سلام دوستان من بار اولم هست که داستان مینویسم خوب دوستان امیدوارم خوشتون بیاد نظر بدید
امروز داشتم با مایورا میجنگم ارباب شرارت هم یک شرور آورده بود گربه سیاه نیامده بود دو روز بود که گربه سیاه نیامده بود از گردونه خوش شانسی استفاده کردم به من یک زنگوله داد دیدم که اگه شر اون شرور راحت بشم مایورا هم به سادگی شکست میدم دیدیم که اون شرور به صدا حساس هست برای همین زنگوله پرتاب کردم به سمت دیگه اون ابر شرور رفت
بعد تا سمت مایورا رفتم دیدم از اینجا رفته!!!! که ناگهان زنگوله به سمت من پرتاب شد آلیا اون جا داشت فیلم میگرفت گفت دختر کفشدوزکی مراقب باش سریع جاخالی دادم دیدم که بازوبند داره میدرخشد برای همین یک بلنگو دیدم دوباره زنگوله پرتاب کردم بعد رفتم پیش آلیا
گفتم یک صدا بزار اونجا تا من بازوبند از بین ببرم آلیا گفت حتما دختر کفشدوزکی من رفتم گفتم سریع بعد سریع رفتم به سمت اون شرور آلیا صدا گذاشت اون حواسش پرت شد من سریع بازو بند برداشتم پاره کردم بعد آکوما را گرفتم رفتم سمت آلیا تشکر کردم آلیا گفت دختر کفشدوزکی من اینجا گربه سیاه نمیبینم هیچی نگفتم گفت خداحافظ آلیا با تعجب گفت خداحافظ
در حال دویدن در روی پشت بام بودم که به گربه سیاه فکر میکردم بعد مانده بودم چیکار کنیم که ناگهان افتادم پایین سریع یویو به یک میله پرتاب کردم گوشواره هم دوتا خال داشت تصمیم گرفتم به حالت اول برگردم گفتم تیکی خال ها خاموش تیکی خسته بود گفتم استراحت کن
در حال رفتن بودم که آدرین دیدم که داره به سمت ماشین میره حسابی خسته بودم برای همین بیخیال شدم رفت دیدم بارون داره میاد 🌧️ چتر هم نداشتم خیس آب بودم خسته وقتی رسیدم مامانم گفت مرینت خیس آب شدی برو سریع لباس هایت عوض کن تا سرما نخوردی بعد بیا شام گفتم باشه
رفتم اتاقم عکس های آدرین دیدم و یکم آرامش پیدا کردم بعد که لباسم عوض کردم خیلی خسته بودم برای همین خوابیدم بیدار شدم دیدم ساعت یک شب هست دیگه خوابم نمیاد بعد دیدم تیکی خوابیده رفتم پشت بام داشتم آسمان پر ستاره می دیدم 🌌 که گربه سیاه دیدم
که داشت قدم میزد که منو دید گفت سلام مرینت گفتم سلام گربه سیاه چی شده از زبان گربه سیاه 👈 گفتم چیزی نشده من یکم حوصله سر رفته مرینت گفت واقعا گفتم آره مرینت گفت گربه سیاه امروز چرا نرفتی به دختر کفشدوزکی کمک کنی پرسیدم تو از کجا میدانی از زبان مرینت 👈 قرمز شدم گفتم تو وبلاگ کفشدوزک نبودی گفت امروز سرم شلوغ بود
گفتم واقعا بعد با خودم گفتم یعنی من وقت اضافه دارم بعد دیدم گربه سیاه داره میره گفتم کجا گفت ساعت دو شب هست من باید برم تو هم برو بخواب گفتم باشه خداحافظ گربه سیاه از زبان گربه سیاه داشتم میرفتم خانه رسیدم آرام من رفتم تو اتاق بعد گفتم پنجه ها داخل پلگ گفت میشه اول به من یک پنیر بدی به پلگ یک پنیر دادم
خوابیدم صبح بود بیدار شدم ناتالی آمد گفت آدرین برنامه امروز گفتم ممنون گفتم میشه من امروز به کلاس هنر مدرسه برم ناتالی گفت چرا گفتم میخواهم یک طراحی کنم ناتالی گفت از پدرتون میپرسم و خبر میدم گفتم باشه دیدم داره مدرسه دیر میشه و رفتم از زبان مرینت 👈
وای نه دیر شده دوباره دیدم آدرین داره میره مدرسه من دویدم از زبان آدرین 👈 داشتم میرفتم که ناتالی گفت پدرت قبول کرد گفتم ممنون پلگ گفت عقل از دست دادی گفتم نه امروز مرینت کلاس هنر داره و من میخواهم با اون یکم صحبت کنم چون جای دیگه نمیتونم سریع رفتم مدرسه کلاس تمام شد و رفتم به کلاس هنر از زبان مرینت 👈