واقعا ممنونم برای انرژی هاتون پارت بعدی عاشقانه خواهد بود برای رمان جدیدم هم لطفا نطر بدید که ادامه اش رو بزارم یا نه
تنها من یه یوهی نزدیک بودم مچ دستش رو گرفتم ولی پای خودم پیچ خورد و داشتم با یوهی می افتادم که یکی کمرم رو گرفت و کشید و هولم داد طرف دوین بعد بازوی یوهی رو گرفت و نگهش داد . دوین بغلم کرد کرد و نفسی کشید . موهام رو زدم کنار و گفتم : هه ممنونم . کوران به عقب سمت در فرودگاه نگاه کرد . گفتم : مشکلش چیه ؟ کوران گفت : هیچی . بازو یوهی رو ول کرد و گفت : خوبی ؟ یوهی موهاش رو صاف کرد و گفت : بله ممنونم ولی انگار یه چیز سیاهی از جلوم رد شد که تعادلم رو از دست دادم . کوران گفت : دخترا شما برید من یه کار کوچیکی دارم باید انجام بدم . دوین گفت : ولی شا... ایکو چند دقیقه دیگه پروازه . کوران به ساعتش نگاه کرد وتا اومد حرف بزنه نیلا گفت : بچه ها پروازمون تاخیر داره . کوران گفت : برید بشینید منم میام .
کوران رفت بیرون از فرودگاه گفتم : بچه ها منم الان میام . دوین گفت : تو کجا ؟ گفتم : یکم نگرانم الان میام . رفتم بیرون از فرودگاه و به اطراف نگاه کردم ولی کوران نبود . یه حسی داشتم نیلی و کوران رو تو یه مکان احساس میکردم . پشت فرودگاه یه جای متروکه بود . رفتم پشت فرودگاه خونه خرابه بود واقعا هم حال به هم زن . گفتم : کوران . ایکو . صدام پخش می شد . یهو صدایی از تو خرابه ها شندیم . خیلی علاقه نداشتم برم ببینم چیه . ولی به ناچار داخل خرابه ها شدم و از پشت دیوار نگاه کردم . کوران و نیلی داشتن باهم حرف می زدن ولی خیلی جدی بودن . کوران در گوش نیلی یه چیزی گفت و بعد روبش رو کرد رفت ولی نیلی یه چیزی از تو جیبش در اورد و اومد پرت کنه هم نگران بودم هم عصبانی می ترسیدم به کوران اسیب بزنه . ولی ... از زبان کوران : حرفام با نیلی تموم شده بود داشتم از خرابه ها خارج می شدم که یه جرغه پشت سرم خورد . نورش زیاد بود مثل رعد و برق . گرد و غبار خفم کرد . وقتی همه جا آروم شد . زمین نگاه کردم یه گودی ایجاد شده بود . نیلی هم افتاده بود زمین . دوییدم سمتش ولی به سمت دیگه ای نگاه کردم یوکی دو زانو نشسته بود زمین و به دستش نگاه می کردم .
نیلی رو ول کردم و رفتم سمت یوکی گفتم : یوکی .... نزاشت حرف بزنم گفت : من بودم ... ولی چطور ... نشستم رو به روش و دستاش رو گرفتم . دستاش یخه یخ بود . گفتم : اشکال نداره آروم باش... دوباره نزاشت حرف بزنم دستش رو کشید و گفت : نزدیکم نشو می ترسم بهت اسیب بزنم . گفتم : از هیچی نترس . یوکی دستش رو زد به زمین و زمین جرغه زد . گفت : اصلا متوجه نمیشم یعنی چی ؟
از زبان یوکی : کوران دست هام رو گرفت و گفت : آروم باش . آروم. گفتم : ولی چرا چیزیت نشد وقتی به زمین دست زدم جرعه زد ولی شما نه انگار ازتون رد میشه . کوران لبخند زد و گفت : من هیچیم نمیشه الکی نگران نباش . چرخید روبه نیلی . نیلی همچنان افتاده بود زمین . رفت سمتش و دستش رو گذاشت رو گردنش . یعنی ممکنه مرده باشه. از روی زمین پاشدم و رفتم سمتشون . کوران نیلی رو صاف خوابوند و گفت : یوکی یکم عقب وایسا . گفتم : چرا ؟ کوران دستش رو زد به هم بعد دویید طرف من و جلوی چشمام رو گرفت
دستش رو برداشت و گفت: بریم ؟ خودم رو ازش جدا کردم و گفتم : وایسا الان چی به چیه ؟ نیلی کو من چرا از رعد و برق خارج میشه ؟ کوران گفت : می دونی سایه یعنی چی ؟ گفتم : نه یعنی چی ؟ کوران گفت : سایه در واقع ۷۵ درصد انسان و ۱۵ درصد فرشته هستند . ولی نیلی کامل انسان بود و چون پدر و مادرش سایه بودن قدرتشون به نیلی رسیده و اون تونست یه سایه بشه . وقتی سایه ای از حد و مرز خودش میگذره از دنیای اصلیش اخراج میشه خانواده نیلی هم از حد گذشته بودن . گفتم : خب الان فهمیدم ولی نیلی کجا رفت ؟ کوران گفت : وقتی سایه ای آسیب ببینه از اینجا خارج میشه نگرانش نباش حالش دوباره خوب بشه میاد برای مزاحمت . گفتم : باشه باشه فهمیدم ولی رعد و برقی که از من خارج شد چی بود ؟ کوران گفت : یوکی تو یه انسان کامل نیستی . گفتم : یعنی چی ؟
کوران گفت : باید همون وقتی که فهمیدم بهت می گفتم تو نیمه انسان و نیمه خ*و*ن*آ*ش*ا*م هستی . دستم رو گرفت و آستین بلیزم رو داد بالا و ادامه داد: این نماد توعه . باید مهار کردن قدرتت رو یاد بگیری . گفتم : این همه اطلاعات از کجا داری ؟ کوران رنگش پرید گفت : نه یه جا خونده بودم . دوین زنگ زد جوابش رو دادم و گفتم : ده دقیقه دیگه پروازه ولی می ترسم به چیزی دست بزنم . کوران دستم رو گرفت و کشید و گفت : نترس بابا . داخل هواپیما شدیم صندلی 356 برای من بود و کوران صندلی 365 از هم دور بودیم . کاترین کنار من می شد . کنار کوران هم هانی . خوابم می اومد . دوین به بچه ها اشاره کرد کاترین گفت : ام ایکو میشه من پیش هانی بشینم باهاش حرف دارم . گفت : باشه . فهمیدم به خاطر من کردن . چشمام بسته شد و خوابیدم . یکی بوسم کرد . چشمام رو نیمه باز کردم و دیدم کوران داره می خنده . گفتم : چیه ؟ کوران گفت : پاشو رسیدیم . از پله ها اومدم پایین فرودگاهش خیلی بزرگ بود کف کردم . گفتم : وای چقدر بزرگه . کوران گفت : جا نمونی بزرگه گمم بشی نمیشه پیدات کرد . صدای خنده نیلا و هلن اومد . گفتم : چرا هی می خندید ؟ هلن گفت : موهات .... بعد دوباره خندید . کوران اومد پشت سرم و موهام رو صاف کرد و روبه هلن گفت : هی هی . هلن گفت : وای اولین غیرت بازی رو دیدیم . لپ هام سرخ شد . کوران سرش رو گذاشت رو شونم و به هلن گفت : بلع هر چی باشه ایشون عشق منه . لپ ها بیشتر سرخ شد . همه باهم خندیدم .
کلو و کلارا جلوی فرودگاه منتظر بودن . وقتی هم رو دیدم بغل و رو بوسی و ... آقای هافمن گفت : وای باورم نمیشه شاهزاده کوران هم اومده باشه . کلی حرف زدیم و رسیدیم جلوی در یه عمارت . آقای هافمن گفت : بفرمایید تا مدتی که کانادا هستید اینجا بمونید . روی دیوار نوشته شده بود عمارت انسیر ولی فامیلی کلو و کلارا انسیر نیست .
داخل عمارت شدیم اگه تا حالا قصر ندیده بودم حتما درجا خشکم می زد 😂 . یه خانمی با موهای مشکی گفت : سلام بانو اسم من لیرا هست و خدمتکار شخصی شما هستم . اتاقم رو نشون داد و گفت : خانوم گفتن که شما با همسرتون بخوابید . گفتم : همسرم ولی من هنوز ازدواج نکردم . کلو اومد تو و کوران رو هم کشید تو و گفت : خوش باشید . در و بست و رفت . تازه فهمیدم . پرده رو کشیدم و بلیزم رو در اوردم و لباسم رو عوض کردم . بازم خوابم می اومد رفتم رو تخت خیلی نرم و خوب بود وسط تخت خوابیدم . هوا تاریک شده بود . کوران داخل اتاق شد و رفت لباسش رو عوض کرد . یه لباس یقه اسکی پوشید و اومد روی تخت نشست و گوشیش رو در اورد و گفت : یه چیزی نشونت بدم ؟ پاشدم و نشستم رو تخت و گفتم : آره. گوشی رو از دست کوران گرفت و عکس رو نگاه کردم . گفتم : وای این رو حذف کن چرا ازم عکس گرفتی ادم خواب هم هست آرامش نداره. کوران گفت : عمرا حذفش کنم گوشی رو از دستم گرفت روی تخت دنبالش کردم مثل بچه ها 😂گوشی رو ازش گرفتم تا اومدم حذف کنم اومد روم و به هم نگاه کردیم . صورتش رو نزدیکم کرد و چشم هامو بستم و تا اومدیم هم رو ببوسیم یکی در رو باز کرد ....
نظر فراموش نشه غلط املایی داشت ببخشید
مرسی که خوندی