
داستانی من درآوردی از کتاب school for good and evil 😂💞
سوفی چشمانش رو به آرومی باز کرد. نور اتاق چشمانش را آزار میداد. حس عجیبی داشت.اینکه بتوانی تمام چیزهایی که اطرافت هست رو ببینی و تشخیص بدی اما حتی از اسم خودت و وجودت در دنیا بی خبر باشی . کم کم چشمانش به نور عادت کرد و خودش را در بیمارستان ، در حالی که بر روی تخت بود و سرم های زیادی در دستش بود ، دید .
بدنش جان و حس زیادی نداشت، با این حال سنگینی خفیفی بر روی پاهایش حس کرد. به سختی سرش را تکان داد و پسری را دید که سرش را روی ران او گذاشته است و به ارامی خوابیده . پسر موهای مشکی کوتاه و براقی داشت که صورتش را تقریبا پوشانده بود . بازو و هیکلی ماهیچهای داشت . سوفی به صدای نفس های آرام و شمرده ی پسر گوش داد .
حس آشنایی داشت انگار قبلا او را دیده بود اما یادش نمی امد، هیچ چیز یادش نمی امد حتی اسم خودش را . سرش را به آرامی چرخاند تا اتاقی که در آن بستری شده بود را برانداز کند . خودش را در اینه دید. با اینکه در درون حال و وضع خوبی نداشت اما صورتش مثل شاهدخت ها بود .
مو های طلایی بلندش مثل اشعه های خورشید بود . چشمان سبز زمردی اش چمنزار سرسبز را شرح میداد. پوستش به سفیدی ی برف و به شادابی و زلالی آب بود. همانطور که غرق نگاه کردن به صورت خودش شده بود، متوجه کم شدن وزن روی ران پایش شد
سرش را برگرداند و پسر را دید که از خواب بیدار شده بود و و با چشمان مشکی ای به سیاهی شب درست در چشمان سوفی نگاه میکرد. نگاه پسر انقدر محبت امیز بود که انگار تمام عمرش منتظر دیدن سوفی بود. پسر با لحنی شگفت زده و و زمزمه مانند گفت: تو بیدار شدی. سوفی که از هیچی خبر نداشت با لحنی گیج شده گفت: ببخشید ؟ پسر که بغض زیادی توی صداش بود لبخند بزرگی بر روی لبانش نشست و گفت: تو بیداری ، سوفی، بالاخره بیدار شدی _ متأسفم ولی از حرفاتون سر در نمیارم، من شما رو میشناسم ؟ لبخند از روی لبان پسر محو شد« منظورت چیه ؟ یعنی منو نشناختی ؟ منم دیگه ، هورت» _ ببین اقای هورت ، من واقعا چیزی به یاد ندارم اگه منو میشناسید میشه بگین من کیم ؟
امید وارم از پارت یک خوشتون اومده باشه. منتظر پارت بعد باشید تا همچیز براتون روشن بشه . 🙃💜✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به کدامین گناه؟ 😂
وایی مگه چشه بدبخت😂من خودم ترفدار شیپ هوفی ام بعدشم اخر کتاب شیشم سوفی بالاخر عاشق هورت میشه و وقتی هم فکر میکنه هورت مرده کلی گریه میکنی ولی بعد میبینه هورت بخاطر عشقش به سوفی هنوز زندست و در اخر هم کیلیلی 😂💖👏 ببین اصلا بیا و تصوراتت رو از هورت عوض کن😌👍🏻
تصور من تا اخرش ی موجود چندش مسخرس😐😂
باحال بود اف ین❤
ولی اخه هورت؟