شرطی داره.باتعجب گفتم:چه شرطی-باید برای فقط چندروز که اینجاییم توخدمتکار موقت باشی آخه ما خواننده ایم ووقت نداریم، بایدبرای اجرای جدیدمون حاضرشیم ودلمون نمی خواداز خدمه هتل کسی وارد اتاقمون بشه چون ممکنه به بقیه خبر بده وطرفدارهامونواز اینکه اینجاییم خبردارکنه.من جوابشو دادم ازکجا بدونم اذیتم نمیکنید؟ وی:ماوقت اذیت کردن تورو نداریم مطمئن باش کاری به کارت نداریم واذیتت نمیکنیم حالا نظرت چیه؟
_من باید فکرکنم.وی:باشه فقط زودتر.ازسرجام بلندشدم وبه اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیدم.صدای دراتاق نشون میداداوناهم به اتاقشون رفتند.هواتاریک شده بودونمی تونستم درست توی اتاق روببینم.هرکاری میکردم خوابم نمی گرفت.وقتی به پیشنهاداونا فکرمیکنم میبینم اکه قبول کنم خیلی خوب میشه.بهتربودتاخبری ازریحانه بشه باکمک ایناتوی این شهربمونم.مخصوصاجزوی کسی رو توی این شهرنمیشناختم که فارسی حرف بزنه.بهترین کاراین بود که براشون کارکنم که هم پول غذامودربیارم هم جایی رو داشته باشم که تاموقعی که ریحانه جواب بده اونجابمونم.همین طوری که فکرمیکردم دراتاق باز شد.توجام نشستم وبه سایه ی جلوم نگاه کردم.باروشن شدن چراغ اتاق ودیدن شخص جلوم جیغ فرابنفشی زدم که اونم شروع کرد به جیغ زدن.همینطوری جیغ میزدیم که باصدای جونگ کوک ووی وجین جیغمون قطع شد.حالا که به قیافه ی اون شخص دقت میکردم همون مزاحم توی فرودگاه بود.
امیدوارم دوست داشته باشیدوداستان منو دنبال کنید😊😍