اولین داستانمه. امیدوارم خوشتون بیاد. کپی ممنوعه ^^
همیشه روز اول مدرسه برای من پر اضطراب ترین روز سال بود. همین که قدم به درون مدرسه میزاری ده ها چشم بهت خیره میشن. البته شاید این اضطرابم دلیل نداشتن روحیه ی اجتماعی بود. به هر حال من از اون روز متنفر بودم. اژدها سرشو از تو جیب ژاکتم آورد بیرون:«ااااااااه. واقعا نمیفهمم برا چی باز برگشتیم اینجا....اینجا منو یاد انباری بابا بزرگ میندازه،رنگارنگ ولی ترسناک» با انگشت سرشو فشار دادم تو جیبم:«سر و صدا نکن جیوردو. نا سلامتی قراره نقش یه جا سوییچی رو بازی کنی» انگشتمو گاز گرفت:«که چی بشه مثلا؟» _اتفاق پیارسال تکرار نشه. _نمیخواد یاد آوری کنی. خودم یادمه دختره باهام چیکار کرد،فک کرد یه موشم و با جارو افتاد دنبالم. _پس به نفعته تو جیبم بمونی.
«هی!روکمن! چه خبر از این طرفا؟» وای خدای من. باز پیداش شد. _سلام اندرو! _یه شایعاتی شنیده بودم مبنی بر اینکه شاید امسال خواب بمونی و نیای؛ خیلی نا امید شدم وقتی دوباره دیدمت. دوستای اندرو قاه قاه به شوخی بی مزه ش خندیدن و موقع رد شدن از کنارم هر کدوم یه تنه بهم زدن و رفتن. جیوردو گفت:«دلم میخواد اون پسره رو آتیش بزنم.» _متاسفانه الان فقط جرقه از دهنت میاد بیرون؛ هر وقت تونستی با اتیش کار کنی اجازه میدم اندرو رو سوخاری کنی. زنگ به صدا درومد. وارد کلاسم شدم. هیچ چیز تغییری نکرده بود؛ 26 تا صندلی،کاغذ رنگی های آویزون از دیوار. وقتی رو صندلیم نشستم پسر مو بور پرید رو صندلی رو به روییم و با چشمهای طوسیش بهم زل زد:«صبح بخیر پرنس....» با دست جلو دهنشو گرفتم و گفتم:«اَندی ساکت! قرارمون چی بود؟ رازداری!» صداشو آورد پایین و با لپ های از سرما گل انداخته گفت:«صبح بخیر پرنس اژدها!» و ریز ریز خندید. نمیتونستم سرزنشش کنم.اَندرسُن آدمی نبود که جلوی خودشو از بروز هیجانش بگیره. لبخند زدم. _صبح بخیر!
یه دختر با موهای فندقی بافته شده رو صندلی کناریم نشست:«وای پسر،بیرون یخبندونه!وویی» _صبح بخیر بِتانی! اندی گفت:«میخوای بیام بقلت کنم که گرم بشی؟» _خفه شو! و با کیفش زد تو سر اندی. اندی خندید. اندی رو کرد بهم و گفت:«خب اِستین(مخفف سباستین) نقشه ت برا امروز چیه؟ بالاخره تمرین میکنیم یا باز تئوری؟» بتانی گفت:«به نفعمونه بازم تئوری کار کنیم.مخصوصا تو اندی. دفعه اخر پیرهن تو بود که آتیش گرفت.» _اااااااااااااااه! بیخیال بتی! همه شون رو حفظم.اصن کی نظر تورو خواست من از استین پرسیدم. و با چشم های امیدوار نگاهم کرد.گفتم:«بتی راست میگه پسر! ما هنوز کاملا مسلط نیستیم. متاسفم» بتی گفت:«عاقلانه فک کن اندی! ممکنه دفعه بعد دستات آتیش بگیره.» _مغزم هم آتیش بگیره بهتر از سر و کله زدن با توعه خانم! برگشت و با اوقات تلخی رو صندلیش نشست.
معلممون وارد کلاس شد:«خیله خب بچه ها! همه ساکت. سلام به همه!» همه کلاس یک صدا گفتن:«سلام آقای نورِس!» اقای نورس شروع کرد به درس دادن. اندرو دوباره برگشت:«ولی به نظر من باید عملی کار کنیم؛اگه همه ش تئوری کار کنیم موقعی که بهش نیاز داریم نمیتونیم ازش استفاده کنیم.» بتانی گفت:«به حرفاش گوش نکن سباستین! اون فقط خیلی جَوگیر شده» و بهش چشم غره رفت. با خودم فک کردم:اگه واقعا بهش نیاز پیدا کنیم چی؟! «سباستین!» _بله اقا! _این سومین باریه که دارم صدات میکنم؛حواست کجاست؟!؟! .... (پایان قسمت1)
خب قسمت یک تموم شد. امیدوارم لذت برده باشید. ^^
کامنت بزارین برام ببینم کارم چجوری بوده از نظرتون.
قسمت دوم رو هنو ننوشتم. اگ حمایت بشه ایشالا مینویسم
خب همین دیگه. دارم سعی میکنم هر 1- تا سوالو پر کنم.
.......
.....