سلام دوستان عزیز این یه تست عاشقانه هست امیدوارم از خواندن هر قسمتش لذت ببرید 😘
یک روز سرد پاییزی بود.بدجوری سردم شده بود ، چون نه لباس گرمی داشتم نه کفشی ،داشتم دنبال شهر سئول میگشتم ؛ چون شنیده بودم ، انجا ادم های مشهور زیادی هست . فکر کردم شاید دل آنها برای من بسوزد و یک کاری برایم انجام بدهند
یک تابلو روی یک خانه ی قدیمی دیدم ، چشم هایم را ریز کردم تا بتوانم ان را بخوانم . نوشته بود : سئول کره ی جنوبی . درحال ذوق کردن بودم که ناگهان ...
صدای خیلی بلند امد صدای جیغ و دست . رفتم بین مردم تا ببینم چه چیز هیجان انگیزی دیده اند . دیدم که چند ماشین سیاه براق آنجا ایستاده و چند پسر و دختر خوشتیپ ولی نه چندان زیبا از ماشین پیاده شدند . من که در حال تماشا بودم ناگهان پسری با اشاره به من خنده ی بلندی سر داد
به آن خیره شدم و گفتم : چرا میخندید مگر من خنده دارم . پسر گفت : آدم های بدبخت حتی لیاقت دیدن ما رو ندارند چه برسه به امضا من گفتم : برای امضا نیامدم برای تماشا امدم .پسر دیگر که شاهد ماجرا بود گفت : بهش چکار داری ؟ و نزدیک من و آن پسر شد .😨
آن پسر موهایم را از روی صورتم پس زد و کتش را روی شانه هایم انداخت و رو به پسر از خود راضی کرد و گفت : دیگه اینقدر بی ادبانه رفتار نکن ! و بعد به همگروه هایش گفت : برویم . و بعد دست من را گرفت آنجا را ترک کردیم
حداقل بیست دقیقه در راه بودیم .در طی را ه صحنه های زیبایی را دیدم و ناگهان ماشین ایستاد و روبه رو ی یک خانه ی رویایی ایستادیم . من که دهانم از شدت تعجب باز مانده بود ، پسر دهانم را با دست هایش بست و گفت : بزن برویم داخل . ولی نمیدانم چرا با صمیمیت دست هایش را به دور گردنم حلقه کرده بود .😐
وارد خانه که شدیم دوست های پسر گفتند : دلیل تو چه بود 🤔پسر گفت : بعدا میفهمید . و رو به من کرد و گفت برو یه دوش بگیر و برگرد . من هم گفتم : چشم و رفتم. زمانی که نزدیک حمام بودم به یکی از خدمتکار ها گفتم : میشود مو هایم را شانه کنی ؟
خدمتکار در حالی که چندش اش شده بود ، در حال شانه کردن موهایم بود که گفت : موهای شما غیر قابل شانه کردن نیستند .پس باید کوتاهش کنید .من هم هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم و مجبور شدم موهایم را تا بالای آرنج کوتاه کنم
بعد از آن به خاطر توصیه ی آن پسر رفتم و یک دوش گرفتم و بعد از دوش، لباس های نو و تمیز را پوشیدم و به سالنی که آن پسر همراه دوستان خود نشسته بود ، رفتم که رفتم ..
وارد سالن که شدم ، نزدیک پسر شدم و از او تشکر کردم . آن پسر گفت : ببینید بچه ها ، هدف من از اوردن ایشون این بود که ، ناگهان دوستانش گفتند ، : چون خوشگله . و زدند زیر خنده .
من که شاهد ماجرا بودم ، احساس کردم مورد تحقیر قرار گرفته ام و زود آنجا را ترک کردم و به طبقه ی بالا رفتم ...
در حالی که اعصابم خرد بود ، لباس نو را درآوردم و آن را به شکل یک توپ درآوردم و با لقد به آن طرف پرت اش کردم .( طوری که مورد دید آن پسر باشد )
ولی آن پسر انگار آن را دیده بود ، ولی به خود نگرفته بود . ناگهان صدای راه رفتم آمد . ولی یدانم که بود .
یک سگ کوچولو آمد و رویش یک گوشی کوچک بود . روی یکی از دکمه هایش زدم ؛ صدایی پخش شد صدای پسر بود ؛ گفته بود : خواهش میکنم منو ببخش و با من قرار بزار تا بیشتر با همدیگر آشنا بشویم . ناگهان گوشی از دستم افتاد و شکه شدم .
دوستان عزیز لطفا تا رسیدن ادامه ی تست صبر کنید و البته نظر هم بدید .