خب سلام ببخشید مدتی نبودم واقعا سرم شلوغ بود دوتا یه سورپرایز دارم ۱- پارت دوم داستان امیلی هم اومد ۲- این که پارت بعدی رو هم گذاشتم چون خیلی وقت نبودم . لطفاً نظر بدید و حمایت کنید ممنون
ولی جز من یکی دیگه هم بیدار بود ..!! مامان سر میز آشپزخانه نشسته بود. در یخچال باز مانده بود و دوست رنگ پریده ی مامان زیر نوری که از یخچال میتابید، عجیب و سبزرنگ به نظر میرسید . یک بشقاب پر از برش های هندوانه جلوی او روی میز بود و او هم داشت با همان حالت نگاهی که من موقع امتحان سر کلاس انگلیسی دارم ، به هندوانه ها نگاه میکرد.
با نوک یک چاقو تخمه های سیاه را، یکی یکی و با ضربه ناگهانی، از هر برش به بیرون پرتاب میکرد . به نظر نمیرسید به فرود آن ها روی میز یا زمین اهمیتی بدهد . یکی از تخمه ها بالای پیشانی اش چسبیده بود و مانند حشره ای کوچک درست بالای ابرو های درهم کشیده و در حال تمرکزش آویزان بود. « مامان؟» صدایم در آشپزخانه ی ساکت که فقط سر و صدای یخچال در آن به گوش میرسید آرام بود و کنی لرزان . یکی از
هندوانه های بابا برش خورده ، توی بشقاب بود . بابای من شیرین ترین هندوانه ها را در تمام کارولینای شمالی ( یکی از ایالت های جنوبی آمریکا) پرورش میدهد . چیزهای دیگری هم می کارد، مثلا : گندم و بادام زمینی توی زمین های بزرگش و کدو و انواع توت توی زمین های کوچکش . اما من هندوانه را از همه بیشتر دوست دارم .گاز زدن به آن برش های قرمز 😋 حس برخورد اب خنکش به زبان آدم مثل لبریز شدن سرما .
من دوست دارم قاشقی بردارم و تکه های دایره ای آن قدر بزرگی از توی هندوانه در بیارم که به سختی توی دهنم جا شوند ، اما مامان همیشه دنبالم است تا آن ها را به شکل هرم های کوچک و مرتب برش بزند . میگوید:« برای این که همه بتونن ازشون لذت ببرن .» و با عصبانیت به حفره هایی نگاه میکند که قاشقم توی هندوانه به جا گذاشته .
هر بار که این کار را میکند . میدونم داره به تمام میکروب هایی فکر میکنه که از قاشق دهنی من به هندوانه سرایت میکند . اما هر کاری که مامان داشت با برش های هندوانه توی آن بشقاب میکرد ، خیلی بدتر از وسواس به خرج دادن سر چندتا میکروب بود . میشد گفت برای من هندوانه محبوب ترین خوردنی دنیاست . اگر حسابی
گرسنه باشم ، میتونم تنهایی تقریبا یک دونه درسته اش را کامل بخورم . بابا میگه توانایی ام در این کار برای دختری که هنوز دوازده سالش نشده و قدش هم به یک متر و نیم نمیرسه ، خیلی قابل تحسین است . اما ان لحظه حس میکردم مزه ی تمام هندوانه هایی که به یاد دارم ترش و افتضاح بوده. گلو مو صاف کردم . برای دومین بار و این بار بلند تر گفتم :« مامان؟»
مامان گفت:« دلا ؟ الان باید تو تختخوابت باشی .» « فقط میخواستم آب بخورم...» پنجه پاهایم را روی کفپوش آشپزخانه تکان تکان دادم . یک جای کفپوش چسبناک بود ، همان جایی که مایلی لیوانش را سر جنجالی که برای خوابیدن راه انداخته بود ، زمین انداخت و خوب تمیزش نکردیم .
وقتی موضوع خواب در میان بود ، مایلی ( میدونید دیگه خواهرش رو میگه ) حسابی بلوا راه مینداخت . « ام چیکار میکنی مامان ؟ نمیخوای تو هم بخوابی ؟» « نه» ذره ذره رفتم توی آشپزخانه
خب اینم از پارت دوم همونطور کخ اولش گفتم پارت بعدی رو هم میذارم همین الان یعنی الان که داری میخونس پارت سوم اومده برو بخون و حتما داستان امیلی رو بخون خودم نوشتم فعلا تا پارت دوم نوشتم امیلی رو
هم این داستان و هم امیلی رو لطفاً بخونید و نظر بدید ممنون ❤️❤️حالا اگه میخوای الان برو پارت سوم داستان زندگی .. رو بخون