
داستانی من درآوردی از کتاب The school for good and evil 😂💞
بالاخره به پشت در رسیدند. صدای همهمه حتی از پشت در هم شنیده می شد. پرفسور در را باز کرد، اتاق پر بود از معلم های هرگز و همیشه ، حتی مرلین هم در گوشه ی اتاق حضور داشت. همه با دیدن سوفی ساکت شدند و اتاق در سکوت فرو رفت. بعد از چند ثانیه مرلین سکوت را با عصایش شکست و رو به سوفی کرد و گفت« لطفا جلو بیا، فرزندم» سوفی که هیچ کس را نمیشناخت رو به پرفسور دووی کرد و ارام گفت: اون پیرمرده کیه ؟ قابل اعتماده؟ _ تمام اشخاص حاضر در این اتاق قابل اعتماد هستند و اون پیرمردی که گفتی مرلین هست. _ مرلین ؟ مرلین شاه ارتور ؟ همونی که تو داستان هاست ؟ پس چرا انقدر مسخره لباس پوشیده ؟ پرفسور آهی کشید و گفت: الحق که در درون هنوز سوفی هستی .
مرلین به حرفش ادامع داد: همانطور که همتون میدونید سوفی بعد از سه ماه در کما بودن بالاخره به هوش است اما فاقد هرگونه خاطره. دستش را به طرف سوفی گرفت تا به سمتش برود سوفی هم بعد از نگاهی به پرفسور دووی و تایید او ، بسمت مرلین قدم برداشت. کنار مرلین کتاب داستان و داستان نویس درحال نوشتن ، معلق بودند. مرلین کتابی بزرگ در دستان نحیف و ابریشمی سوفی گزاشت و گفت : این نسخه ای از داستان تو به الان است. بیشتر چیزی که نیاز داری بدونی توش نوشته شده اما من هم توضیح مختصری بهت میدم. مرلین داستان این سه سال از زندگی سوفی را به طور خلاصه برایش تعریف کرد و پس از نیم ساعت وراجی ( واقعا چقدر خلاصه گفته 😂) بالاخره به اصل ماجرا رسید: ما فکر میکردیت تیغه ی اکسکالیبر قادر به شکستن حلقه است اما اشتباه میکردیم، وقتی که تو اون حلقه رو قبلو کردی درواقع اون و جاودانگی رافال رو باچیزی بسیار قدرتمند و خطرناک تر از جادوی روشنایی مهر و موم کردی« عشق شرور ها»
( مرلین🧙🏼♂️) 🧙🏼♂️: بنابر این تو به تمام قدرت وجودت نیاز داشتی، چه طرف خوبت چه طرف شیطانیت، و من فکر میکنیم این حجم از جادو برای بدن رافال هم زیاده چه برسه به بدن تو، اما خوداروشکر که از دست اون شیطان راحت شدیم و از دست دادن حافظه چیزی نیست که نشود درست کرد. (پرفسور دووی 👵🏼) 👵🏼: مرلین درست میگه، و الان هم که از اصل ماجرا خبر داری و داستان اصلی رو میدونی، دلیل بر منع رفت و امد دانش آموزان با تو رو نبینم بنابراین یکی رو مئول می کنم که اتاق و کلاس هات رو بهت نشون بده اگه هم سوالی داشتی میتونی بپرسی ، به هر حال الان که چیزی به یاد نداری باید دروس و جادو را از پایه تمرین کنی. پرغسور شروع به گشتن در اسامی کرد تا برای سوفی یک راهنما پیدا کند.
سوفی با لحنی شیرین و مودبانه گفته: میشه اون پسری باشه که توی درمونگاه دیدم؟ اسمش چی بود ؟ امم هورت؟ 🧙🏼♂️: یا اکسکالیبر مقدس این دوختر چیزیش شده؟ سوفی گفت: خوب چیه مگه؟ به نظر خیلی با محبت میاد. و نگاهی پر از خواهش( مثل گربه ی چکمه پوش 😂🥺) به پرفسور دووی انداخت. 👵🏼: خوب حالا که اصرار داری اشکال نداره . سوفی احساس کرد هزارن پروانه در دلش چرخ می زنند. دل توی دلش نبود که هورت رو دوباره ببینه تازه باید ازش در باره ی اتفاقاتی که بینشون افتاده بوده می پرسید. نمیدونست چرا ، اما حس خیلییییی خوبی نسبت به هورت داشت. ( خدارو شکررررر بالاخره داره یه اتفاقایی میفته😂 بایدم حس خوب داشته باشهههه هورت خودایی خیلی جذاب لعنتیه 😂💞 🤤
خب دوستان برای پارت بعدی نیاز به سه کامنت و پنج تا لایک دارم 🙃 به هر حال باید از یه جایی انرژی بگیرم😁💖
امیدوارم خوشتون اومده باشه🤗💞
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگععع💖💖💖
ن من میخام بدونم هورت جذابه؟ اخه جذاب؟
اینجوری نگو دلم میشکنه😂💔 ببین فکر کن فقط اسمش هورته ولی در کل یه ادم دیگه ایه تو اصلا هرکی رو دوست داری تصور کن و اسمش رو بزار هورت😂 به مولا هورتم خیلی خوبه من خیلی دوسش دارم 😂تو توی داستان کیرو دوست داری ؟ و کدوم شیپ؟
خب شاید هستر