سلام به همه من نیروانا ❤🧡هستم 💙💜و می خوام درمورد آبشار جاذبه داستان بنویسم 💗❤💙فقط نه از روی داستانم کپی کنین💞💕 و نه ادامش رو بنویسین من خودم مینویسم 💜🧡💚ممنونم میشم اگه به حرفم گوش کنین ❤💜🧡خب بریم سراغ داستان 💞💕❤💜🧡
در یک روز تابستانی زیبا 🧡💜❤💚💙در شهر کالیفرنیا یک روز میبل به دیپر گفت : دیپر باورت میشه داریم میریم به آبشار جادبه 🧡💜❤🤗😊. از زبان دیپر : آره منم هیجان زده هستم 😏😊. از زبان میبل : من واقعن دلم میخواد دوستامو ببینم دیپر 💜🧡❤💚💙. از زبان دیپر : من که دلم برای ماجراجویی هایی که اونجا داشتین تنگ شده میبل .
از زبان میبل : آره منم دلم برای اون ماجراجویی ها تنگ شده 😊❤🧡. از زبان دیپر : میبل فکر کنم اگه بریم دوباره آبشار جاذبه دوباره با معما و ماجراجویی سرو کار داشته باشیم 💜💚💙🧡❤ . از زبان میبل : شاید .
بعد وسایهاشون رو جمع کردن و سوار اتوبوس 🚞🚍شدن تا به آبشار جاذبه برن ..........بعد اینکه به آبشار جاذبه رسیدن دیدن هوا چقدر سرده از زبان دیپر : میبل فکر کنم تو آبشار جاذبه زمستان❄☃️☃️ شده . از زبان میبل : آره بیا لباس گرم تنمون کنیم دیپر. بعد اینکه لباس گرم تنشون کردن از اتوبوس پیاده شدن تا برن سمته معما کده شک .
از زبان میبل : دیپر نگاه کن معما کده شک . از زبان دیپر آره دیدم . معما کده شک کلی تغییر کرده بود روش برف باریده بود و رنگ و روی کلبه امروزی تر شده بود ولی مثل همیشه کلمه s افتاد پایین . میبل و دیپر خندیدن 😂
بعد وارد کلبه شدن وقتی وارد کلبه شدن ، سوز سریع بغلشون کرد و گفت : رفقا سلام خیلی از دیدنشون خوشحالم . دیپر و میبل گفتن : ما هم از دیدنت خوشحالیم سوز . و از آغوش سوز بیرون اومدن و سمت اتاقاشون رفتن
لباساشون رو عوض کردن . بعد میبل شل صورتی رو از توی کیفش آورد بیرون تا یه دوری بزنه ....دیپر هم وقتی لباسشو درآورد روی تختش نشست تا استراحت کنه و کتاب بخونه
از زبان دیپر : من همیشه توی تصمیم گیریهات کمکت میکنم و همیشه حواتو دارم خواهری . از زبان میبل : ممنونم دیپر تو بهترین داداش دنیایی ❤🧡💙💚💜. و دست دیپر رو گرفت تا برن باهم تلوزیون تماشا کنن .
وقتی هوا شب شد میبل و دیپر تصمیم گرفتن برن بگیرن بخوابن رفتن طبقه بالا تا برای خواب آماده شن
از زبان میبل : دیپر اگه فردا هوا بهتر شد من میخوام فردا با دوستام کندی و گراندا وقت بگذرونم . از زبان دیپر :باشه خواهری منم فردا خودم رو مشغول میکنم . و هردو سریع وارد تخت خوابشون شدن ، از زبان میبل : شب بخیر دیپر . از زبان دیپر :شب بخیر میبل . و هردو به خواب رفتن
نصفه شب صدای داد و فریادی اومد میبل پاشد و دید دیپر داره تو خواب دادو بیداد میکنه و سریع بیدارش کرد ، از زبان دیپر ( در حالت ترسیده و نگران ): میبل بیل داره برمیگرده .
از زبان میبل :چی این غیر ممکنه دیپر ما بیل رو تبدیل به سنگ کردیم یادت رفته چجوری میخواد برگرده ؟؟؟. از زبان دیپر :من تو خوابم دیدمش اون مجسمه بیل داره ترک بر می داره و وقتی آزاد بشه همه تو خطر هستن ، میفهمی میبل .
از زبان میبل :میفهم دیپر ، وایسا من یه نظری دارم . از زبان دیپر :چه نظری ؟؟؟🧐. از زبان میبل :بیا الان بگیریم بخوابیم فردا صبح ،یتیم یه نگاهی به مجسمه میندازیم ببینیم ترک برداشته یا نه ، اگه ترک برداشته بود با یه چشب ترک هارو میچسبونیم تا ترک بر نداره . از زبان دیپر :فکر خیلی خوبیه من موافقم .
بعد هردو خوابیدن .......... فردا صبح هوا آفتابی شده بود دیپر و میبل سریع بلند شدن تا لباس عوض کنن و برن پیش مجسمه بیل ، وقتی آماده شدن از کلبه خارح شون و رفتن به سمت جنگل 🌲🌳؛ وقتی رسیدن به مجسمه بیل دیدن یه کمی ترک برداشته . از زبان دیپر : وای میبل حالا باید چی کار کنیم😱😩. از زبان میبل : باید به ترک ها چسب بزنیم . بعد از اون چسب هایی که اون موقع دیپرو و عمو فورد پیدا کرد بودن به ترک ها زدن و بعد ترک ها از بین رفت .
دیپر با خوشحالی میبل رو بقل کرد ، از زبان دیپر :هورا 😀میبل ما 😁موفق شدیم 😄.از زبان میبل : دیدی گفتم جای😉 نگرانی😊 نیست☺ دیپر . دیپر با خوشحالی داشت میرفت به معما کده شک،میبل هم داشت آروم آروم میرفت که یه صدایی شنید : بیا 😈پیش من😈 دختر جون از من نترس بیا، بیا ، بیا پیش من دختر جون 😈. میبل برگشت دید که صدای بیل هستش که با اون بود . میبل نزدیک مجسمه بیل شد دستشو بالا آورد و دست مجسمه بیل رو گرفت. بعد احساس کرد داره بیهوش میشه که یه صدایی شنید :میبل ، میبل ، وای نه میبل . میبل دید که دیپر بالا سرش وایساده و بعد بیهوش شد .
میبل وقتی بهوش اومد دید توی تختشه و دیپر رو دید که بالا سرش وایساده و داره گریه میکنه. از زبان میبل : دی ....پر . دیپر سرشو برگردانند و دید میبل بهوش اومده ،از زبان دیپر :میبل تو خوبی ، حالت چطوره. از زبان میبل :خوبم . از زبان دیپر : چی شد یه دفه که اینجوری شدی من وقتی متوجه شدم پشت سرم نیستی دوباره برگشتم و تورو بیهوش دیدم رو ی زمین پیش مجسمه بیل .
از زبان میبل : دیپر من داشتم پشت سرت داشتم آروم آروم میومدم که یه صدایی شنیدم . از زبان دیپر :چه صدایی میبل .؟؟؟
از زبان میبل : صدای بیل رو شنیدم داشت منو صدا می زد من رفتم سمت مجسمه و با دستم دست مجسمه بیل رو گرفتم و بعد بیهوش شدم . از زبان دیپر :تو یعنی به بیل کمک کردی آزاد بشه ؟؟؟؟.
از زبان میبل : چی ، نه ، من فقط دستشو گرفتم . از زبان دیپر :تو باهاش دست دادی میبل یعنی داری کمکش میکنی آزاد بشه. از زبان میبل : من موقعی که صدام زد یه کم گیج بودم دیپر .
از زبان دیپر ( با اعصبانیت ): تو چطور تونستی این کارو بکنی میبل ، چطور تونستی به بیل کمک کنی آزاد بشه ، هان . از زبان میبل ( با گریه ) : من گیج بودم نمیدونستم دارم چی کار میکنم ، یه جوری بود که انگار منو هیبنوتیزم کرده بود دیپر ، باور کن .
از زبان دیپر :من هنوز از دست تو اعصبانی هستم میبل ، دیگه تموم شد ، دیگه باهات حرف نمیزنم . و با سرعت از اتاق رفت بیرون . از زبان میبل :نه ، نرو ، دییییپرررر 😭😭😭😭😭😭😭. خب دوستان این پارت تموم شد لطفا نظر💜💚💙❤ بدین و قول میدم پارت بعدی رو زود بسازم تا پارت بعدی خداحافظ . 💜💚💙💙❤