پارت آخر داستان...
یکهو مجری گفت:« بینندگان عزیز از اتاق فرمان اشاره می کنند که اشتباهی پیش اومده! آخر شمارهی برنده ۷۶۸ بوده اما ما اشتباهی با شماره ۷۸۶ ارتباط برقرار کرده ایم. الان همکارانم با برندهی اصلی تماس می گیرن!»
نیما پای گوشی تلفن خشک شده بود. او باید برنده می شد. اصلا به صحبت های مجری که با برندهی اصلی حرف می زد، گوش نمی کرد. آدم دیگر چقدر باید بدشانس باشد که از تلویزیون با او تماس بگیرند و بگویند که برنده شده است بعد یکدفعه تمام کاخ آرزوهایش با شمارهی ۷۶۸ خراب شود؟! نیما عصبانی بود و ناراحت...
همان لحظه مجری برنامه که هنوز با نیما ارتباط داشت، گفت:« نیما جانم خیلی متاسفم. به هرحال گاهی در برنامهی زنده از این مشکلات پیش میاد. انشالله در قرعهکشی بعدی بهترین جوایز رو ببری. اما چون با شما هم تماس گرفته شد و ما دوست نداریم مشتری ما ناراحت باشه، به شما هم جایزهای تعلق می گیره!
نیما امیدوار شد و با روحیهای تازه گوش داد:
مجری ادامه داد:« جایزهی شما یک پکیج ده تایی عروسک سخنگو با وسایل مخصوص هست که هر بچهای آرزوش رو داره! شاد و پیروز باشی پسرم. از جایزهات لذت ببر!»
نیما با سرخوردگی گوشی را کنار گذاشت. چیزی نگفت. با ناراحتی به اتاقش رفت و در همان حال به این فکر می کرد که با یک عالمه عروسک نق نقوی مسخره چه کار باید بکند!!!
پایان...🙃😁
عالی بود.به نظرم این داستان میتونه ادامه داشته باشه😉❤
😍😍😍
چه پایان باحالی..🙂
😃❤️
بازم ازین رمان ها و تست ها بساز😍❤